یاد شهید

شهید شاه‌آبادی شاگرد جدی بزرگان حوزه علمیه

بنده از حدود سال‌هاي ۴۶ در درس خارج آیت‌الله‌العظمی اراکی شرکت می‌کردم. یکی از مراجع و اساتیدی که فقه و اصول را بنده در خدمت‌شان بودم و استفاده کردم، آیت‌الله‌العظمی اراکی بود.  در همین درس با عده‌ای از علما و فضلا، کسانی که قبل از من در اين جلسات شرکت می‌کردند و کسانی که هم‌دوره من بودند، آشنا شدم. از جمله اين عزيران، شهید حجت‌الاسلام آقای شاه‌آبادی بود. به نظرم ایشان قبل از من در درس خارج شرکت می‌کردند و من بعد از ايشان وارد درس آیت‌الله‌العظمی اراکی شدم.

بیشتر بخوانید
ویژه بودن در خانواده و مشتاق مهمان بودن شهید شاه‌آبادی

خانواده شوهرم خیلی ساده و بی‌آلایش و خوش‌قلب و خوش‌فکر بودند. الآن هروقت آن‌ها را می‌بینم دلم شاد می‌شود و فکر می‌کنم خواهر ایشان خواهر خودم هستند. خیلی ساده و بی‌تشریفات و بدون هيچ تجملاتی هستند. کلاً خانوادۀ ایشان یک خانواده روحانی حقیقی بودند؛ خیلی ساده و مهمان‌دوست. و ایشان از بقیه افراد خانواده سر بودند. در زندگی و هر جایی که من می‌رفتم می‌دیدم که ایشان جایگاه بالایی دارند.

بیشتر بخوانید
توجه به اهمیت نان و پرهیز از اسراف

یکی از خصوصیات عجیب ایشان این بود که عقیده داشتند اصلاً خرده نان نباید از این سفره بیرون رود. نه اینکه نداشته باشند؛ یعنی از جنبه مالی نبود. واقعاً مقید بودند که این کناره‌های نان را بخورند. این درس‌هایی است که از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم‌السلام گرفته شده. آن شخص می‌گوید: «من دیدم سفره نان که جمع شد، امام سجاد علیه‌السلام خرده‌های نانی را جمع می‌کند و میل می‌کند که از دانه خشخاش کوچک‌تر بود.»

بیشتر بخوانید
فعالیت فراوان شهید شاه‌آبادی جبران‌کننده نقص‌ها

گاه‌گاهی که ایشان فرصت می‌­کردند، از کمیته نیاوران می­‌آمدند و به ما سر می‌­زدند. اخوی فردي بسيار قاطع بودند. در این مدت هم سمت‌­های مختلف داشتند؛ از جمله، نماینده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي شدند، در شورای عالی کمیته انقلاب اسلامي با آقای مهدوي کنی همكاري مي­‌كردند و جزء هسته اولیه جامعه روحانیت مبارز هم بودند. بعد از شهادت اخوي، آقای ناطق نوري به من گفتند که جایگزینی برای شهيد شاه‌آبادي نداریم. رابطه ما پس از شهادت ایشان، تقریباً با آن قسمتی که شهيد مرتبط بودند قطع شده.

بیشتر بخوانید
تردد شهید شاه‌آبادی با لباس مبدل

یک دفعه شهید شاه‌آبادی آمده بودند و عینک دودی زده بودند و همین پیراهن یقه آخوندی تن‌شان بود با شلوار سفید. در منزل ما قدیمی بودند. آنجا حیاط بزرگی داشت که می‌رفتیم دم در و در را باز می‌کردیم. شب بود. زنگ زدند و پدرم گفتند برو در را باز کن. من همین‌طور که در را باز کردم، دوباره بستم! فکر کردم که اشتباهی آمده. بعد دوباره زنگ زد و من در را باز کردم. گفتند: «پدر هست؟» من گفتم: «نه.» بعد پدرم پرسید: «کی بود؟» گفتم: «اشتباهی آمده.» نه اینکه آن زمان اوضاع هم به هم ریخته بود، می‌ترسیدم بیاید تو. بعد از مدتی دیدم پدر و آن آقا دارند می‌آیند داخل و من هنوز نشناخته بودم.

بیشتر بخوانید
اهمیت دانش‌اندوزی و معرفت‌جویی در نزد شهید شاه‌آبادی

شهید شاه‌آبادی برای مادرم احترام زیادی به‌خصوص از جهت سیادت قائل بودند و از ابتدای زندگی و در شرایط ضمن عقد، طرفین تقاضای ادامه تحصیل و تلاش‌های علمی را داشتند. تلاش‌های پدرم برای كاركردن علمی با مادرم بیشتر بود. مادرم می‌گوید در اوایل زندگی آقاجان برایشان كلاس عربی می‌گذاشتند و بعدها که فراز و نشیب زندگی و بچه‌داری و عدم حضور پدر پیش آمد، این كلاس‌ها خیلی طول كشیده بود، اما هیچ‌وقت جریان آموزشی پدر برای مادر متوقف نشد و از كنارش ساده نگذشتند.

بیشتر بخوانید
مبارزه بی‌امان با رژیم ستمگر و وابسته

وقتی شهید منتظری متواری می‌شوند و می‌خواستند ازدست ساواک مخفی بشوند، در خانه خودش به ایشان پناه می‌دهد و به تعداد دیگری از مبارزان وقتی متواری می‌شدند ایشان به آن‌ها پناه می‌دادند. برخی که می‌خواستند به فلسطین و لبنان برای آموزش نظامی بروند، به این‌ها کمک می‌کرد و هزینه‌های این‌ها را تأمین می‌کرد. آن‌ها می‌رفتند برای آموزش و برمی‌گشتند. از جمله این‌ها شهید بروجردی بود. ایشان خیاط بودند. زمانی که می‌خواستند برای آموزش نظامی بروند، شهید شاه‌آبادی زمینه را برای ایشان فراهم کردند.

بیشتر بخوانید
تربیت فرزندان آبدیده

عقیده‌شان بر اين بود كه چه نيازي است كه از آب گرم استفاده کنید. می‌گفتند: «بچه‌ها را به آب گرم عادت ندهید، چون لوس و ضعیف بار می‌آیند! بچه‌ها را شجاع بار بياوريد.» در قم، در سرمای زمستان می‌گفتند: «بگذارید بچه‌ها با آب سرد دست‌هایشان را بشویند.» از ما می‌خواستند زیاد لباس تن بچه‌ها نکنیم که ضعیف و بی‌عرضه باقی بمانند! باید قوی شوند تا به درد جامعه بخورند.

 

راوی: همسر شهید

بیشتر بخوانید
ترس از خدا و آمادگی برای شهادت

يك شب حکومت نظامی بود، وثوق آمد گفت: «نمی‌گذارم نماز بخوانید.» شهيد شاه‌آبادي گفت: «آنکه اربابت است نمی‌تواند این کار را بکند، تو که یک نوکر پیش پا افتاده هستی چه مي‌گويي؟» یعنی کسی که برای شهادت آماده شد، از کسی جز خدا نمی‌ترسد. ایشان فقط در مقابل ضعفا و فقرا تنش می‌لرزید و فقط از خدا می‌ترسید؛ چون برای شهادت آماده بود. گفت: «باید نمازمان را بخوانیم، سخنران‌مان هم سخنرانی‌اش را بکند. بعد هر کاری می‌خواهید بکنید، بکنید.» آقای فومنی رفت منبر، پلیس آمد گفت: «بیا پایین.» گفت: «نمی‌آيم. اگر می‌خواهید، من را بزنید تا صحبتم تمام بشود.»

بیشتر بخوانید
روایتی از آدم‌شناسی و شخصیت‌شناسی شهید شاه‌آبادی

شهيد بزرگوار حاج آقا مهدی که نقش عمده‌ای در پيروزی انقلاب داشتند. سهمش از برادران ديگر جدا بود و جامعه هم اين را تطبيق کرد. تا وقتی شهيد شد و به لقاءالله پيوست، شاگردان امام و همکاران امام می‌دانستند که ايشان با چه خلوص نيتی مشغول به کار است. از بچگی با هم دوست بوديم و با هم رفت‌وآمد داشتيم. بعد از انقلاب هم يک بار رفتم خدمتشان، تقاضا کردم که من را به وزارت خارجه معرفی کنند. ايشان گفتند: «نه، تو سياسی نيستی.» همان لحظه خوشم نيامد، ولی بعد ديدم که راست می‌گويند؛ يعنی بهتر از خودم من را شناخت «من عرفه نفسه فقد عرف ربه.» خودش را که می‌شناسد هيچ، من را هم بهتر از خودم می‌شناسد.

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها