یاد شهید

رسیدگی به نزدیکان و اقوام، با وجود مشغله فراوان

با آنکه از اخوی­‌های دیگر کوچک‌تر بودند، جای خالی پدر را برای ما خواهرها پر می­‌کردند. هرگاه مریض می‌­شدم، حاج‌آقا مهدی با همه تلاش‌­ها و گرفتاری‌­هایی که داشتند، به دیدنم می‌­آمدند و برایم خوراکی می­‌آوردند و می‌­گفتند خواهر بخور. ایشان خیلی بامحبت و اهل صله رحم و باوفا بودند. زبانم از شمردن همه محبت‌­هایی که می­‌کردند قاصر است. از زمانی که همسرم فوت کرد، خیلی بیشتر به ما رسیدگی می­‌کردند. برای فرزندانم هم پدر بود و هم مادر. ایشان نسبت به برادران دیگرم بیشتر مراقب حال ما بودند. البته حاج‌آقا نصرالله هم بودند، ولی بچه­‌هایم با شهادت حاج‌آقا مهدی واقعاً یک پدری را از دست دادند.

بیشتر بخوانید
شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی مرجع پاسخگویی درباره انحرافات گروهک‌ها

سرکوب نهضت حضرت امام و بزرگوارانی که راه امام را پیگیری می‌کردند توسط رژیم طاغوت، در سال‌های دهه ۵۰ به اوج خود رسیده بود. خفقان سنگینی در جامعه ما حاکم بود. حتی در درون خانواده‌ها هم فضای پلیسی و امنیتی آن‌چنان حاکم بود که افراد خانواده‌ها جرأت نمی‌کردند مسائل سیاسی را ابراز کنند. فضای رعب و وحشت آن‌قدر سنگین بود که پدر به پسر و پسر به پدر اعتماد نمی‌کرد. جرأت نداشتند کوچک‌ترین بحث سیاسی در درون خانواده مطرح شود. این ضرب‌المثل نقل محفل‌ها بود که دیوار سوراخ داره، سوراخ موش داره و موش هم گوش داره. گروه‌ها و جریان‌های سیاسی هم اکثر سرکوب شده بودند.

بیشتر بخوانید
ارادت و علاقه دوطرفه شهید و رزمندگان

در سفر آخر، شب در پادگان شهید بهشتی اهواز، که در آن یکی از لشکرها، گویا لشکر ۲۵ کربلا مستقر بود، حضور یافتند. ما هنگام نماز مغرب و عشا رسیدیم. نماز مغرب و عشا را در آن جمع، به‌جماعت اقامه کردند و قرار شد بعد از نماز سخنرانی داشته باشند. صحبت زیبایی داشتند و من بخشی از آن را که خاطرم مانده بوده، همان زمان یادداشت کردم. بعد از اینکه سخنرانی‌شان تمام شد، از طرف رزمندگان، بسیجی‌ها و همه کسانی که آنجا بودند، برای اینکه با ایشان مصافحه و روبوسی بکنند، هجوم فوق‌العاده‌ای شد. جمعیت زیادی در محوطه باز آنجا جمع شده بود و ایشان حدود  یک ساعتی صحبت كردند.

بیشتر بخوانید
شکستن سنت‌های غلط و دعوت به حضور جوان‌ها

از بچگی با آقا خیلی راحت بودم. شما چطور به هم سن و سال خودتان می‌رسید نشاطی به شما دست می‌دهد، ایشان هم با یک روحیه خیلی خوب، وقتی به ما می‌رسیدند، تمام غصه‌ها یادمان می‌رفت. من با اینکه سنم پایین بود و دختر بودم، در کمال عفت و حجاب، با حاج‌آقا این حالت را داشتم. در مسجد رستم‌آباد فرهنگ قدیمی داشتند. از بچگی با فرشته می‌رفتیم مسجد و از بزرگ‌ترها می‌ترسیدیم. خانم‌های پیر می‌گفتند خانم‌های جوان و بچه‌ها بروند عقب و بچه‌ها را به مسجد راه ندهیم؛ فقط پیرزن‌ها باید جلو باشند. از زمانی که شهید شاه‌آبادی به رستم‌آباد تشریف آوردند، همه چیز عوض شد. ما به آرزویمان رسیدیم.

بیشتر بخوانید
ساده‌زیستی و دوری از اسراف

می‌گفتند ما که پا در این مبارزه گذاشتیم، می‌دانیم آخرش چیست. و آخرش هم اجرشان را گرفتند. رسیدند به راهی که می‌خواستند بروند. من خیلی دوست داشتم که خدمت بکنم و با ایشان خیلی راحت بودم. یک شب آمدند پیش ما و گفتم که حاج‌آقا شام خورده‌اید؟ گفتند: «نه.» من رفتم برایشان شام آوردم. یک‌دفعه وسط شام یادشان آمد شام جایی مهمان بودند. آن‌قدر فشار کار زیاد بود که ذهن‌شان خسته می‌شد و به یاد نمی‌آوردند.

بیشتر بخوانید
روح لطیف و قلب رقیق شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

یادم است یک دفعه با ایشان به تبریز رفته بودیم. ایشان یک اُپل سفیدرنگ داشتند. آمده بودیم پایین که چیزی بخوریم. من همین‌جوری دستم را گذاشته بودم به در ماشین. شهید شاه‌آبادی آمدند و گفتند سوار شوید تا زود برویم و در ماشین را بستند. چهار تا انگشتم لای در ماند. هر کاری کردیم در باز نمی‌شد. قشنگ یادم است آقای شهید شاه‌آبادی خيلي ناراحت شدند و گريه مي‌كردند. پدرم هم هر کاری می‌کرد در ماشین باز نمی‌شد. این بنده خدا همین‌طور ناراحت بود و می‌گفت دست این بچه کبود شد و افتاد. زمانی که در باز شد، من از حال رفته بودم. تا وقتی که برسیم، مدام می‌پرسیدند دستش چطور است و همه‌اش عذرخواهی می‌کردند.

بیشتر بخوانید
مخالفت با تأسیس مراکز خصوصی با توجه به مصالح وقت کشور

خاطرم هست قبل از واقعه انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در سرچشمه، خدمت ایشان در مسجد رسیدم و بین دو نماز مغرب و عشا از ایشان خواستم برای من استخاره بکنند. ایشان چند لحظه‌ای فکر کردند و گفتند که استخاره نمی‌کنم. من خیلی تعجب کردم. گفتم: «چطور شد شما استخاره نمی‌کنید؟ من مشکلی دارم که دلم می‌خواهد استخاره بشود.» ایشان گفتند: «نه، شما مشکلت را برای من بگو، بلکه نیازی به استخاره نباشد.» من مطلب را به ایشان عنوان کردم و مطلب هم این بود که آن موقع ما می‌خواستیم با کمک بعضی از دوستان و ایشان، یک مؤسسه پزشکی خصوصی در یکی از مناطق تهران دایر کنیم.

بیشتر بخوانید
چهره بشارت‌دهنده و قلب محزون

ایشان این حدیث را با رفتارش جلوه می‌­داد که معصوم (علیه‌‌السلام) فرموده: شیعیان ما آن‌‌طورند که «بشره فی وجهه و حزنه فی قلبه.» ایشان نیز چهرۀ بشارت‌‌دهنده‌­ای داشت، اما اندوه‌‌هایش در درون وجودش بود.

 

راوی: حبیب‌الله عسکراولادی

بیشتر بخوانید
شوق زیارت خانه خدا و مخالفت با سفر مرفه

مکه اول را با مجلس رفتند. هر کدام اتاق جدا و امكانات ديگری داشتند. ایشان از آن سفر مرفه ناراحت بودند. می‌گفتند: «این مکه آمدن نیست.» خودشان را از بقیه جدا می‌کردند و مرتباً می‌رفتند حرم و عمره به جا می‌آوردند. شب‌ها غسل می‌کردند و به حرم می‌رفتند. اصلاً در جمع نبودند که با آن‌ها بروند و بیایند. خودشان به عرفات می‌رفتند. زمانی که برمی‌گشتند، در راه گفتند: «ان‌شاءالله از این به بعد همه‌ساله می‌آیم، حتی اگر اینجا بیایم توالت بشویم. اما تا سال دیگر چطور صبر کنم؟!»

 

راوی: همسر شهید

بیشتر بخوانید
شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی برآمده از خاندانی اصیل و انقلابی

ایشان اساساً در یک خاندان اصیل در تهران متولد شد. مرحوم آیت‌الله‌العظمی حاج شیخ محمدعلی شاه‌آبادی که در مسجد جامع تهران امام جماعت بودند، پدر ایشان بود؛ امام جماعتی که مقاوم در مقابل رضاخان بود. رضاخان وقتی عمامه­‌ها را برمی‌­داشت و منبرها را مانع می‌­شد، ایشان عمامۀ خود را برنداشت و منبر را برپا کرد و مردم را ارشاد و هدایت می­‌کرد. خانوادۀ محترم شاه‌آبادی خاندانی بسیار ریشه­‌دار و اصیل در زنده نگاه داشتن اسلام ناب در تهران بود. یکی از ویژگی‌­های این آیت بزرگ حق این است که حضرت امام از شاگردان مرحوم شاه‌آبادی بود.

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها