شهادت

سایت آفتاب در مطلبی به زندگی شهید مهدی شاه‌آبادی پرداخته است. در این مطلب ابتدا زندگی‌نامۀ ایشان آمده و سپس مختصری از فعالیت‌ها، تحصیلات و مبارزات شهید شاه‌آبادی در دورۀ پیش و پس از انقلاب اسلامی گفته شده است. در ادامه نطرات چهره‌های انقلاب و خاطره‌ای از خانواده ایشان آورده شده است.

بیشتر بخوانید
سفر آخر

ویژه‌نامۀ بزرگداشت شهادت شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی، سفر آخر، به ذکر گوشه‌ای از فعالیت‌ها و زندگی ایشان پرداخته است. این مجموعه شامل زندگی‌نامه، خاطرات خانواده، دوستان و نظرات چهره‌های انقلاب دربارۀ حیات سراسر عبادت و خدمت و فعالیت این شهید بزرگوار است. این ویژه‌نامه به همت روزنامۀ همشهری و با قلمی جذاب و دلنشین در ۱۶ صفحۀ رنگی به همراه تصاویری از شهید شاه‌آبادی فرهم آمده است. برای مشاهدۀ این ویژه‌نامه می‌توانید از لینک زیر استاده کنید.

بیشتر بخوانید

بسم اللَّه الرحمن الرحیم‏

إنا للَّه و إِنّاإلیه راجعون‏

بیشتر بخوانید
مراسم رونمایی از تندیس شهید شاه‌آبادی

مراسم رونمایی از تندیس شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی، روز پنج‌شنبه اول مهر ماه ۱۳۹۵ در موزۀ عبرت ایران برگزار شد. در این مراسم بیت معظم شهید، جمعی ازخانواده‌های شهدا و زندانیان سیاسی قبل از انقلاب حضور داشتند. حجت‌الاسلام سعید شاه‌آبادی، فرزند شهید، سخنران دیگر این مراسم بود و خاطراتی از مبارزات و خستگی‌ناپذیری شهید شاه‌آبادی، پیش و پس از انقلاب اسلامی بیان فرمود.

بیشتر بخوانید

یک بار قرار شد به جمکران برویم. مرحوم ساوجی را هم که پیش‌نماز مسجد محمدیه بود سوار کردیم. حاج‌خانم و حسین هم بودند. مسیر قم آن زمان اتوبان نبود. شهید شاه‌آبادی سرشان را روی پای مرحوم ساوجی گذاشته بودند و شعری از حضرت علی (سلام‌الله‌علیه) را با سوز و گداز می‌خواندند. وقتی رسیدند به قضیۀ شکافته‌شدن فرق مبارک امام، دیگر نتوانستند ادامه دهند. مرحوم ساوجی دستی به محاسن شهید شاه‌آبادی کشید و گفت: «شیخ! امیدوارم محاسن تو با خون گلویت خضاب شود.» حاج‌آقا گفتند: «ان‌شاءالله برای رضای خدا و در رکاب حضرت مهدی (عجل‌الله‌فرجه)» و سرانجام هم دعایشان مستجاب شد و محاسنشان به خون گلویشان خضاب شد.

بیشتر بخوانید

یک ساعت مشخصی قرار بود به جبهه بروند. این بار پسرشان، آقامسعود، را هم با خودشان می‌بردند. آن ساعتی که قرار بود بروند، کمی جلوتر افتاده بود. زنگ زدند به ایشان که پرواز جلو افتاده. این شد که کمی کارهایشان به هم خورده بود. پاسدارشان هم نیامده بود و من دور و برشان راه می‌رفتم تا کمکشان کنم. یک آن گفتند: «یقین دارم این دفعه می‌خواهم شهید شوم، ‌شما یک احترام دیگری به من می‌گذارید، یک طور خاصی مواظب من هستید.» گفتم: «نه. این‌طور نیست. از کجا معلوم که این‌جوری شود؟ شهادت خیلی خوب است. خدا قسمت ما هم بکند. ما خودمان هم می‌خواهیم که شهید شویم.» ناگهان دیدم ایشان اصلاً منتظر آمدن پاسدارشان نیستند.

بیشتر بخوانید

آخرين سفر:
زمان: غروب خونین پنج شنبه/ششم اردیبهشت ماه/سال ۱۳۶۳ هـ.ش.
مکان: جبهه‌های عاشق‌طلب جنوب، نيزارهای آغشته به خونِ عشاق سيدالشهداء حسين بن علی (سلام‌الله‌علیه) جزيره‌ای فراگردش آتش و خون: «مجنون»

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها