یاد شهید

رسیدگی شهید شاه‌آبادی به پرونده وثوق، از قاتلان و دشمنان مردم در آغاز انقلاب

وثوق برای خودش یک‌پا جلاد بود و از جمله کارهایی که کرد، یکی این بود که در تجریش پسر جوانی را که «مرگ بر شاه» گفته بود کشته و بعد به خانه رفته و به نامزدش گفته بود: «این هشتمین نفری است که کشته‌­ام!» البته عاقبت مردم این جانی را گرفتند و به سزای اعمالش رساندند. یعنی نامزد وثوق حالش منقلب می‌­شود و به بهانه میوه گرفتن بیرون می‌­رود و از سبزی‌فروشی به کمیته جماران زنگ می­‌زند و می‌­گوید که وثوق توی خانه است. مأموران می‌­آیند و وثوق را می‌­گیرند و می‌­برند و یک مأمور را هم می‌­فرستند به دنبال شهید شاه‌آبادی.

بیشتر بخوانید
تواضع و فروتنی شهید شاه‌آبادی

خیلی از موقعیت‌ها پیش می‌آمد که فضایی بود برای صحبت کردن خودشان، اما اگر کسی همراهشان بود حتی اگر جماعت وی را نمی‌شناختند، او را برای سخنرانی معرفی می‌کرد. مثلاً در یکی از همین سفرها ما با آقای چمران که رئیس شورای شهر شدند بودیم. خب، جماعت که ایشان را نمی‌شناخت، ولی پدر یک شب پنج دقیقه صحبت می‌کردند و آقای چمران را به عنوان برادر شهید چمران معرفی می‌کردند.

 

راوی: حمید شاه‌آبادی

بیشتر بخوانید
رفاقت شهید شاه‌آبادی با جوانان و جذب ایشان

در فاصلۀ دوران طلبگی تا ورود به مسجد رستم‌آباد، اخوی هم در قم بودند و هم نبودند؛ چرا؟ برای اینکه دل‌­شان می‌­خواست در این مدت، بعد از وقایع سال ۱۳۴۱ و ماجرای پانزده خرداد و این‌­ها که پیش آمد، آن حرکت و وظیفه را در یک جایی انجام دهند. اینکه ماهشهر را انتخاب کردند و رفتند جنوب، به این سبب بود كه می‌­خواستند از آنجا برای تحقق این اهداف استفاده کنند. آنجا یک مقدار فعالیت کردند و بعد آمدند، چون محیط اجازه نمی‌­داد به اینکه ایشان بیشتر از آن بمانند. پس به تهران آمدند، باز مدتی قم رفتند و دو مرتبه برگشتند، تا زمانی که قرار شد که در مسجد رستم‌‌آباد مستقر شوند.

بیشتر بخوانید

يکی از مطالبی که از شهيد شاه‌آبادی به خاطر دارم اين است که يک روز برای مشکل خودم به حاج آقا عرض کردم: «چه ساعتی به شما زنگ بزنم و با شما صحبت کنم؟» ايشان گفت: «ساعت ۱۲ ـ ۱ به بعد زنگ بزن.» گفتم: «حاج آقا، بعد از ظهر می فرمایيد يا نيمه شب؟» گفتند: «نيمه شب.» گفتم: «آقا آن وقت استراحت شماست و وقت خوبی نيست من مزاحم شما بشوم.» گفت: «بنده اگر يک فردی که حاجت‌مند است و بتوانم کاری برای او انجام بدهم، همين‌قدر که از خواب شيرين بيدار بشوم و جواب او را پاسخ مثبتی بدهم يا يک دلداری به او بدهم يا فکری به او بدهم، جهتی به او بدهم و فکرش را آزاد بکنم و نيازمندِ تماس با من بوده، خداوند پاداش ع

بیشتر بخوانید
مبارزه با تفرقه در مسلمانان

ایشان همان‌طوری که می‌دانید عضو شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز بودند و تا موقعی که شهید شاه‌آبادی در قید حیات بودند ما هیچ فاصله‌ای در صفوف مبارزان ندیدیم و ایشان خیلی با دقت این مسائل را زیر نظر داشتند و با نفوذی که بر همه این آقایان داشتند، هیچ وقت اجازه نمی‌دادند که شکافی بین این‌ها ایجاد شود که خدایی نکرده انقلاب آسیب ببیند.

بیشتر بخوانید
توجه شهید شاه آبادی به امر تعلیم و تربیت فرزندان

ما قم تحصیل می‌کردیم و ایشان می‌دانستند که قم مدارس خوب و مخصوصاً دخترانه برای ما ندارد. به رغم داشتن گرفتاری‌های کاری و انقلابی در قم، واقعاً هجرت کردند و به تهران آمدند. با این استدلال که من حتماً تحصیلاتم را ادامه بدهم. شاید یادتان باشد که در آن زمان کسی، مخصوصاً از روحانیت، به این شکل با مسئلۀ تحصیل دخترش برخورد نکرده است و ایشان مرا به این دلیل همراه خانواده به تهران هجرت دادند. حتی مدت‌ها ایشان گرفتار قم بودند و رفت و آمد می‌کردند. برای ما یک منزل استیجاری در تهران تهیه کردند که حتماً از آغاز سال تحصیلی مشغول به درس شوم و عقب نیفتم.

بیشتر بخوانید
ایجاد اتحاد میان شیعه و سنی برای مبارزه با ظلم پهلوی

وقتی در تبعید به سر می‌بردند، با وجود تمام مشكلاتی كه ساواك برایشان ایجاد كرد، با این‌همه، در مساجد سنی‌ها شرکت می‌کردند، با آن‌ها نماز می‌خواند، با آن‌ها مراوده دوستانه داشتند و حتی کلاس‌هایشان و برنامه‌هایشان را در آنجا داشتند. لذا آن‌ها با افکار ایشان به عنوان یک مبارز آشنا می‌شوند و خودشان هم همرنگ ایشان می‌شوند: انقلابی و مبارز. و جدیت با رژیم شاه در این‌ها شکل می‌گیرد.

بیشتر بخوانید
ایستادگی شهید شاه‌آبادی در برابر سختی‌های مبارزه

یک بار هم زمانی که خود اخوی زندانی بودند ما به ملاقات­‌شان رفتیم، دیدم دندان­ ایشان افتاده است. همسر اخوی وقتی این وضعیت را دید، پرسید: «دندان­‌تان را داده­‌اید درست کنند؟» حاج آقا مهدی گفتند: «بله.» مدتی بعد خانم برادرمان به ما زنگ زد و خبر داد که ایشان امشب از زندان آزاد می­‌شوند. ما هم از خوشحالی، چفت و بست خانه­‌مان را کنترل نکرده، به دیدار حاج آقا مهدی رفتیم که همان شب دزدها به خانه دستبرد زدند که از فرط شادی ناشی از آزادی اخوی گفتیم: «فدای سر ایشان، اصلاً مهم نیست.» در لحظه دیدار از حاج آقا مهدی پرسیدیم که «هنوز دندان­‌تان را درست نکرده­اید؟» ایشان کلی خندیدند.

بیشتر بخوانید
هنر شهید شاه‌آبادی در رفع کدورت‌ها و ایجاد اتحاد میان مسلمانان

شهید شاه‌آبادی خیلی مقید بودند به رفع کدورت‌ها میان خانواده انقلاب و اگر احساس می‌کردند بین علما هم  کدورتی یا سلیقه‌های خاصی مطرح است، آن‌ها را به هم نزدیک می‌کردند. ما خیلی شنیدیم كه چنین نقشی را سعی می‌کردند ایفا کنند.

بیشتر بخوانید
ایستادگی شهید در حادثه مرگ فرزند

وقتی پسرشان آقا مجید فوت کرد، ما رفتیم سر خاک. خانم خیلی گریه می‌کردند. من هنوز بچه از دست نداده بودم، نمی‌دانستم یعنی چه! آقا محکم ایستاده بودند. ما گریه می‌کردیم. آقا نَه اینکه بخندند و خوشحال باشند، ولی به‌گونه‌ای رفتار می‌کردند که همه اشک‌هایشان خشک شد. همه زندگی و عمرشان برای مردم ایران الگو بود. به‌حدی به ما نفوذ کردند که من هنوز عکس ایشان را نمی‌توانم درست نگاه کنم. الآن هم عکس‌شان آنجا در کتابخانه است.

 

راوی: خانم عرفاتی

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها