شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

بی‌اندازه خوش‌اخلاق، اهل بگو بخند و باروحیه بودند. من حتی ناراحتی ایشان را نسبت به فوت فرزند­شان ندیدم، ولی خودم خیلی متأثر شدم. هنوز هم که فکر می‌­کنم، می‌­گویم ایشان کجا قرار داشت؛ ما کجا؟ حرف‌­های­شان خیلی بر ما تأثیر داشت. بعد از انقلاب، دولت به اخوی یك دستگاه ماشین بنز داده بود كه آن را همین‌طوری در حیاط منزل­شان گذاشته بودند و استفاده نمی‌­کردند. اصلاً اهل زرق و برق نبودند. هر چند ماه یک ­بار می‌­گفتند همه فامیل بیایند تا دور هم باشیم. به خانم­شان گفته بودند عدس پلو و ماست و سبزی بپزید تا از مهمانان پذیرایی کنیم.

بیشتر بخوانید
خستگی‌ناپذیری و دغدغه‌مند بودن برای حل مسائل انقلاب و اجتماع

داشتیم می‌آمدیم پایین. در بی‌سیم گفتند که روی پل رومی درگیری شده. ما در سیدخندان بودیم. ایشان گفتند که دور بزن. گفتم: «حاج آقا کجا این موقع شب؟!» گفت: «مگر نمی‌بینی در شبکه دارند می‌گویند که درگیری پیش آمده؟ برویم ببینیم چه خبره.» گفتم: «حاج آقا شما آخه، برای چی شما بروید؟!» گفت: «نه! دور بزن!» حالا ما دور زدیم رفتیم بالا. ایشان عبا و عمامه را گذاشتند زمین. آمدند داخل جمعیت آن روز تا درگیری را حل کنند.

 

راوی: بیژن ابوالحسنی – پاسدار و محافظ شهید

بیشتر بخوانید
چشم امید مردم جهان

ما چشم امید مردم جهان، علی­الخصوص نقطه عطف مسلمین و مستضعفین جهان هستيم. ضروری است پیش‌­تر و بیشتر از جهانیان اين اصالت‌­ها و واقعيت‌­ها را ارج بگذاريم. ضرورت دارد در زندگی خودمان به اين نياز جامه عمل بپوشانیم و اندیشه‌­های انسانی و اسلامی را به جهانیان عرضه کنیم. آلودگی­‌های شرک و ریا را طرد و قداست‌­ها را بپذيريم.

 

بخشی از سخنرانی شهید شاه‌آبادی به مناسبت میلاد پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله)

بیشتر بخوانید
صبر شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی در مرگ فرزند

یک سری از خاطراتی که برای من هم تلخ بود شاید فوت پسرشان بود. یک پسری حدود ۱۳ ساله داشتند که نامشان مجید بود. یادم می‌آید ایشان موقعی که مریض شدند، آقا خیلی دوست‌شان داشت. به خاطر موقعیت خاصی که این بچه داشت آقا خیلی به ایشان علاقه داشتند. یک روز نشسته بودیم، آقا مجید از در وارد شد، برگشت گفت: «خدا کند خدا مرا به وسیله این بچه آزمایشم نکند.» شاید یک هفته یا ده روز بعد از آن بود که مشیت خدا این بود که این بچه از دنیا برود، ولی بعدش ایشان بالای سر جنازه ایستاده بودند و غسل می‌دادند و خیلی صبر می‌کردند.

بیشتر بخوانید
تقوای شهید آیت‌الله شاه‌آبادی در انتخابات مجلس

یک خاطرۀ بسیار خوبی است که مربوط به بعد از انتخابات دور دوم مجلس بود و درست در جمعة قبل از شهادت ایشان. استحضار دارید که در دور دوم، از سی نفر نماینده انتخابی تهران ۱۴ نفر رأی آوردند و ۱۶ نفر به انتخابات نیم‌دوره رسیدند. پنج‌شنبه انتخابات نیم‌دوره بود و بنده به فرمان حضرت امام (قدس سره) در مسجد حجتیه واقع در خیابان رودکی، امام راتب مسجد بودم و من را رئیس آن حوزه قرار دادند. مردم مؤمن و نمازخوان از من پرسیده بودند که «شما به چه کسی رأی می دهید؟ ما چه کار کنیم؟»

بیشتر بخوانید
روحیه بسیار بالای شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی در میان اطرافیان

شهید شاه‌آبادی سرشار از تحرک بودند. در این اواخر که تقریباً بیش از پنجاه سال از عمر ایشان می‌گذشت، محاسن‌شان سفید شده بود؛ اما طوری تحرک داشتند که جوان‌های ما متحیّر بودند. مثلاً وقتی می‌دیدند یک عده از بچه‌ها بی‌حوصله هستند، فوراً سه‌چهارتا بالانس می‌زدند و همه را شارژ می‌کردند و به خنده می‌انداختند. بعد می‌نشستند و صحبت‌ها و خواسته‌هایشان را می‌گفتند. آن وقت بود که همه با تمام وجود می‌نشستند و صحبت‌هایشان را گوش می‌دادند. ایشان با این‌که اين اواخر ضعیف بودند و کم‌غذا، همچنان در راه درس و بحث و فعالیت‌های مختلف بودند. همیشه تحرک!

بیشتر بخوانید
توصیه امام خمینی هنگام خواندن خطبه عقد دختر شهید شاه‌آبادی

ایشان بعد از چند روز از خواستگاری به من زنگ زدند و گفتند: «علی آقا! فردا می‌خواهیم خدمت امام برویم. دو تا قرآن بخرید و بیاورید. قرآن‌ها را هم ارزان بخرید. قرآنی كه بتوانید استفاده كنید، نه قرآنی كه كتابش لوكس باشد و در طاقچه بگذارید.» این جزء مهریه بود. من از روبروی دانشگاه تهران قرآن را خریدم و به منزل آمدم. صبح قرار بود خدمت امام برویم. ایشان خودشان انسان ساده‌زیستی بودند (رحمت‌الله‌علیه) و ما را هم به سادگی دعوت می‌كردند.

بیشتر بخوانید
رسیدگی شهید شاه‌آبادی به پرونده وثوق، از قاتلان و دشمنان مردم در آغاز انقلاب

وثوق برای خودش یک‌پا جلاد بود و از جمله کارهایی که کرد، یکی این بود که در تجریش پسر جوانی را که «مرگ بر شاه» گفته بود کشته و بعد به خانه رفته و به نامزدش گفته بود: «این هشتمین نفری است که کشته‌­ام!» البته عاقبت مردم این جانی را گرفتند و به سزای اعمالش رساندند. یعنی نامزد وثوق حالش منقلب می‌­شود و به بهانه میوه گرفتن بیرون می‌­رود و از سبزی‌فروشی به کمیته جماران زنگ می­‌زند و می‌­گوید که وثوق توی خانه است. مأموران می‌­آیند و وثوق را می‌­گیرند و می‌­برند و یک مأمور را هم می‌­فرستند به دنبال شهید شاه‌آبادی.

بیشتر بخوانید
تواضع و فروتنی شهید شاه‌آبادی

خیلی از موقعیت‌ها پیش می‌آمد که فضایی بود برای صحبت کردن خودشان، اما اگر کسی همراهشان بود حتی اگر جماعت وی را نمی‌شناختند، او را برای سخنرانی معرفی می‌کرد. مثلاً در یکی از همین سفرها ما با آقای چمران که رئیس شورای شهر شدند بودیم. خب، جماعت که ایشان را نمی‌شناخت، ولی پدر یک شب پنج دقیقه صحبت می‌کردند و آقای چمران را به عنوان برادر شهید چمران معرفی می‌کردند.

 

راوی: حمید شاه‌آبادی

بیشتر بخوانید
رفاقت شهید شاه‌آبادی با جوانان و جذب ایشان

در فاصلۀ دوران طلبگی تا ورود به مسجد رستم‌آباد، اخوی هم در قم بودند و هم نبودند؛ چرا؟ برای اینکه دل‌­شان می‌­خواست در این مدت، بعد از وقایع سال ۱۳۴۱ و ماجرای پانزده خرداد و این‌­ها که پیش آمد، آن حرکت و وظیفه را در یک جایی انجام دهند. اینکه ماهشهر را انتخاب کردند و رفتند جنوب، به این سبب بود كه می‌­خواستند از آنجا برای تحقق این اهداف استفاده کنند. آنجا یک مقدار فعالیت کردند و بعد آمدند، چون محیط اجازه نمی‌­داد به اینکه ایشان بیشتر از آن بمانند. پس به تهران آمدند، باز مدتی قم رفتند و دو مرتبه برگشتند، تا زمانی که قرار شد که در مسجد رستم‌‌آباد مستقر شوند.

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها