یاد شهید

روایت همسر شهید از سختی‌های دوری از شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

همه‌جا بچه‌ها را می‌بردم. اصلاً مگر می‌شد آن‌ها را با خودم نبرم؟! برای هر ملاقاتی، هر پیگیری از محل بازداشت حاج‌آقا؛ حتی در روزگار سخت تبعید ایشان. حاج‌آقا شاه‌آبادی سپرده بود مراقبشان باشم. خودم هم دلم به دستم بود وقتی نبودند و تنهایی جایی می‌رفتند. می‌ترسیدم امانتی‌های حاج‌آقا طوری‌شان بشود. راستش بچه‌ها بیشتر مشتاق بودند. محمود آن زمان خیلی بچه بود و هوا هم به‌شدت سرد بود. برف سنگيني باريده بود. شش‌هفت ماهه بود و مطمئناً مریض می‌شد. به خاطر محمود نمی‌توانستم بروم. اما اگر من یک هفته نمی‌رفتم، بچه‌ها خودشان راه می‌افتادند و می‌رفتند.

بیشتر بخوانید
روایت حسن شاه‌آبادی از خبر شهادت برادرش، آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

وقتی جنگ تحمیلی شروع شد، علاقه شدیدی داشتند که به هر صورت که شده، به هر مدتی که شده خود را به جبهه برساند. بلافاصله زمانی که از کار روزمره فارغ می‌‌شدند به جبهه می‌­رفتند، تا حدی که با آقای مهندس چمران قرار گذاشته بودند که به جبهه بروند. مثل اینکه مهندس چمران در تبریز کار داشتند و می­‌گویند من این دفعه نمی­‌توانم به جبهه بروم. خود ایشان می­‌روند.[۱]

بیشتر بخوانید
سخن‌های قرآنی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

گاهی از آزادی تا اسارت بعدی، یک زمان بسیار کوتاه می‌گذشت. در همان مدت کم، ایشان عنصری فعال بودند که خودشان را وقف مبارزه علیه ظلم کرده بودند. اگرچه گاهی اوقات می‌گفتند: «ما آ‌ن موقع که مبارزه می‌کردیم، می‌دانستیم پیروزی در کار است و وعدۀ خدا حق است؛ ولی باور نمی‌کردیم پیروزی به این زودی باشد. فقط احساس وظیفه می‌کردیم. و بر اساس احساس وظیفه کار می‌کردیم. ما مأمور به تکلیف بودیم، مأمور به نتیجه نبودیم. ما موظف بودیم که علیه شاه مبارزه کنیم.» تعبیر ایشان این آیه بود که همیشه بر منبرهاشان تکرار می‌کردند:

بیشتر بخوانید
علاقه شدید شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی به پدر و شاگردش، امام خمینی

باید این را یادآور شوم كه بنده و حاج‌آقا مهدیِ شهيد و حاج‌آقا نصرالله[۱] و حاج‌آقا محمد[۲] که الآن قم هستند، در یک جا و یک منزل زندگی می­‌کردیم و از دو مادر بودیم. علاقه برادرم، آقا مهدی، به پدرمان با بقيه به یک ميزان بود. نه اینکه بخواهم بگویم که من يكی چیزی کمتر از ايشان نداشتم، نه، همگی ما به پدر عشق می‌ورزيدیم و واقعاً هم عشق می‌ورزيدیم.

بیشتر بخوانید
روایت خانم عشرت طباطبایی از محبت و رسیدگی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی نسبت به خانواده ایشان

محبت‌های شهید شاه‌آبادی به یاد ماندنی و خاطره‌انگیز است. از قبل انقلاب که بچه‌ها خیلی کوچک بودند، ایشان به فرزندان ما علاقه شدیدی داشتند. مدام آن‌ها را تشویق می‌کردند و خیلی دوست‌شان داشتند. آن زمان اوایل زندگی ما بود که ایشان، همسرم، حاج‌آقا طباطبایی، را «طبا» صدا می‌زدند و ایشان را بسیار دوست داشتند. شهید شاه‌آبادی نسبت به همسرم محبت داشتند و می‌گفتند: «ایشان را از اهل‌بیت داریم.» محبت ایشان منحصر به خودشان نبود. ما با حاج‌خانم شاه‌آبادی رفت و آمد زیادی داشتیم؛ برنامه‌هایی که پیش می‌آمد یا سفره‌های نذری که داشتیم و رفت و آمدهای روزمره و... .

بیشتر بخوانید
روایت حبیب‌الله عسکراولادی از جاذبه و دافعه شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

شهید شاه‌آبادی چنان بود که حتی در تمامی این سه دسته روحانی در آن دوران، که یک عده شاگردان و همراهان امام بودند، عد‌ه‌­ای نوعی رابطه با رژیم منحط داشتند و عده‌­ای نیز بیط‌رف بودند، با همه، با یک روابط عمومی خوب در ارتباط بود و از همه این­ها می‌­توانست در جای خودشان استفاده کند و می‌­توانست حتی در آن­‌ها که «مشهّر» بودند، به تعبیری از رژیم شهریه‌­بگیر بودند، اثر بگذارد.

بیشتر بخوانید
روایت دکتر هادی منافی از ارتباط با شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

قبل از انقلاب با حاج‌آقا مهدی شاه‌آبادی مأنوس بودیم. حدود سال ۵۳ بود. مادر ایشان مبتلا به شکستگی مفصل ران شدند. مادر حاج‌آقا خانمی محترم، مسن و خوش‌صحبت بودند. ایشان زمین خورده بودند، سر استخوان‌شان شکسته بود. حاج‌آقا آمد و گفت: «چه کار کنیم؟» گفتم: «باید عمل کنیم.» سن ایشان صد یا بالای صد بود. اما اگر عمل نمی‌شدند، زمین‌گیر می‌شدند و مشکل پیدا می‌کردند. قرار شد ایشان را به بیمارستان مهر بیاورند تا عملش کنیم.

بیشتر بخوانید

ایشان در بین خواص بسیار نفوذ داشتند. وقتی از ایشان می‌پرسیدیم: «چرا در مجلس درباره لوایح صحبت نمی‌کنید»، می‌خندیدند و می‌گفتند: «آقایان هستند و حرف می‌زنند!» واقعیت این بود که خیلی‌ها، از جمله مرحوم موحدی ساوجی، بسیار به پدر ارادت داشتند و معمولاً ابتدا با ایشان مشورت و بعد از موافقت یا مخالفت ایشان با لایحه‌ای صحبت می‌کردند، لذا نیازی به سخنرانی آقاجان نبود. در مسائل کلان سیاسی هم اغلب نزد پدر می‌آمدند و می‌گفتند: «آقا!

بیشتر بخوانید

سر سفره غذا، من می‌گفتم سیم تلفن را بکشید و راحت غذا بخورید و بعداً جواب تلفن را بدهید. می‌گفتند: «ابداً!» ما گاهی پنهانی تلفن را از پریز می‌کشیدیم. اما وقتی زمان كوتاهی می‌گذشت و تلفن زنگ نمی‌خورد، ایشان می‌فهمیدند که ما یک کاری کرده‌ایم و می‌گفتند: «اگر این کارها را بکنید تا جلوی فعالیتم گرفته شود، برای من قابل تحمل نیست. خوشی و لذت من همین است که به مردم خدمت کنم، چون این مردم رنج دیدند و زجر کشیدند. انقلاب ما به دست این‌هاست.

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها