فراق فرزند

صبر شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی در مرگ فرزند

یک سری از خاطراتی که برای من هم تلخ بود شاید فوت پسرشان بود. یک پسری حدود ۱۳ ساله داشتند که نامشان مجید بود. یادم می‌آید ایشان موقعی که مریض شدند، آقا خیلی دوست‌شان داشت. به خاطر موقعیت خاصی که این بچه داشت آقا خیلی به ایشان علاقه داشتند. یک روز نشسته بودیم، آقا مجید از در وارد شد، برگشت گفت: «خدا کند خدا مرا به وسیله این بچه آزمایشم نکند.» شاید یک هفته یا ده روز بعد از آن بود که مشیت خدا این بود که این بچه از دنیا برود، ولی بعدش ایشان بالای سر جنازه ایستاده بودند و غسل می‌دادند و خیلی صبر می‌کردند.

بیشتر بخوانید
حمایت‌های همه‌جانبه همسر شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

به تعبیر خود پدرم اگر توانایی و درک و صبر مادرتان نبود، خیلی جاها من نمی‌توانستم فعالیت کنم. زمان قبل از انقلاب که ما بچه‌های کوچکی بودیم و ایشان تحت عنوان تبلیغ در روستاها حضور پیدا می‌کردند، ‌اوایلش روزگار سختی بود. وقتی وارد روستایی می‌شدیم حتی به ما نان نمی‌دادند. ما توسط نوعی از انحراف که در درک مردم از روحانیت ایجاد شده بود، تحت فشار قرار می‌گرفتیم؛ حتی در زمینۀ مواد غذایی و منزل. آن موقع رسم بود و طبیعی بود که کسی تابستان در دهی زندگی کند، اما ما چون در این لباس و خانواده بودیم حتی روز اول که می‌رسیدیم، مدتی در منطقه بلاتکلیف بودیم و به ما منزل نمی‌دادند.

بیشتر بخوانید
سختی‌های خانواده در دستگیری‌های شهید شاه‌آبادی

زمانی كه پدر دستگير می‌شدند و از ايشان بی‌خبر بوديم، هفته‌ها و ماه‌ها طول می‌كشيد. گاهی اوقات آزادی تا دستگيری بعدی به ۴۸ ساعت هم نمی‌رسيد! برادر ديگرمان، آقا وحيد، كه الان برادر عزيز من هست، در سال ۵۷ و ۵۸ سه‌چهارساله بود. ايشان گوشی اف‌اف را برمی‌داشت، مثل تلفن با آقاجانش خيالی حرف می‌زد. همۀ خانواده منقلب می‌شدند.

بیشتر بخوانید