شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

کار انقلابی و دور از رفتارهای غیرعاقلانه

خوشبختانه ایشان تلاش می‌كردند دیدگاه امام را به ما منتقل كنند. این خدمت را به ما كردند كه به جای اینكه حركت‌های تند و انقلابی انجام دهیم و از مردم فاصله بگیریم، به این سمت سوق پیدا كنیم تا كار روشنفكرانه انجام دهیم. به همین دلیل، ما مراكز چاپی را در شهر ری ایجاد كرده بودیم. به محض اینكه اعلامیه‌ای می‌رسید، تایپ و در ابعاد انبوهی تكثیر و توزیع می‌شد. بخش قابل توجهی از آن‌ها را خدمت ایشان می‌دادیم.

بیشتر بخوانید
بی‌اعتنایی به مناسبات دنیایی

ایشان اصلاً استقرار نداشتند و آن هم از شدت اخلاص و علاقه‌ای بود که داشتند. شئون خودشان را در نظر نمی‌گرفتند و بیشترین فضای کاری را فراهم می‌کردند که برای جایی که آمده‌اند بیشترین منشأ اثر باشند. دنبال اسم و رسم و این حرف‌ها مطلقاً نبودند. این شرایط دیگر برای همه جا افتاده بود؛ یعنی همه دریافته بودند که آقای شاه‌آبادی اگر مثلاً می‌آید، دنبال هیچ‌کدام از این حال و فضاهایی که بقیه دارند نیست.

 

راوی: حمید شاه‌آبادی

بیشتر بخوانید
فعالیت‌هایم مخفیانه و گسترده سیاسی و فرهنگی

من ساعت پنج صبح می‌رفتم خدمت آقاجان‌شان و درس صَرف را می‌گرفتیم، تصریف جامع‌المقدمات. خیلی جالب بود. ایشان خیلی خسته بودند. اصلاً شب‌ها خیلی دیر می‌آمدند منزل. خواب ایشان هم خیلی کم بود. شب‌ها بعد از اینکه همه سرکشی‌هایشان به بیمارستان و کمیته را انجام می‌دادند، به منزل برمی‌گشتند. تقریباً برنامه درسی ما قبل از انقلاب مقدور نبود. فرزند ایشان قبل از انقلاب، وقتی که دوست خانوادگی بودیم، مرتب می‌گفتند که آقاجان رفتند زندان یا رفتند تبعید. در چنین بحبوحه‌ای بحرانی بود و ما موفق نشدیم اصلاً قبل از انقلاب با ایشان کلاس داشته باشیم.

بیشتر بخوانید
پرهیز از اسراف کاغذ

فکر می‌کردیم برای همه عادت است که کاغذ را در سطل زباله بریزند و این کار مسئله‌ای ندارد. اما ایشان می‌گفتند: «این کاغذ است. آشغال نیست که در سطل زباله بریزیم.» جای مخصوصی را برای کاغذ قرار می‌دادند و می‌گفتند همه را در آن جمع کنید. حتی می‌گفتند تکه‌های سفید کاغذ باید استفاده شود. خودشان کارهای دم‌دستی را روی آن کاغذها انجام می‌دادند. به بقیه هم سفارش می‌کردند که این کار را کنند و می‌گفتند: «این‌ها را از کاغذهای باطله جدا کنید.» کاغذهای باطله را جمع می‌کردند و به مجلس می‌بردند که خمیر می‌شد و دوباره تبدیل به کاغذ می‌‌شد.

 

راوی: همسر شهید

بیشتر بخوانید
پاسخ‌گویی به مسائل شرعی و رسیدگی به امور دینی مردم پیش از انقلاب

یادم است قبل از انقلاب، یک اتاق کوچک در همان منزل خيابان پیروزی داشتند كه به‌اصطلاح اتاق دمِ دری محسوب مي­‌شد. وقتی به آنجا می‌­رفتیم، صبح زود، با احترام زن و مرد را از همسایه‌­ها می‌­گفتند: «اگر حرفی، کاری، اشكال درسی دارند یا می­‌خواهند قرآن بخوانند، به آنجا بیایند. من دو ساعت در خدمت­‌شان هستم.» از صبح زود خانم‌­ها جمع می­‌شدند. اصلاً جا نبود بنشینند. دوزانو می‌­نشستند و ایشان صحبت می­‌کردند. قرآن می‌­خواندند. اگر مسئله‌­ای بود، جواب می­‌دادند. از خیلی سال پیش از انقلاب فعال بودند.

 

راوی: حشمت‌الشریعه شاه‌آبادی – خواهر شهید

بیشتر بخوانید
خاطره آیت‌الله هاشمی رفسنجانی از تشییع پیکر شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

برای تشییع جنازه شهید مهدی شاه‏‌آبادی، به سالن مجلس رفتم. جمعیت زیادی آمده بود. جنازه را دیدیم؛ ترکش کوچکی به چشم خورده و به مغز صدمه زده بود. همراهانش از جمله مهندس [مهدی] چمران و [محمدعلی] تاتاری [نماینده زاهدان] گفتند از تماشای هواپیمای ساقط شده عراق در جزیره مجنون برمی‌‏گشتیم که گلوله توپی در هشت متری ما به زمین خورد و فقط یک ترکش به ایشان اصابت کرد. قبل از تشییع پیکر شهید، من و آقای مهدوی کنی سخنرانی کردیم.

 

منبع: خاطرات روزانه آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۶۳

بیشتر بخوانید
توفیق شهادت نصیب جانبازان راه خدا

یکی از نمونه‌های جان‌باختگی ایشان در مورد اسلام و جمهوری اسلامی این بود؛ آخرین شبی که زندگی کردند، با آقای دکتر منافی، وزیر بهداری، جلسه داشتند. بنا بود فردا به‌اتفاق بروند به اهواز، ولی ایشان از آن مجلس که بیرون می‌آیند، به راننده‌شان می‌گوید: «وقت داری برویم؟» راننده هم می‌گوید: «بله!» با همان ماشین می‌روند. از همان‌جا به دکتر منافی تلفن می‌کنند که ما اهواز هستیم، شما خودتان را برسانید. اینکه رسانده یا نرسانده، نمی‌دانم. آقای مهندس چمران همراه ایشان بودند و بعضی از افراد دیگر که می‌خواستند صبح به جزیره مجنون بروند، نگذاشتند بعد از ظهر سوی خط بروند.

بیشتر بخوانید
مشاور، مورد اعتماد و محل رجوع تمام اطرافیان

در روزهایی که خاله دانشجو شده بود، با دوستان خاله‌ام به کوه می‌رفتیم. ‌گاهی پدرم هم می‌آمدند. از بین صحبت‌های ایشان می‌دانستم که رابطه پدرم و دوستان ایشان چه رابطه‌ای است، ‌چه کارهایی باید بکنند و چه علومی را باید بخوانند. پدرم همه‌شان را هدایت می‌کردند؛ همین طور همه دختران فامیل.

بیشتر بخوانید
آشنایی با روحیات جوانان و قدرت جذب آن‌ها

راه ما به ایشان دور بود. ما جنوب شهر بودیم و ایشان رستم‌آباد بودند. گاهی در این جلسات خدمت ایشان می‌رسیدیم، ولیکن از فعالیت‌های ایشان بی‌اطلاع نبودیم. ایشان همان اول کمیته شمیران را تشکیل دادند. در این زمینه روحیه‌ای سازگار با جوانان داشتند. ساختن با جوانان و بسیجیان خودش یک فنی است. هر کسی و هر روحانی این فن و خصوصیت را ندارد که بتواند با جوانان بسازد و آن‌ها را تربیت کند. آن اخلاق و بیان ایشان کاملاً مناسب این کار بود. در این زمینه خیلی خصوصیات بالایی داشتند که با جوانان بسازند و با زبان آن‌ها صحبت کنند؛ چون اخلاق ایشان طوری بود که جذب می‌کرد.

بیشتر بخوانید
رسیدگی به مجروحان با وجود مشغله‌های فراوان

آشنایی ما با شهید شاه‌آبادی از سال‌های قبل و سال‌های ابتدای انقلاب شروع شد. البته من از مسجد رستم‌آباد ایشان را شناختم. تشریف می‌آوردند و پیش‌نماز بودند. ما خدمت‌شان می‌رسیدیم و با ایشان آشنایی داشتیم. چون در سال‌های ابتدای انقلاب من چند ماهی در تهران نبودم، لذا این ارتباط برای مدت کوتاهی قطع شد. در سال ۵۹ که به تهران برگشتم، مجدداً با ایشان در ارتباط بودیم. ایشان در آن موقع هم نمایندگی مجلس را داشتند و هم مسئول یکی از کمیته‌های انقلاب بودند. بنده هم در بیمارستان اختر افتخار خدمت داشتم.

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها