مرجع رسمی شهید آیت‌الله حاج شیخ مهدی شاه‌آبادی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جبهه» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

وقتی در مجلس اعلام نیاز به نیروی جبهه کرده بودند، حاج‌آقا گفته بودند من 48ساعت وقت دارم و می‌توانم بروم. چون مجلس در این مدت تعطیل بود. اما بعد از این 48ساعت کلاس داشتند؛ کلاس‌های تحقیق و برنامه‌های دیگر که باید بعد از این به آن کلاس‌ها می‌رسیدند.

شهید شاه‌آبادی از آنجا به من زنگ زدند و گفتند: «جبهه روحانی ندارد و به من نیاز دارد. باید آنجا باشم.» مقداری هم هدایا برای رزمنده‌های خط مقدم برده بودند؛ همۀ آن‌ها را بوسیده و هدایا را به آن‌ها داده بودند. صبح که می‌خواستند به لب مرز بروند، به من زنگ زدند و گفتند: «کاری کنید که بیشتر بتوانم بمانم. برنامه‌ها و زمان کلاس‌های من را عقب بیندازید. به همه بگویید اینجا به من نیاز دارند و باید اینجا باشم. اما کارها را خودتان انجام بدهید که نبودن من مشخص نشود.»

کلاس تحقیق را که شنبه داشتیم دوست داشتم. خودم هم در آن کلاس حضور پیدا می‌‌کردم. صبح پنج‌شنبه این را به من گفتند و خودشان لب خط رفتند. بعد هم که از جریزۀ مجنون برگشتند آن حادثه برایشان پیش آمد.

 

راوی: همسر شهید

  • ۰
  • ۰

فدایی فداییان خدا

شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

یکی از خصوصیات شهید شاه‌آبادی این بود که نسبت به کسی که برای خدا قدم برمی‌داشت عاطفه‌ای خاص پیدا می‌کردند؛ جوری که می‌خواستند خودشان را فدای فرد کنند. در جنگ هم این افراد زیاد شده بودند؛ کسانی که به جبهه می‌رفتند و خودشان را آماده چنین مقامی می‌کردند. ایشان آن‌ها را خیلی دوست داشتند و به آن‌ها محبت می‌کردند و دوست داشتند که به خانواده‌های آن‌ها سر بزنند. به بیمارستان‌ها می‌رفتند و به مجروحان رسیدگی می‌کردند. زمانی هم که در مجلس بودند، حتماً به جبهه می‌رفتند و برای تک‌تک رزمنده‌ها هدیه می‌بردند و حتماً باید آن‌ها را می‌بوسیدند. در زمان ناهار، شام و... در سنگر در کنار آن‌ها بودند. می‌گفتند: «این‌ها بودند که انقلاب ما را نگه داشتند. وقتی ما نمی‌توانیم به جبهه برویم و بجنگیم، لااقل می‌توانیم به آن‌هایی که همه چیزشان را برای رضای خدا گذاشته‌اند و این‌هایی که نمی‌دانند تا چند لحظۀ دیگر زنده هستند یا نه رسیدگی کنیم و آن‌ها را ببوسیم. چقدر باید بی‌عاطفه باشیم، اگر به آن‌ها سر نزنیم و رسیدگی نکنیم. چون این‌ها همه چیزشان را برای ما گذاشتند و باید دردِ دل این‌ها را گوش کنیم، به خانواده‌هایشان رسیدگی کنیم

 

راوی: همسر شهید

  • ۰
  • ۰

آخرین‌ها

یک ساعت مشخصی قرار بود به جبهه بروند. این بار پسرشان، آقامسعود، را هم با خودشان می‌بردند. آن ساعتی که قرار بود بروند کمی جلوتر افتاده بود. زنگ زدند به ایشان که پرواز جلو افتاده. این شد که کمی کارهایشان به هم خورده بود. پاسدارشان هم نیامده بود و من دور و برشان راه می‌رفتم تا کمکشان کنم. یک آن گفتند: «یقین دارم این دفعه می‌خواهم شهید شوم، ‌شما یک احترام دیگری به من می‌گذارید، یک طور خاصی مواظب من هستید.» گفتم: «نه. این‌طور نیست. از کجا معلوم که این‌جوری شود؟ شهادت خیلی خوب است. خدا قسمت ما هم بکند. ما خودمان هم می‌خواهیم که شهید شویم.» ناگهان دیدم ایشان اصلاً منتظر آمدن پاسدارشان نیستند. داخل حیاط رفتند و ماشین را روشن کردند. رفتم پایین و قرآن را بردم. حاج‌آقا پیاده شدند، قرآن را بوسیدند و آماده شدند که بروند. حال عجیبی داشتم. با یک حالت خاصی گفتم: «شما گاهی وقت‌ها ما را به جاهایی می‌بردید. حالا خودتان تنهایی دارید می‌روید. خب ما را هم ببرید.» گفتند: «شما اگر این مسافرت‌های ما را دوست دارید، از این به بعد هر جا خواستم بروم برنامه‌ریزی می‌کنم که شما هم باشید.» گفتم: «بله، ما خیلی دوست داریم.» و رفتند.

قرار بود 48 ساعت آنجا باشند. زنگ زدند و گفتند: «در جبهه کمبود روحانی دارند. خیلی دوست دارم که چند روزی بیشتر اینجا باشم. اگر شما می‌توانید، کار ما را طوری تنظیم کنید که من بتوانم چند روز بیشتر اینجا بمانم.» ‌حاج‌آقا یک کلاس عربی داشتند. ما هم جزو شاگردان آن کلاس بودیم. گفتم: «عیب ندارد. ولی آن کلاس برای خودمان است. خیلی دوست داشتم که خودتان را برای شنبه به آن کلاس برسانید.» گفتند: «اگر بشود، می‌آیم. ولی خیلی دوست دارم بیشتر در جبهه باشم. گمان نمی‌کنم به این زودی بتوانم بیایم.» بعد آن تلفن بود که می‌خواستند به خط مقدم بروند و هدایایی را برای آن سنگرنشین‌ها ببرند، که رفتند و این اتفاق افتاد و شهید شدند.

 

راوی: همسر شهید