مرجع رسمی شهید آیت‌الله حاج شیخ مهدی شاه‌آبادی

۲۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خانواده» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

معجزه بیان

شهید آیت‌الله حاج شیخ مهدی شاه‌آبادی

شهید شاه‌آبادی روحیه مشورت کردن بالایی داشتند. دوست داشتند که با بچه‌ها صحبت کنند، طوری که ما را متوجه کنند مثل یک دوست هستند. یک سری مَنعیات داشتند که خیلی سخت‌تر از بقیه بود. مثلاً ایشان خیلی سخت‌شان بود که مصرف چیزی بالا باشد. اما زبانی نمی‌گفتند که این کار را نکنید. با دلیل و برهان و صحبت کردن همه را متقاعد می‌کردند که این کار اشتباه است.

اگر می‌خواستیم کارهایی که برخلاف میل ایشان بود انجام دهیم، باید با ایشان مشورت می‌کردیم. مخالفت سرسختانه نمی‌کردند که با اوقات‌تلخی آن کار را انجام بدهیم یا ندهیم. طوری صحبت می‌کردند که ما هم متقاعد می‌شدیم و آن کار را انجام نمی‌دادیم. اگر هم انجام می‌دادیم، با رضایت خودشان انجام می‌دادیم. بنابراین کاری را که می‌خواستیم انجام بدهیم اول با ایشان صحبت می‌کردیم. حاج‌آقا ما را راهنمایی می‌کردند. حتی قبل از آن فکر می‌کردیم که اصلاً این کار غلط است و نباید انجام شود، اما بعد از صحبت با ایشان نظرمان فرق می‌کرد.

 

راوی: همسر شهید

  • ۰
  • ۰

فقط عدس‌پلو

بعد از پیروزی انقلاب و اوایل برقراری نظام جمهوری اسلامی، من که تازه دخترم ازدواج کرده بود، یک روز جمعه گفتم: «برادر جان، از نماز جمعه به منزل ما تشریف بیاورید.» ایشان گفتند: «من به شرطی می‌­آیم که شما فقط عدس‌پلو بپزید.» من هم دوست داشتم از مهمانانم و عزیزانم پذیرایی خوبی کنم، ولی گفتم ممکن است ایشان ناراحت شوند، چون اخلاق‌­شان را می­‌دانستم. به همین خاطر برای سفره فقط همان عدس‌پلو و ماست و سبزی و سوپ را درست کردم. حاج آقا مهدی با خانواده اینجا آمدند.

یعنی می­‌‌خواهم بگویم ایشان تا این حد خاکی بودند و اصلاً روحیه و رفتارشان با زمان گذشته هیچ فرقی نکرده بود. به‌قدری هم به فکر رسیدگی به کارهای مردم بودند که بعد از ناهار، بلافاصله گفتند کار دارم باید بروم. شاید آن­‌ها جمعاً حدود دو ساعت خانه ما بودند.

 

راوی: حشمت‌الشریعه شاه‌آبادی خواهر شهید

  • ۰
  • ۰

آیت‌الله نورالله شاه‌آبادی

در زندگی افراد، هر کدام از مسائل با خصوصیات روحی­‌شان هماهنگ و عجین است و نمی‌­توان آن‌­ها را تفکیک کرد. شهید شاه‌‌آبادی هیچ­‌وقت نمی‌­گذاشت کار امروزش به فردا بکشد. در حساب خانوادگی رفیق خانواده بود. در حساب انقلاب، فدایی انقلاب و امام بود. در کارها تا آخرین لحظه پایداری می‌­کرد. در دین­‌داری زبانزد بود. در آخرین لحظات زندگی، سخنرانی‌­اش درباره شهادت است، از خدا می‌­خواهد: «خدایا ما را جزء شهدا قرار بده.» بعد هم شهادت نصیبش می‌­شود.

البته روزی که ایشان شهید شده بودند، من اطلاع نداشتم و در مجمع اسلامی در انگلستان بودم. آنجا از طرف مرحوم آیت‌‌الله گلپایگانی مأمور بودم. ولی آقای مهندس مهدی چمران با ایشان تا لحظه شهادتِ شهید همراه بودند. آقای چمران از زندگی روز آخر شهید و برنامه‌­هایی که با هم داشتند خاطره‌­ها دارند؛ مثلاً اصرار شهید به اینکه می‌­خواسته به جزیره مجنون برود، اما ارتش اجازه نمی­‌دهد و آخرسر، بعد از ظهر همان روز سپاه را مجاب می‌­کند و می­رود. این اتفاقات را نمی‌­توان از لحاظ جنگی توجیه کرد. این­‌ها یک مقدراتی است که باید انجام می‌­شد و این تقدیر در آنجا عملی می‌­شود. این‌‌همه جمعیت به آنجا رفته بودند و وقتی گلوله توپ می‌­زنند، تنها کسی که از زمین بلند نمی‌­شود شهید شاه‌‌آبادی است. پس اینجا، حسابِ تقدیر است و ایشان هم برایش فرقی نمی‌­کند. او آماده است برای هر حادثه‌­ای که پیش بیاید.

گاهی اوقات پیش می­‌آمد که به اتفاق ایشان به جایی می‌­خواستیم برویم. آن ایام ماشین­ شخصیت­‌ها ضدگلوله و دارای آژیر و تشکیلات بود. به ایشان عرض کردم که «برادر، من اعصابم خرد می‌­شود، حیف است در ماشینی بنشینیم و به مردم عرض اندام کنیم، لطفاً این آژیر را خاموش کنید.» گفتند: «چشم.» از این جهت خودشان هم مراقب بودند. هر دو ما به این نکته تأکید می­‌کردیم که به حساب اینکه ما روحانی هستیم، این کارها به ما نمی‌­آید؛ باید در بین مردم برویم. خودش مردمی بود. می­‌خواهم بگویم این‌‌طور نبود که بخواهیم عرض اندام کنیم که انقلابی و از زمره شخصیت­‌ها هستیم. حساب درست این بود که ما یک زندگی عادی انجام می‌­دادیم. اخوی شهید ما، زندگی‌­اش طبیعی بود، اما درباره کارهای انقلابی سر از پا نمی‌­شناخت، نمی‌­توانست ببیند کاری در این مملکت وجود دارد که او می‌­تواند انجام دهد و همین‌‌طوری بنشیند؛ آچار فرانسه بود.

 

راوی: برادر شهید- آیت‌الله نورالله شاه‌آبادی

  • ۰
  • ۰

وقتی در مجلس اعلام نیاز به نیروی جبهه کرده بودند، حاج‌آقا گفته بودند من 48ساعت وقت دارم و می‌توانم بروم. چون مجلس در این مدت تعطیل بود. اما بعد از این 48ساعت کلاس داشتند؛ کلاس‌های تحقیق و برنامه‌های دیگر که باید بعد از این به آن کلاس‌ها می‌رسیدند.

شهید شاه‌آبادی از آنجا به من زنگ زدند و گفتند: «جبهه روحانی ندارد و به من نیاز دارد. باید آنجا باشم.» مقداری هم هدایا برای رزمنده‌های خط مقدم برده بودند؛ همۀ آن‌ها را بوسیده و هدایا را به آن‌ها داده بودند. صبح که می‌خواستند به لب مرز بروند، به من زنگ زدند و گفتند: «کاری کنید که بیشتر بتوانم بمانم. برنامه‌ها و زمان کلاس‌های من را عقب بیندازید. به همه بگویید اینجا به من نیاز دارند و باید اینجا باشم. اما کارها را خودتان انجام بدهید که نبودن من مشخص نشود.»

کلاس تحقیق را که شنبه داشتیم دوست داشتم. خودم هم در آن کلاس حضور پیدا می‌‌کردم. صبح پنج‌شنبه این را به من گفتند و خودشان لب خط رفتند. بعد هم که از جریزۀ مجنون برگشتند آن حادثه برایشان پیش آمد.

 

راوی: همسر شهید

  • ۰
  • ۰

در یک مهمانی مشکی پوشیده بودم. صاحبخانه گفت: «چرا مشکی پوشیدی؟» گفتم: «پدرم و پسرم تازه از دنیا رفته‌اند. خیلی برایم عزیز بوده‌اند...» تا این حرف را زدم، حاج‌آقا گفتند: «ناشکری نکنید!» طوری صحبت می‌کردند انگار خودشان فهمیده بودند که باز هم قرار است داغدار شوم. من هم خیلی ضربه خورده بودم و تنها بودم. فقط ایشان را داشتم. به همین خاطر خیلی جذب ایشان شده بودم و خیلی از این بابت ناراحت بودم؛ ناراحت که جای خدا در دلم تنگ بشود.

در اوایل انقلاب شب‌ها از فراق پدرم و برادرهایم خوابم نمی‌برد. درعرض دوسه‌سال حدود ده نفر از نزدیکانم را از دست داده بودم. این بود که علاقه‌ام نسبت به ایشان بیشتر شده بود. وقتی انسان تنها می‌شود روی تنها کسی که باقی مانده متمرکز می‌شود. حاج‌آقا هم من را بیشتر درک می‌کردند. شاید زمانی از کسی ناراحتی داشتند، اما بروز نمی‌دادند. یادم است می‌گفتند: «الآن تنها آرامش من شما هستید! هر کسی به‌نحوی به من ضربه می‌زند. ولی تنها کسی که من را درک می‌کند شما هستید. شما هستید که روحیات من را می‌شناسید.» من نمی‌گفتم، ولی خدا از دلم خبر داشت که حاج‌آقا شده بود تنها کس و کار و همۀ وابستگی من.

 

راوی: همسر شهید

 

  • ۱
  • ۰

بالانس در لحظه!

شهید خندان

شهید شاه‌آبادی سرشار از تحرک بودند. در این اواخر که تقریباً بیش از پنجاه سال از عمر ایشان می‌گذشت، محاسن‌شان سفید شده بود؛ اما طوری تحرک داشتند که جوان‌های ما متحیّر بودند. مثلاً وقتی می‌دیدند یک عده از بچه‌ها بی‌حوصله هستند، فوراً سه‌چهارتا بالانس می‌زدند و همه را شارژ می‌کردند و به خنده می‌انداختند. بعد می‌نشستند و صحبت‌ها و خواسته‌هایشان را می‌گفتند. آن وقت بود که همه با تمام وجود می‌نشستند و صحبت‌هایشان را گوش می‌دادند. ایشان با این‌که این اواخر ضعیف بودند و کمغذا، همچنان در راه درس و بحث و فعالیت‌های مختلف بودند. همیشه تحرک! دستشان را روی زمین می‌گذاشتند و بالانس می‌زدند!

 

راوی: همسر شهید

  • ۰
  • ۰

استقبال تظاهراتی

تظاهرات در استقبال از شهید شاه‌آبادی

از هر فرصتی برای مبارزه سود می‌بردند. یک بار که آزاد شدند، مسجدی‌های رستم‌آباد ‌آمدند خدمت‌شان: «ما می‌خواهیم فردا که شما می‌آیید مسجد استقبالی بکنیم. مردم جمع شوند میدان اختیاریه، گوسفندی بکشند و با سلام و صلوات به مسجد بیایید.» پدرم گفتند: «من احتیاجی به این چیزها ندارم. اگر علیه شاه شعار می‌دهید، من دوست دارم بیایید، خوب است و بهانۀ استقبال را می‌پسندم؛ وگرنه ساده می‌روم، ساده می‌آیم.» بالآخره مردم جمع شدند. سی دقیقه تظاهرات فعال و پرشوردر آنجا راه افتاد. ایشان وارد مسجد در محاصره شدند. یک سخنرانی تند، در حضور گارد جاویدان، گارد شاهنشاهی آن زمان، کردند و بلافاصله دستگیر شدند!

 

راوی: حجت‌الاسلام سعید شاه‌آبادی

  • ۰
  • ۰

تقلای هدایت

شهید آیت‌الله حاج شیخ مهدی شاه‌آبادی

شهید شاه‌آبادی دنبال این بود که ببیند چه کسی کمک می‌خواهد؛ چه کسی محتاج است؛ هر کمکی که می‌خواهد باشد: فکری، مادی یا معنوی. کمک می‌کردند تا بتوانند با افراد ارتباط برقرار کنند و آنان را آگاه کنند. حاج‌آقا پیش کسانی و به جاهایی می‌رفتند که وقتی خودشان می‌گفتند که کجا‌ها رفته‌‌اند ما خجالت می‌کشیدیم! به این خاطر که می‌دیدیم آن افراد واقعاً شایستگی این را ندارند که ایشان تا این اندازه برایشان وقت بگذارند.

به درد دل پیرزن‌ها و پیرمردها گوش می‌‌دادند. به جوان‌‌ها کمک می‌کردند تا آن‌ها را کم‌کم از راه کج به راه راست بکشانند. به‌حدی آن‌ها را به شوق می‌‌آوردند که می‌‌آمدند اطراف ایشان می‌نشستند تا بدانند این چه کسی است که بدون شناسایی، همه نوع خدمتی می‌کند و برای همه وقت می‌‌گذارد. اندک‌اندک از این راه جوان‌ها شیفتۀ اخلاق حاج‌آقا شدند. حاج‌آقا در حقّ هرکسی لطف می‌‌کردند و اصلاًً برایشان پیر و جوان فرقی نداشت. از تمام وجودشان دوست داشتند که آن‌ها را آگاه و روشن کنند.

 

راوی: همسر شهید

  • ۰
  • ۰

آیت‌الله نورالله شاه‌آبادی

حاج‌آقا مهدی، بعد از سال 1341ش، که دیگر آن زمان به تهران آمده بودند، مدتی برای تبلیغ روحانیت به ماهشهر رفتند. بعد از بازگشت اخوی از ماهشهر، مرحوم حاج محمدتقی رستم‌‌آبادی، نوة مرحوم آخوند رستم‌‌آبادی، از دنیا رفته بود. مسجد رستم‌آباد در محلۀ اختیاریه، خالی از یک نفر معمم و پیش­‌نماز بود. به حاج‌آقا مهدی پیشنهاد کردند تا برای اقامة نماز به آنجا بروند. ایشان در سال 1342 سن سی‌‌سالگی را رد کرده بودند. حاج‌آقا مهدی به من گفتند که صلاح می­‌دانید به آنجا بروم؟ گفتم: «بهترین موقعیت است. بروید.» این­، زمانی بود که حضرت آیت‌الله‌العظمی امام خمینی (ره) نهضت خود را شروع کرده بودند و علاقه‌­مندی اخوی به حضرت امام نیز آشکار شده بود.[1]

 

راوی: برادر شهید- آیت‌الله نورالله شاه‌آبادی

 

[1] مصاحبه با آیت‌الله نورالله شاه‌آبادی

  • ۰
  • ۰

تا انقلاب مهدی

شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

پیش از انقلاب و در روزهایی که امام خمینی (ره) مبارزات خود را شروع کرد، شهید شاه‌آبادی در هر جا و در هر شهرستانی و به هر نحوی که می‌توانستند مردم را آگاه می‌کردند. به آقایانی که در آن شهر بودند وظیفه‌شان را گوشزد می‌کردند: «باید همه به هم اطلاع بدهیم. باید همدیگر را روشن کنیم تا بتوانیم این نهضت را به سرانجام برسانیم و امام را یاری کنیم. کمک کنیم که قدرت ایشان روز به روز بیشتر شود. کاری کنیم که تمام دنیا حرفی را که می‌زند بپذیرد و تمام دنیا بفهمد که کلام، کلام ایشان است. بدانند که ایشان نائب حقیقی امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) هستند. ما هم باید ایشان را یاری کنیم تا ان‌شاءالله زمانی که حضرت ظهور می‌کنند، همه آماده باشیم.»

خودشان هم خیلی حواس‌شان معطوف به این موضوع بود. وقتی می‌‌دیدند که بعضی‌ها  آگاهی ندارند، خیلی متأثر می‌شدند. ساعت‌ها وقت می گذاشتند که آن‌ها را آگاه کنند. می‌دانستند که رژیم مخالف علماست. می‌دید که رژیم روحانیان را بد جلوه داده. بنابراین ایشان می‌خواستند که افراد ناآگاه با افراد انقلابی آشنا شوند.

 

راوی: همسر شهید