یاد شهید

شجاعت عاقلانه و مثال‌زدنی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

ایشان خصوصیات زیادی داشتند و هر کدام از آن‌ها نمونه است، مثلاً برخورد خوب ایشان. لذا با یک چهره بازی با انسان برخورد می‌کردند. خیلی متواضع و خاکی بودند. خوش‌اخلاق بودند. همه این‌ها درست بود، اما شجاعت ایشان زبانزد بود و واقعاً در بین صفات ایشان یک تبلوری داشت در تمام جهات. حتی در هنگام رانندگی هم ایشان عجیب بودند و کاری که می‌خواستند باعجله بروند، در همین امر هم در عین حال احتیاط می‌کردند. پیغمبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله وقتی راه می‌رفتند تندتند راه می‌رفتند، در عین حالی که باوقار راه می‌رفتند؛ چون وقت‌شان در مسیر گرفته نشود. شهید شاه‌آبادی هم این خصوصیات را داشتند.

بیشتر بخوانید
ارتباط صمیمانه و فراوان با امام خمینی

یكی از امتیازات دیگر شهید شاه‌آبادی این بود كه با امام رحمت‌الله‌علیه خیلی نزدیك بودند؛ یعنی هر موقع اراده می‌كردند، امام را زیارت می‌كردند و گزارش‌های لازم را از وضعیت مردم، انقلابیان و خبرهای جالب را به عرض امام می‌رساندند. امام راحل هم شناخت ریشه‌ای به این خانواده بزرگ داشتند. لطف و محبت فراوانی نسبت به شهید شاه‌آبادی داشتند و خیلی ایشون را تجلیل و تشویق می‌كردند. شهید شاه‌آبادی یک شخصیت خاصی بود. یعنی من هر چه می‌گردم، نظیرش را كم می‌توانم پیدا كنم.

بیشتر بخوانید

مرحوم شهید شاه‌آبادی یكی از امتیازاتش این بود كه لبخند از چهره‌اش ساقط نمی‌شد. همیشه بالبخند بود، بامحبت بود. در زهد و تقوی می‌توانم بگویم اهل تحجد بود، می‌توانم بگویم نماز شبش ترك نمی‌شد. به دوستانش خیلی عشق می‌ورزید. عاشق و شیفته امام راحل بود. عاشق انقلاب بود. فدایی انقلاب بود. در جلسات جامعه روحانیت مبارز، كه منشأ پیروی از دستورات حضرت امام عمدتاً جامعه روحانیت مبارز بود، ایشان از اركان آن جامعه مبارز بود. تلاش‌گر و خستگی‌ناپذیر بود و عشق وافری به انقلاب داشت. از لحاظ زندگی هم بسیار ساده.

بیشتر بخوانید
استراحت بسیار اندک و فعالیت بسیار زیاد

بعد از بازدید از آخرین سنگر که در خط مقدم بود، ظهر پس از بازید از آن‌ها، یک نیسان‌پاترولی هم هدایای مختلفی بسته‌بندی شده بود که تقویمی مصور به صورت مبارک حضرت امام بود که همراه با یک مقدار خوراکی‌هایی که بسته‌بندی شده بود، به یک‌یک رزمنده‌ها هدیه می‌دادند. دانه به دانه  با رزمندگان روبوسی می‌کردند و هدیه را به آن‌ها تقدیم می‌کردند.

بیشتر بخوانید
آموزش مناسک حج توسط حجت‌الاسلام قریشی و تعجب شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

آخرین خاطره‌ای که از ایشان به ذهنم می‌آید، مرحوم شهید شاه‌آبادی با هلال احمر مشرف شده بود به حج. می‌دانست که سوابقم در عمره و حج زیاد است؛ چون من به لطف خدا ۳۶ حج انجام دادم. عمره هم از ۱۰۰، ۱۵۰، ۲۰۰ مرتبه متجاوز است. ایشان فرمودند که یک شبی را بگذارید برای این هلال احمری‌ها مناسک حج را اجرا کنید. آن شب، شبی تاریخی بود. گفتم: «جناب شاه‌آبادی، من یک روش خاصی دارم. ابتدا هم عذرخواهی می‌کنم از پزشکان و بزرگان، ولی هر شخصیتی هستند، در این کلاس شاگرد من هستند، باید به حرف من گوش کنند.» گفت: «تو هر کاری دلت می‌خواهد بکن.

بیشتر بخوانید
روایت مسعود شاه‌آبادی از لحظه شهادت پدر

پس از انفجار خمپاره، در لحظه شهادت ايشان به سمت‌شان دویدم. دیدم روی زمین افتادند. عمامه ایشان مانند ظرفی که لبریز از خون باشد، قشنگ صاف کنار صورت‌شان بود. ایشان را موج انفجار گرفت. ترکشی نخوردند. موج زیر چشم‌شان را گرفته بود. هر شیئی  ظاهراً اگر از مرکز مغز رد بشود، مرگ بدون درد و آنی است. ایشان  خودشان متوجه شهادت‌شان نشدند. در آن لحظه موج انفجار ایشان را گرفت. بعد از آن بلندشان کردم و به سینه‌ام چسباندم. فریاد می‌زدم آقاجون. که خب جواب نمی‌دادند. سرشان به طرفین خم می‌شد.

بیشتر بخوانید
دلیل تأکید شهید شاه‌آبادی بر حفظ ادعیه

در داخل خانه هم برای من، هم برای مادرم هر روز با یک خلاقیت و ابتکار آموزشی داشتند. ایشان در خانه ما جایگاه خاصی داشتند. از من می‌خواستند دعاهای مختلف ماه رجب و شعبان را حفظ کنم. با خودم فکر می‌کردم که «خب چه لزومی هست وقتی کتاب و مفاتیح هست، آن‌ها را باز می‌کنیم و می خوانیم دیگر.» اما بعد از اینکه حفظ می‌کردم، می‌فهمیدم حالا تازه می‌توانم با عمق این عبارات، ارتباط برقرار کنم. این انگار یک سیاست بود که من این ادعیه را حفظ کنم و بعد که خوب با این کلمات آشنا شدم، به ریشۀ کلمات و بعد تازه به دنیایی از معرفت راه باز می‌شد.

بیشتر بخوانید
پرکوشی شهید شاه‌آبادی و علاقه وافر رزمندگان به ایشان

خدا را شاهد می‌گیرم، بدون ذره‌ای مبالغه، گاه از پدر تا روزی سیزده سخنرانی می‌دیدم؛ آن‌قدر که گاه به عنوان یک آدمی که می‌نشستم کنارشان یا بغل ایشان بودم، خسته می‌شدم. شهید بزرگوار تأکید می‌کردند که «بچه‌های یک گردان را نیاورید به گردان دیگر. من اینجا صحبت می‌کنم و می‌روم برای آن‌ها هم همین صحبت را می‌کنم. اینکه شما همه معادلات‌تان را به هم بزنید که من آمده‌ام، سختم است.»

بیشتر بخوانید
رها نکردن مسجد با وجود مشغله‌های فراوان

در مراسم تشییع پیکر شهید بهشتی که تا بهشت زهرا (سلام‌الله‌علیها) مراسم تشییع صورت می‌گرفت، یک‌دفعه دیدیم که شهید شاه‌آبادی غش کردند و افتادند زمین. وقتی به ایشان رسیدیم، گفتند: «الآن یادم آمد که ۴۸ ساعت است نخوابیده‌ام و از دیروز تا حالا چیزی نخورده‌ام!» یادشان می‌رفت که بخورند و بخوابند؛ شرایط عجیب و غریبی که قابل توصیف نیست. ساعت یک و نیم یا دو کارهای روزمره‌شان تمام می‌شد. به این‌ها قناعت نمی‌کردند و تازه رسیدگی به مردم آغاز می‌شد.

بیشتر بخوانید
روبرو شدن عروس شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی با مأموران ساواک

یک بار هم در مسیری که به منزل ایشان می‌آمدم، ساواک مرا گرفت. خیلی هم اعلامیه همراه من بود. خاله ایشان، که خدا رحمتشان کند، یک مبارز  بی‌نظیر سیاسی و خیلی زِبل بودند. من هم تقریباً با راضیه خانم ارتباط داشتم و در این زمینه یک چیزهایی یاد گرفته بودم؛ مثلاً اینکه چه‌جوری از دست ساواک دربروم، چه‌جوری کلک بزنم، یک روز که ساواک مرا در مسیر گرفت، شروع کردم به گریه کردن و ننه من غریبم درآوردن که «من بچه هستم، این حرف‌ها چیه؟!» ساواک گفت: «چادرت را باز کن.» گفتم: «شما نامحرم هستید، مامانم اجازه نمی‌دهد من چادرم را پیش نامحرم کنار بزنم.»

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها