رسیدگی به مردم

يکی از مطالبی که از شهيد شاه‌آبادی به خاطر دارم اين است که يک روز برای مشکل خودم به حاج آقا عرض کردم: «چه ساعتی به شما زنگ بزنم و با شما صحبت کنم؟» ايشان گفت: «ساعت ۱۲ ـ ۱ به بعد زنگ بزن.» گفتم: «حاج آقا، بعد از ظهر می فرمایيد يا نيمه شب؟» گفتند: «نيمه شب.» گفتم: «آقا آن وقت استراحت شماست و وقت خوبی نيست من مزاحم شما بشوم.» گفت: «بنده اگر يک فردی که حاجت‌مند است و بتوانم کاری برای او انجام بدهم، همين‌قدر که از خواب شيرين بيدار بشوم و جواب او را پاسخ مثبتی بدهم يا يک دلداری به او بدهم يا فکری به او بدهم، جهتی به او بدهم و فکرش را آزاد بکنم و نيازمندِ تماس با من بوده، خداوند پاداش ع

بیشتر بخوانید
توجه و رسیدگی به زندانیان و مجرمان

بعضی وقت‌‌ها شهید شاه‌آبادی عده‌ای را می‌آوردند و می‌گفتند: «برای شناخت این‌ها وقت نیاز است و باید آزمایش شوند. شما این‌ها را زیر نظر بگیرید، ببینید چه کار می‌کنند. این فرد را به عنوان یک منحرف گرفتند، در صورتی که من تشخیص دادم این فرد واقعاً منحرف نیست. این گرفتار بوده و یک اشتباهی کرده است، اما شما نمی‌توانید تشخیص بدهید که قضیه چه بوده است.»

بیشتر بخوانید

در ماه رمضان دعوت داشتیم در ده‌ونک. وقتی رسیدیم ده‌ونک، دیدیم شلوغ و درگیری است. مثل اینکه با روحانی مسجد درگیری و چنددستگی شده بود. کمیته و پاسداران دخالت کرده بودند و گویا تیراندازی هم شده بود. وقتی متوجه شدم موضوع درگیری و به جان هم افتادن چیست، بعد از افطار فوراً به منزل آقای شاه‌آبادی زنگ زدم و گفتم اینجا چنین مشکلی هست. گفت: «بسیار خب، کی می‌توانم شما را ببینم؟» گفتم: «هر وقت شما امر بفرمایید.» من رفتم منزل ایشان و جریان را گفتم. ایشان از حاج‌آقا رستگاری دعوت کرد که ایشان نیامد، از آقای خوانساری دعوت کرد و ایشان پذیرفت. ایشان تشریف می‌آورد و در مسجد جلساتی می‌گذاشت.

بیشتر بخوانید
توجه تمام و کمال به اطرافیان و درخواست‌هایشان

یادم هست که اولین جلسه مهمانی در منزل یکی از همسنگرهای شهید شاه‌آبادی، جناب آقای موحدی ساوجی، بودیم. آن موقع درس عربی می‌خواندم. ایشان در حال بیرون رفتن از منزل بود، من سؤال درسی کردم. گویی هیچ مسئولیتی ندارد؛ مانند یک معلم دلسوز در کنار من نشست و تمام درس را به من راهنمایی کرد. حتی یکی از آقایان اعتراض کرد: «آقا بلند شوید! این طلبه‌ها یک سؤال دارند، ولی خیلی وقت می‌گیرند.» ایشان با بی‌توجهی به اعتراض آقایان، نشست و تمام درس مرا راهنمایی کرد. آن لحظه برای من بسیار شیرین بود.

بیشتر بخوانید
مردم‌داری و ارتباط مستمر و بی‌واسطه شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی با مردم

خودشان با یک پژوی آبی رانندگی می‌کردند و ما به عنوان سرنشین کنار ایشان می‌نشستیم. بعد رفتیم مجلس و دیگر رانندگی را من به عهده گرفتم. مدت چهار سال و نیم راننده ایشان بودم. کار ما به این صورت بود که به مجلس می‌رفتیم. بعد از مجلس، مسجد اختیاریه رستم‌آباد می‌رفتیم که ایشان نماز جماعت آنجا را عهده‌دار بودند. بلافاصله بعد از مجلس، حرکت می‌کردیم، غروب می‌رفتیم مسجد. مسجد هم که برنامه نماز بود و بعد از نماز هم چند تا مسئله ایشان می‌گفت. سپس ارباب رجوع می‌آمدند دم در مسجد. وظیفه ما این بود که این آقایان را بگردیم و بفرستیم خدمت آقا.

بیشتر بخوانید
رسیدگی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی به تمام اطرافیان در آخرین حد توان

یک بار شهید شاه‌آبادی آمدند و گفتند: «پیرزنی طاق اتاقش خراب شده. من الان گرفتارم و نمی‌توانم آن را درست کنم. شما یک رادیو یا چیز دیگری بخر که به او هدیه بدهم تا او دلش از من خوش باشد و بفهمد که من به فكر او هستم اما نمی‌توانم آن کار را انجام بدهم.» بنابراین از راه دیگر دل او را خوش می‌کردند. می‌گفتند: «این‌ها نباید بعد از این‌همه شهید دادن و بعد از این‌همه رنج کشیدن از دست ما رنج ببرند و از ما ناراحت باشند.»

 

راوی: همسر شهید

بیشتر بخوانید
آدم‌شناسی و قدرت تشخیص افراد شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

بنده مسئول صندوق بودم. یک روز یک نامه نوشتند که شما حدود ۱۲۰ هزار تومان یا ۷۴ هزار تومان به حامل این نامه بدهید. ما پول را به ایشان دادیم و رفتند. بعد از چند روز ایشان را دیدم. فرمودند: «می‌دانی این آقا کی بود؟» یک آشنایی دوری داشتند. گفتند: «این آقا آمادگی زیادی برای طلبگی داشت، به او پیشنهاد کردم برود حوزه علمیه قم. گفت من زن و  بچه دارم، درآمدی ندارم. جوابش دادم اگر مشکلت این است، همه این‌ها را حل می‌کنم. گفت چه کار می‌کنی؟ گفتم می‌خواهی خانه برات بخرم؟

بیشتر بخوانید
اخلاق قرآنی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

ورود ایشان تنها به مسجد رستم‌آباد نبود، به مجموعه رستم‌آباد برای حل مشکلات و مسائل رستم‌آباد کمک می‌کردند و برای حل آن‌ها تا زیر کرسی مردم می‌نشست و در دل مردم نفوذ می‌کرد، و جداً مصداق «أشِدّاء عَلَی الکُفّار رُحَماءُ بَینَهُم» بود. همان‌طوری که با شدت و حِدت و همت در مقابل رژیم پهلوی و عناصری که با رژیم هماهنگی و همراهی داشتند می‌ایستاد، به‌راحتی در دل مردم می‌رفت و با آن‌ها بود. به‌قدری ایشان بی‌ریا عمل می‌کرد که گاهی یک مرتبه سر ظهر زنگ می‌زدند و می‌گفتند حاج‌آقا تشریف آوردند. ایشان تشریف می‌آوردند بالا. قضیه چه بود؟ مثلاً پدرم گفته بود امروز نهار آبگوشت داریم، برویم منزل ما.

بیشتر بخوانید
اتکال و اعتماد شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی به خداوند متعال از زبان برادر

ما در سال ۶۲ با شهید شاه‌آبادی در مکه بودیم. یعنی بین ۱۵ شهریور ۶۲ تا ۱۹ مهر ۶۲ با هم در مکه بودیم. همشیره‌ها و اخوی دیگر، حاج آقا نصرالله، نیز حضور داشتند. بعد از این، آن‌طوری که به یاد دارم، یک مرتبه در کمیته رستم‌آباد برای کاری خدمت ایشان رسیدم. یک مرتبه هم در منزل خودشان خدمتشان رسیدم و بحث‌هایی کردم. گفتم که شما مرتب به جبهه می‌روید، نکند مشکلی برای شما به وجود بیاید. گفت: «من علاقه دارم به اینکه به این رزمندگان سر بزنم و رزمندگان را برای جنگ با دشمن شارژ کنم. البته ما با تمام دنیا می‌جنگیم و وظیفه‌ام ایجاب می‌کند که به هر صورتی شده به جبهه بروم.

بیشتر بخوانید
گره‌گشایی شهید شاه‌آبادی از کار مردم

هر ازدواجی که قرار بود در بین بستگان ما صورت بگیرد، تا حاج‌آقا با داماد صحبت نمی‌‌کردند، خانواده عروس به این پسر، دختر نمی‌دادند. یا وقتی خانواده ما می‌خواست عروس بیاورد، تا ایشان با خانواده عروس صحبت نمی‌کردند، آن‌ها به خودشان اجازه نمی‌دادند که با این خانواده وصلت کنند. با دیدن می‌فهمیدند که این داماد چطور آدمی است. شناخت ایشان نسبت به افراد بالا بود. با یک بار صحبت می‌فهمیدند که مثلاً این فرد در چه سطحی است و چه افکاری دارد. بعد به خانواده طرف مقابل اطلاع می‌دادند. آن‌ها هم به حرف آقا اطمینان داشتند.

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها