مرجع رسمی شهید آیت‌الله حاج شیخ مهدی شاه‌آبادی

۴۹ مطلب با موضوع «یاد شهید از نگاه خانواده» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

با هم بسازید

ایشان بعد از چند روز از خواستگاری به من زنگ زدند و گفتند: «علی آقا! فردا می‌خواهیم خدمت امام برویم. دو تا قرآن بخرید و بیاورید. قرآنها را هم ارزان بخرید. قرآنی که بتوانید استفاده کنید، نه قرآنی که کتابش لوکس باشد و در طاقچه بگذارید.» این جزء مهریه بود. من از روبروی دانشگاه تهران قرآن را خریدم و به منزل آمدم. صبح قرار بود خدمت امام برویم. ایشان خودشان انسان سادهزیستی بودند (رحمتاللهعلیه) و ما را هم به سادگی دعوت می‌کردند.

مهریه ما هم همان علاقه و محبت بود و یک جلد کلام الله مجید و یک سفر حج و اگر نتوانسیم یک سفر به کربلا والسلام. بنابراین مهریه ایشان علاقه‌مندی ما بود. لطفی که خدا به ما کرده بود و بهسادگی زندگی می‌کردیم و به هر حال ازدواج ما هم ساده‌ترین نوع ازدواج بود، چون در زمان جنگ هم بود و اصلاٌ نمی‌شد که مراسم آنچنانی گرفت. ما هم که اهل چنان مراسمی نبودیم. بنابراین با چند نفر از اقوام در منزلمان مراسم بسیار ساده‌ای گرفتیم و یک خانه اجاره کردیم.

من آن زمان که می‌خواستم ازدواج کنم، فقط هزار تومان داشتم و درآمدی هم نداشتم و بیشتر به مبارزه و کارهای سیاسی و انقلابی می‌پرداختم. آن زمان جریان‌های انحرافی هم فعال بودند و ما هم که فعالیتهای سیاسی داشتیم، درآمد آنچنانی نداشتیم. هزار تومان داشتم و با این هزار تومان تصمیم به ازدواج گرفتیم و البته خداوند هم تدریجاً کمک کرد. این هم از توصیه‌های ایشان بود. البته یادم است آن روز که می‌خواستیم خدمت اما برویم، با آقا سعید با هم رفتیم. ایشان هماهنگ کردند ما قرآنها را بردیم. حضرت امام رحمتاللهعلیه با مهربانی و محبتی که به این بزرگوار و این خانواده داشتند، با مهربانی ما را پذیرفتند و ما را نصحیت کردند و درواقع خطبه عقد را جاری کردند. گفتم: «آقا ما را نصیحت کنید.» گفتند: «با هم بسازید.» و ما هم گفتیم: «چشم.» نصیحت امام فقط همین بود، که من پشت قرآن نوشتم و واقعاٌ جان زندگی سازش و ساختن زن و مرد است و واقعاٌ هم این یک جمله عمیق انسانی و متکی به تجربه امام بود.

 

راوی: عبدالعلی علیعسکری داماد شهید

  • ۰
  • ۰

ایشان بفرمایند

شهید شاه آبادی

ویژگی دیگر پدر تواضع و فروتنی بیش از حد ایشان بود. خیلی وقت‌ها موقعیت پیش می‌آمد که خود ایشان سخنرانی کنند، ولی اگر فردی همراه‌شان بود، حتی اگر مردم او را نمی‌شناختند، پدرم او را برای سخنرانی معرفی می‌کردند.

 

راوی: حمید شاه آبادی

  • ۰
  • ۰

شهید شاه آبادی

وقتی شهید منتظری متواری می‌شوند و می‌خواستند ازدست ساواک مخفی بشوند، در خانه خودش به ایشان پناه می‌دهد. تعداد دیگری از مبارزان نیز وقتی متواری می‌شدند، ایشان به آن‌ها پناه می‌دادند. برخی که می‌خواستند به فلسطین و لبنان برای آموزش نظامی بروند؛ به این‌ها کمک می‌کرد و هزینه‌های این‌ها را تأمین می‌کرد؛ آن‌ها می‌رفتند برای آموزش و برمی‌گشتند. از جمله این‌ها شهید بروجردی بود. ایشان خیاط بودند. یک روزی که صحبت شد، زمانی که می‌خواستند برای آموزش نظامی بروند، شهید شاه‌آبادی زمینه را برای ایشان فراهم کردند.

از این کارها هر چقدر که مقدور بوده انجام می‌دادند و رژیم هم اجمالاً این چیزها را می‌دانست و مراقب بود که جلوگیری کند، اما ایشان ردی نمی‌گذاشتند. لذا در سنوات مختلف، چند بار اواخر دهه چهل و پنجاه، ایشان توسط رژیم دستگیر می‌شوند. به هر حال، در آن زمان مبارزه بسیار مشکل بوده. یک روحانی‌ای که خانواده دارد و در آن زمان روحانیت تحت فشار بود و همه عوامل رشد کنترل می‌شد، آن زمان را باید کسی حس کند که معنای این را که یک روحانی این‌قدر چابک و سریع در میدان هست بداند. خیلی در آن زمان کم بود روحانی‌ای که با تمام قوا و جسارت در مقابل رژیم بایستد. خیلی احتیاط می‌کردند؛ شاخص‌ترین آن‌ها شهید شاه‌آبادی بود.

چون ایشان از خانواده برجسته روحانیت بودند، رژیم سعی می‌کند که این‌ها را نگیرد که بدنام بشود؛ اما چاره‌ای نبود، از بس باجدیت مبارزه می‌کردند. اوایل دهه پنجاه دستگیر می‌شوند و دوباره سال 53 دستگیر می‌شوند و زندان بودند و شکنجه می‌شدند. معمولاً در رابطه با همکاری ایشان با گروه‌های انقلاب خیلی تند ایشان را لو می‌دهند و می‌آیند ایشان را دستگیر می‌کنند. چند بار ایشان دستگیر می‌شوند. تا ایام پیروزی انقلاب اسلامی پنج بار ایشان دستگیر می‌شوند. پنجمین باری که توسط رژیم دستگیر می‌شوند، روزهای پایانی انقلاب بوده.

یک بار هم ما گروه انقلابی مبارز بودیم که با ایشان در ارتباط بودیم و بعدها به نام گروه انقلابی «بدر» نامگذاری شد. ما با ایشان در تعامل و تماس بودیم. در اوایل 1357 که دستگیر شدیم، ارتباط ما با ایشان تحت مراقبت بود و ایشان را هم دستگیر می‌کنند. یک بار هم ایشان را در رابطه با پرونده ما دستگیر کردند، که فکر می‌کنم چهارمین بارشان بود. ایشان می‌دانستند رژیم شاه یک رژیم وابسته است و منافع ملت ایران و دین اسلام را رعایت نمی‌کند، لذا با قوت در مقابل رژیم ایستاده بودند.

 

راوی: داماد شهید عبدالعلی علی‌عسکری

  • ۰
  • ۰

شهید شاه آبادی در مجلس

در نخستین انتخابات مجلس شورای اسلامی، جامعۀ روحانیت مبارز و حزب جمهوری اسلامی تصمیم گرفته بودند دو لیست جداگانه بدهند. دلیل‌اش هم این بود که به دلیل یک‌سری افکار منفی در بعضی از اعضای جامعۀ روحانیت و نیز عناصر غیر روحانی حزب جمهوری، بین این دو نهاد مهم شکاف ایجاد شده بود.

شهید شاه‌آبادی بسیار تلاش کردند این اتفاق نیفتد. پدر خیلی رنج بردند و سختی کشیدند و بسیار تلاش کردند حزب و جامعۀ روحانیت مبارز لیست واحدی بدهند. مقام معظم رهبری نمایندۀ حزب و پدرم نمایندۀ جامعۀ روحانیت مبارز بودند. جلسات طولانی و مستمری برگزار شدند. روز چهارشنبه آخرین روزی بود که تبلیغات مجاز بود و این دو نهاد تازه سه‌شنبه شب بود که توانستند لیست مشترک‌شان را ببندند. مهلت تبلیغات هم تمام شده بود. صبح روز چهارشنبه، روزنامۀ جمهوری اسلامی این لیست را تحت عنوان «ائتلاف بزرگ» چاپ کرد.

عده‌ای از هر دو لیست حذف شده بودند و طبیعتاً برای آنها دلخوری‌هایی پیش آمده بود. حتی بعضی از اعضای جامعۀ روحانیت مبارز مصاحبه‌های تندی را انجام دادند و بسیار به آقاجان بی‌احترامی کردند! حتی یکی از آن‌ها که برای خودش هیمنه‌ای داشت و الان دست‌اش از دنیا کوتاه است، در مصاحبۀ رسمی گفته بود: «اگر آقای شاه‌آبادی یک بار دیگر چنین کاری بکند، او را از جامعۀ روحانیت بیرون می‌اندازیم!»

خلاصه اینکه هجمه‌های زیادی متوجه متوجه پدر صورت گرفت، ولی ایشان خوشحال بودند که جلوی تفرقه را در حد توان گرفته‌اند. واکنش ایشان در برابر هجمه‌ها و توهین‌ها فقط صبر و سکوت بود. وقتی امام در پیام نوروزی روی موضوع وحدت کلمه تکیه کردند، پدر جلوی تلویزیون نشسته بودند و زیر لب گفتند: «می‌دانم که ته دل‌تان از من راضی هستید!» ایشان با تلاش برای تشکیل ائتلاف بزرگ، به سهم خود اجازه نداده بودند که شیرازۀ نیروهای اصیل انقلاب از هم بگسلد.

 

راوی: حمید شاه آبادی

  • ۰
  • ۰

برادری پدرگونه

شهید شاه آبادی و خانواده

بیاندازه خوشاخلاق، اهل بگو بخند و باروحیه بودند. من حتی ناراحتی ایشان را نسبت به فوت فرزند­شان ندیدم، ولی خودم خیلی متأثر شدم. هنوز هم که فکر می­کنم، می­گویم ایشان کجا قرار داشت؛ ما کجا؟ حرف­های­شان خیلی بر ما تأثیر داشت. بعد از انقلاب، دولت به اخوی یک دستگاه ماشین بنز داده بود که آن را همینطوری در حیاط منزل­شان گذاشته بودند و استفاده نمی­کردند. اصلاً اهل زرق و برق نبودند. هر چند ماه یک­بار می­گفتند همه فامیل بیایند تا دور هم باشیم. به خانم­شان گفته بودند عدس پلو و ماست و سبزی بپزید تا از مهمانان پذیرایی کنیم.

پدر بزرگوار ما همواره بر رعایت امر حجاب توسط بانوان بسیار تأکید می­کردند و به ما می­فرمودند که «راضی نیستم دختران و نوه ­هایم بدون جوراب مشکی از خانه بیرون بروند.» ما همیشه امر پدر را اطاعت کردیم. اخوی هم حرف پدر را می­زدند. می­گفتند حجاب­تان را رعایت کنید، بکوشید پیشرفت کنید، قرآن زیاد بخوانید. خلاصه، حرف­های­شان را می­زدند و خداحافظی می­کردند. قبل از انقلاب، چون اکثر اوقات زندان بودند، می­خواستیم ایشان را بیشتر ببینیم. خیلی اذیت می­شدند، اما همیشه لبخند بر لبان­شان بود.

 

راوی: حشمتالشریعه شاهآبادی خواهر شهید

  • ۰
  • ۰

 

یادم هست وقتی در فشم برای سفر تبلیغی بودیم، یکی از بستگان من (دایی من) بعد از تعطیلات، روز شنبه می‌خواست برگردد سر کارش. پدر از او خواست بماند تا فردا به اتفاق بروند نانی که از دو روز قبل سفارش داده بود به روستای دورتر، که شش کیلومتر فاصله داشت، با هم بیاورند. دایی آنجا ماند. فردا این راه را با هم رفتند. متوجه شدند که بله! آن آقا گفتند: «سه روز پیش نان سفارش داده بودید، پول که نداده بودید!» نان نپخته بودند.

بله! در منطقه و فضایی بودیم که نیروهای ارتش طاغوتی آن زمان، نیروهای ساواک و دیگران تبلیغاتی کرده بودند با این ذهنیت که یک روحانی آمده در یک محل، نه تنها در شهر یا روستا نمی‌تواند نان تهیه کند، بلکه در اطراف هم که می‌خواهد نان تهیه کند باز هم مشکلاتی است. ولی مردم همین روستا با هنر ایشان بعد از دو ماه اقامت، جوری شیفتۀ مرحوم والد ما شده بودند که لحظۀ بدرقه ایشان و رفتن از روستا، گریه‌های مردم را هنوز به خاطر دارم؛ با اینکه کلاس سوم ابتدایی بودم و هشت نه سالم بیشتر نبود.

 

راوی: سعید شاه‌آبادی

  • ۰
  • ۰

 

عقیده‌شان بر این بود که چه نیازی است که از آب گرم استفاده کنید. می‌گفتند: «بچه‌ها را به آب گرم عادت ندهید، چون لوس و ضعیف بار می‌آیند! بچه‌ها را شجاع بار بیاورید.» در قم، در سرمای زمستان می‌گفتند: «بگذارید بچه‌ها با آب سرد دست‌هایشان را بشویند.» از ما می‌خواستند زیاد لباس تن بچه‌ها نکنیم که ضعیف و بی‌عرضه باقی بمانند! باید قوی شوند تا به درد جامعه بخورند.

 

راوی: همسر شهید

  • ۰
  • ۰

ارتباط مستقیم

شهید شاه‌آبادی

با وجود مشغلۀ فراوان، چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب، هیچ‌گاه ایشان مسجد را رها نکردند. معتقد بودند ارتباط مستقیم و چهرهبه‌چهره با مردم را تحت هر شرایطی باید حفظ کرد. در مسجد، پای صحبت و درد دل مردم می‌نشستند و اگر احساس می‌کردند می‌توانند از مشکلی گره‌گشایی کنند، از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کردند. حتی اگر صحبت طولانی می‌شد و وقت‌شان اقتضا نمی‌کرد، نشانی منزل را به افراد می‌دادند و می‌گفتند برای ادامۀ صحبت و طرح مسایل و مشکلات به منزل بیایند. نهایت اهمیت را برای رفع مشکلات و دغدغه‌های مردم قائل بودند. یادم نمی‌رود یک روز ایشان آمدند و گفتند: «سقف منزل یک پیرزن دچار مشکل شده، اما متأسفانه من الان امکان حل مشکل او را ندارم. شما هدیه‌ای برای او بخرید که او بداند من به فکر او هستم.»

 

راوی: همسر شهید

 

  • ۰
  • ۰

شهید بهشتی

وقتی آیت‌الله بهشتی به شهادت رسیدند، شهید شاه‌آبادی خیلی متأثر شدند. این حادثه مربوط به زمانی بود که ایشان خیلی گرفتار بودند و خیلی رفت‌وآمد داشتند. حاج‌آقا یک‌بار گفتند: «ما تازه متوجه شدیم که شهید بهشتی از نظر مادی در مضیقه بودند. ایشان در خانه شهدا مرتب کار می‌کردند، به خانم‌هایشان کمک می‌کردند و به آنها رسیدگی می‌کردند. من متوجه نشده بودم که ایشان از نظر مادی هم نیازمند بودند.»

آن شب که آقای بهشتی شهید شدند، ایشان فراموش کرده بودند که به جلسه حزب بروند. تا مدتی هم نمی‌دانستیم و فکر می‌کردیم ایشان در آنجا هستند. همه آن شب نگران شهید بهشتی بودند که آنجا بوده یا نبوده است. وقتی ایشان آمدند، ما از ایشان پرسیدیم که آیا از شهید بهشتی خبر دارید؟ خبری نداشتند. ولی تا فردا که روزنامه‌ها نوشتند پیکر مطهرش را پیدا کردند، همه ناراحت بودند. هیچ‌کس نمی‌گفت این هفتاد و دو تن چه کسانی بودند، بلکه همه می‌گفتند شهید بهشتی انسانی ویژه بود. وقتی ایشان آمدند، ما خیلی خوشحال نبودیم که الحمدالله آمدند، دل‌نگران شهید بهشتی بودیم. ایشان به خانه آن هفتاد و دو تن رفتند. خیلی به آن‌ها کمک می‌کرد؛ از همه لحاظ، از نظر مالی، رسیدگی به منزلشان، بچههایشان و....

 

راوی: همسر شهید

  • ۰
  • ۰

جگرگوشه‌هایم

شهید شاه‌آبادی

همه‌جا بچه‌ها را می‌بردم. اصلاً مگر می‌شد آن‌ها را با خودم نبرم؟! برای هر ملاقاتی، هر پیگیری از محل بازداشت حاج‌آقا؛ حتی در روزگار سخت تبعید ایشان. حاج‌آقا شاه‌آبادی سپرده بود مراقبشان باشم. خودم هم دلم به دستم بود وقتی نبودند و تنهایی جایی می‌رفتند. می‌ترسیدم امانتی‌های حاج‌آقا طوری‌شان بشود. راستش بچه‌ها بیشتر مشتاق بودند. محمود آن زمان خیلی بچه بود و هوا هم به‌شدت سرد بود. برف سنگینی باریده بود. شش‌هفت ماهه بود و مطمئناً مریض می‌شد. به خاطر محمود نمی‌توانستم بروم. اما اگر من یک هفته نمی‌رفتم، بچه‌ها خودشان راه می‌افتادند و می‌رفتند. اگر این یک بچه را رها می‌کردم، بهتر بود تا آن شش بچه را رهاکنم. در یک سفر، محمود را با وسایل و داروهایش پیش همسر برادرم گذاشتم و بعد با بقیه بچه‌ها، در آن سرمای استخوان‌سوز به بانه رفتم. انتخاب سختی بود.

 

راوی: همسر شهید