فرزند شهید

صبر تبلیغ

در تبعید به بانه، همان یک ماه اول یادم هست سراغ مسجد محل را گرفتند. مسجد درش بسته بود. با زحمت بعد از دو روز سختی در مسجد را باز کردیم. دیدم که مسجد خاک خالی، کف آن پر از دست‌انداز است و قسمتی که می‌خواهیم نماز بخوانیم و احتیاط می‌کنیم، آنقدر صاف و مسطح نیست که به عنوان مصلی  استفاده کرد. ولی ایشان مقید بودند. من و ایشان حدود یک ماه تنهایی می‌رفتیم و من تنها مأموم ایشان بودم. در آن مسجد نماز می‌خواندیم، اقتدا می‌کردم و کسی نمی‌آمد اقتدا بکند و ایشان بازمی‌گشتند منزل و نماز را به خاطر احتیاط ناصاف و ناهموار بودن مسجد اعاده می‌کردند.

بیشتر بخوانید
استراحت بسیار اندک و فعالیت بسیار زیاد

بعد از بازدید از آخرین سنگر که در خط مقدم بود، ظهر پس از بازید از آن‌ها، یک نیسان‌پاترولی هم هدایای مختلفی بسته‌بندی شده بود که تقویمی مصور به صورت مبارک حضرت امام بود که همراه با یک مقدار خوراکی‌هایی که بسته‌بندی شده بود، به یک‌یک رزمنده‌ها هدیه می‌دادند. دانه به دانه  با رزمندگان روبوسی می‌کردند و هدیه را به آن‌ها تقدیم می‌کردند.

بیشتر بخوانید
بی‌اعتنایی به مناسبات دنیایی

ایشان اصلاً استقرار نداشتند و آن هم از شدت اخلاص و علاقه‌ای بود که داشتند. شئون خودشان را در نظر نمی‌گرفتند و بیشترین فضای کاری را فراهم می‌کردند که برای جایی که آمده‌اند بیشترین منشأ اثر باشند. دنبال اسم و رسم و این حرف‌ها مطلقاً نبودند. این شرایط دیگر برای همه جا افتاده بود؛ یعنی همه دریافته بودند که آقای شاه‌آبادی اگر مثلاً می‌آید، دنبال هیچ‌کدام از این حال و فضاهایی که بقیه دارند نیست.

 

راوی: حمید شاه‌آبادی

بیشتر بخوانید
ارتباط قوی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی با اهل سنت در دوران تبعید به بانه

وقتی كه ایشان وارد بانه شدند، در مدت اقامت كوتاهشان، رژیم متوجه شد تبعید هم حربه مناسبی برای ساكت كردن آقای شاه‌آبادی نیست. جوشش فراوانی با برادران اهل سنت داشتند، طوری كه اصلاً برادران سنی ما هیچ احساس تفاوت نمی‌كردند. به‌ندرت اتفاق می‌افتاد نمازشان را در منزل بخوانند. چون برادران اهل سنت چند دقیقه قبل از  اذان نماز می‌خواندند، دیگر نمی‌توانستند نماز مغرب را اقتدا كنند. بقیه نمازهایشان را در مسجد بانه می‌خواندند و مقید بودند در چهارده مسجدی كه در آن شهر كوچك بود، در همه مساجد شركت كنند كه اختلافی پیدا نشود.

بیشتر بخوانید
رشادت مثال‌زدنی شهید شاه‌آبادی در برابر عوامل حکومت پهلوی

حدوداً ده‌ساله بودم. سال ۱۳۴۶ به همراه پدرم، دو نفری، در ایام عاشورا به یکی از روستاهای دماوند رفتم؛ روستایی به نام کیلان، حوالی آب سرد دماوند. در ذهنم است که ایام عاشورا مصادف با تعطیلات نوروز یا تعطیلاتی بود که من مدرسه نمی‌رفتم. واقعۀ عاشورای آن سال را بسیار در خاطر دارم. ایشان در شب عاشورا، مثل سایر شب‌ها سخنرانی بسیار انقلابی و تندی کردند. مخصوصاً آن شب، به دلیل اینکه جمعیت خیلی بیشتر بود و حال و هوای مراسم، حال و هوای یادآوری ایثارها و رشادت‌ها و شهادت سیدالشهدا (سلام‌الله‌علیه) بود، سخنان ایشان یک شور دیگری داشت.

بیشتر بخوانید
چالاکی و بی‌باکی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

پدر بسیار شجاع و بی‌باک بودند. یک بار در جزیره مینو به جایی رسیدیم که فوق‌العاده ترسناک بود و می‌شد عراقی‌ها را با چشم غیرمسلح هم دید. پدر با لباس سفید روحانیت جوری از روی نهرها می‌پریدند که ما که جوان‌تر بودیم، نمی‌توانستیم! ایشان با چالاکی عجیبی حرکت می‌کردند و سنگر به سنگر می‌رفتند، حال رزمنده‌ها را می‌پرسیدند و جویا می‌شدند که آیا کم و کسری دارند یا نه. خیلی‌ها انتقاد می‌کردند حضور ایشان در خط مقدم خطرناک است و ضرورت ندارد، ولی پدر می‌گفتند: «رزمندگان نیاز به روحیه دارند و اتفاقاً در خط مقدم ضرورت بیشتری برای حضور روحانیون هست.»

 

بیشتر بخوانید
تواضع و فروتنی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

ویژگی دیگر پدر تواضع و فروتنی بیش از حد ایشان بود. خیلی وقت‌ها موقعیت پیش می‌آمد که خود ایشان سخنرانی کنند، ولی اگر فردی همراه‌شان بود، حتی اگر مردم او را نمی‌شناختند، پدرم او را برای سخنرانی معرفی می‌کردند.

 

راوی: حمید شاه آبادی

بیشتر بخوانید
حفظ اتحاد در مسجد با گفت‌وگوی دوستانه و تواضع

فعالیت در مسجد رستم‌آباد قدرت وحدت‌آفرینی شهید شاه‌آبادی را بار دیگر نمایش داد. در آن ایام، آقاجون توانسته بودند پیر و جوان را به هم نزدیک کنند و هر دو طرف طیف را حفظ بکنند. کار آسانی هم نبود. فعالیت‌های انقلابی‌شان را نیز شروع کرده بودند و خیلی هم تند بودند. مثلاً فرض کنید که عَلم راه انداختن که هنوز هم قبحی ندارد و مردم هنوز هم عَلم‌کشی   می‌کنند. ایشان آن سال‌هایی که هنوز هیچی به هیچی بود، می‌گفتند این عَلم هیچ‌گونه شأنی ندارد و نباید راه بیفتد. در حالی که خود آن چهار نفر مردم مسجدی هم خودشان دو دسته شده بودند و آقاجون باید همین حرکت را هم جا می‌انداختند.

بیشتر بخوانید
بی‌رحمی و نادانی عوامل رژیم پهلوی در برخورد با شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

خیلی رژیم سفاک بود. بابت همه‌چیز می‌زدند. آقاجون چند بار شناسنامه المثنی‌شان گم شده بود و شناسنامه دیگری گرفته بودند. مأمور داخل خانه آمده بود و میان کتاب‌ها شناسنامه را پیدا کرده بود. طرف آن‌قدر بی‌سواد بود، پدرم را می‌زد و می‌گفت: «تو چرا چند تا شناسنامه المثنی داری؟!» پدرم می‌گفت: «خب گم شده بود. رفتم شناسنامه المثنی گرفتم. الآن شما آمدی و پیدا کردی.» مأمور می‌گفت: «نه! بعدی‌اش می‌شود المثلث! بعدی می‌شود المربع! چند تا المثنی نمی‌شود!» پدرم را کتک می‌زد و این حرف‌ها را می‌زد. کتاب شیخ بهایی را جلوی چشم ما از خانه بردند.

بیشتر بخوانید
دشواری‌های شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی در محله رستم‌آباد

مادر ما سخت می‌گرفت. هر بار که آقاجون از زندان بیرون می‌آمدند، تمام تلاشش را می‌کرد که دیگر آقاجون به آن مسجد نرود. یکی به این خاطر که پر از ساواکی بود؛ حرف می‌زدی، بلافاصله دست ساواکی بود. از طرف دیگر میان مریدها و مسجدی‌ها، خیلی آدم‌های علیه‌السلامی هم پیدا نمی‌شد. آقاجون می‌رفتند زندان، یک مسجدی سراغ خانواده و خود ایشان نمی‌آمد. خب آدم ناراحت می‌شد. آقاجون از زندان بیرون می‌آمدند، می‌دیدند که باز این آدم‌ها آمدند و تقاضا کردند. محل ما هم که پایین بود و از مسجد دور.

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها