سبک زندگی

خلوص عمل شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی در سفر حج

زمان حج، ما در کاروان بودیم و ایشان در بعثه امام بودند. با وجود اینکه روحانی کاروان ما اخوی گرامی حاج آقا نصرالله بودند، ایشان گاهی اوقات به ما سر می‌زدند. مخصوصاً در منا و عرفات با هم بودیم و ایشان با صحبت‌هایی که می‌کردند معلوم بود که واقعاً با خلوص نیت کار انجام می‌دهند. همیشه به من که برادر بزرگ‌تر بودم می‌گفتند: «برادر، به تو سفارش می‌کنم حالا که به اینجا آمدی و شاید دیگر نتوانی به اینجا بیایی، سعی کن اعمال را به طور کامل انجام بدهی و از روی نیت خالص انجام بدهی.»

بیشتر بخوانید
کارهای فرهنگی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی در کنار فرزندان

کارهای فرهنگی ما در کنار ایشان از نمایشگاه کتاب برای شهید مطهری شروع شد. بعد برای بزرگان دیگر نمایشگاه گذاشتیم و کم‌کم کلاس‌هایی را در محله‌های پایین برگزار کردیم که نهایتاً به تشکیل «انجمن اسلامی الغدیر» ختم شد و در نهایت حوزه شهید شاه‌آبادی در دل آن شکل گرفت. درواقع پدر هیچ‌وقت در محله پایین که منطقه مسکونی‌شان بود کار تشکیلاتی نکرده بودند و وقتی دیدند فضایی باز شده است این کار را کردند. از سویی مجلس برای سکونت یک واحد آپارتمان سازمانی به ایشان داد و در نتیجه شرایط برای تکمیل فعالیت‌های الغدیر و پس از آن حوزه علمیه فراهم شد.

 

بیشتر بخوانید
استفاده شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی از ورزش برای جذب جوانان

هنر شهید شاه‌آبادی در هر فرصتی، جذب جوانان بود. برای ما که در آن زمان شاید سن زیادی هم نداشتیم، عجیب بود. به بعضی از محله‌ها که وارد می‌شدیم، مسجد متروکه‌ای وجود داشت. نه تنها جوان‌ها از حضور در مسجد استقبال نمی‌کردند، بلکه اساساً مسجد فعال نبود. در یک دوره بسیار کوتاه یک‌ماهه یا بعضاً در ایام تابستان، در فرصت دو ماه و نیم، این مسجد به کانون پرجمعیتی تبدیل می‌شد. روزهای نخست بسیار پیش می‌آمد که برای چند روز و شب متوالی، تنها مأموم ایشان من و فرزند ده یازده ساله ایشان بودیم. به‌تدریج افرادی وارد مسجد می‌شدند.

بیشتر بخوانید
کارگری شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی برای تعمیر مسجد

مسجد رستم‌آباد خیلی مخروبه بود. به خاطر همین آقاجون  با ورود به آنجا کار ساخت و ساز را هم شروع کردند. رسماً بعد از نماز، لباس‌هایشان را درمی‌آورند، به خاطر اینکه مردم هم کار کنند. مسجد پولی نداشت به بنا بدهد. هر شب مردم بعد از نماز کارگری می‌کردند. آقاجونم خودشان آستین‌هایشان را بالا می زدند و قشنگ مثل یک کارگر کار می‌کردند. چون خیلی هم در مسائل فنی و بنایی وارد بودند و یک‌جورهایی همه فن حریف بودند، زود مردم جذب شده بودند. جوان‌ها زود جذب شدند و در کنار بازسازی سریع مسجد، نیروهای تازه‌نفس به مسجد جان تازه‌ای دادند.

بیشتر بخوانید
رسیدن به آرزوی شهادت

آخرین سخنرانی ایشان درباره مقام و موقعیت شهید بود. روی این اصل، احساس می‌کنم این آرزو برای ایشان بود و خداوند این توفیق و این عنایت را از ایشان دریغ نکرد. نمی‌شود گفت که همه سلوک در میدان جنگ است و همه راه خدا در عبادت است و نشستن در کنج مسجد است یا همۀ عبادت‌ها خدمت به مردم است. خدمت به مردم یک بخش است، عبادت معمول و واجب یک بخش دیگر. گذشت از دنیا و فدا کردن خواسته‌های نفسانی، بزرگ‌ترین گام در رسیدن به خدا و رسیدن به مقاصد عالیه انسانی است. اینکه پیامبر خدا بعد از جنگ فرمودند: «علیکم بالجهاد الاعظم»، جهاد اعظم چیست؟ از خود گذشتگی و فراموش کردن هواهای نفس.

بیشتر بخوانید
حمایت‌های همه‌جانبه همسر شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

به تعبیر خود پدرم اگر توانایی و درک و صبر مادرتان نبود، خیلی جاها من نمی‌توانستم فعالیت کنم. زمان قبل از انقلاب که ما بچه‌های کوچکی بودیم و ایشان تحت عنوان تبلیغ در روستاها حضور پیدا می‌کردند، ‌اوایلش روزگار سختی بود. وقتی وارد روستایی می‌شدیم حتی به ما نان نمی‌دادند. ما توسط نوعی از انحراف که در درک مردم از روحانیت ایجاد شده بود، تحت فشار قرار می‌گرفتیم؛ حتی در زمینۀ مواد غذایی و منزل. آن موقع رسم بود و طبیعی بود که کسی تابستان در دهی زندگی کند، اما ما چون در این لباس و خانواده بودیم حتی روز اول که می‌رسیدیم، مدتی در منطقه بلاتکلیف بودیم و به ما منزل نمی‌دادند.

بیشتر بخوانید
شدت شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی در برابر طاغوت

بعد از تظاهراتی که برای استقبال از شهید شاه‌آبادی راه انداختیم، ما را گرفتند و بردند کلانتری. افسر نگهبان به ایشان گفت: «اسم­تان؟» حاج‌آقا جوابی ندادند. دوباره پرسید. باز هم چیزی نگفتند. رادیوی روی میز افسر روشن بود و داشت موزیک پخش می­‌کرد. او از آقا پرسید: «چرا اسمت را نمی‌­گویی؟» گفتند: «چون می­‌خواهم تنفرم را نسبت به پلیس اعلام کنم!» وقتی افسر دید كه جلوی ما سرافکنده شده، به من گفت: «آقا، برو بیرون.»

بیشتر بخوانید
تابعیت قطعی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی از امام خمینی

اگر دو نصف شب به او تلفن می‌کردم، بیدار بود و جواب می‌داد. لذا شب شهادتش با آقای دکتر منافی بود. با او قرار گذاشتند که فردا در اهواز باشند، ولی فکر کرد تا صبح باید چه کار کند. به راننده‌اش گفت آقا من شما را برسانم اهواز. از اهواز به آقای دکتر منافی تلفن کرد که من اهواز هستم و خودت تنها بیا. منظورم این است که نمی‌توانست آرام بنشیند و هر چیزی درخور شخصیت اسلام بود و نسبت به امام ارتباطی پیدا می‌کرد، انجام می‌داد و در این جهت فانی بود.

بیشتر بخوانید
تأکید شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی بر نماز جماعت و وحدت مسلمانان

ایشان عازم بیت‌الله بودند یا در کشور سوریه، در جوار حضرت زینب سلام‌الله‌علیها، آن‌قدر معاشرت‌شان با برادران اهل تسنن زیاد بود که اگر ما می‌آمدیم نماز فُرادا بخوانیم، باید طوری می‌خواندیم که ایشان متوجه نشوند. من كه پسرشان هستم، گاهی نماز صبح برایم سنگین بود و سختم بود که به مسجد بروم. در دمشق، مسجد تا منزل ما فاصله زیادی داشت. گاهی می‌آمدم که در شرکت در نماز صبح زود اهمال کنم، ایشان بی‌اندازه عصبانی می‌شدند و می‌گفتند: «ما آمدیم یک کشور سنی‌نشین که وحدتمان را به دنیا اعلام بکنیم، بعد در خانه نماز بخوانیم؟!»

بیشتر بخوانید
آدم‌شناسی و قدرت تشخیص افراد شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

بنده مسئول صندوق بودم. یک روز یک نامه نوشتند که شما حدود ۱۲۰ هزار تومان یا ۷۴ هزار تومان به حامل این نامه بدهید. ما پول را به ایشان دادیم و رفتند. بعد از چند روز ایشان را دیدم. فرمودند: «می‌دانی این آقا کی بود؟» یک آشنایی دوری داشتند. گفتند: «این آقا آمادگی زیادی برای طلبگی داشت، به او پیشنهاد کردم برود حوزه علمیه قم. گفت من زن و  بچه دارم، درآمدی ندارم. جوابش دادم اگر مشکلت این است، همه این‌ها را حل می‌کنم. گفت چه کار می‌کنی؟ گفتم می‌خواهی خانه برات بخرم؟

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها