رحماء بینهم

ترس از خدا و آمادگی برای شهادت

يك شب حکومت نظامی بود، وثوق آمد گفت: «نمی‌گذارم نماز بخوانید.» شهيد شاه‌آبادي گفت: «آنکه اربابت است نمی‌تواند این کار را بکند، تو که یک نوکر پیش پا افتاده هستی چه مي‌گويي؟» یعنی کسی که برای شهادت آماده شد، از کسی جز خدا نمی‌ترسد. ایشان فقط در مقابل ضعفا و فقرا تنش می‌لرزید و فقط از خدا می‌ترسید؛ چون برای شهادت آماده بود. گفت: «باید نمازمان را بخوانیم، سخنران‌مان هم سخنرانی‌اش را بکند. بعد هر کاری می‌خواهید بکنید، بکنید.» آقای فومنی رفت منبر، پلیس آمد گفت: «بیا پایین.» گفت: «نمی‌آيم. اگر می‌خواهید، من را بزنید تا صحبتم تمام بشود.»

بیشتر بخوانید
شخصیت الهی تربیت‌یافته در مکتب قرآن و عترت، عامل الگو شدن شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

آنچه امروز موجب شده است آیت‌الله شاه‌آبادی، این شهید فرزانه، چون مشعلی پرفروغ بدرخشد و فراروی جامعه ما قرار گیرد، شخصیت انسانی اوست؛ ‌آن شخصیت الهی تربیت‌یافته در مکتب قرآن و عترت اوست. از آن درک صحیح او از معارف دینی که او را از حوزه علمیه قم به عنوان یک عضو فعال و مؤثرِ جامعه مدرسین، در سال ۱۳۵۰ به تهران می‌آورد و در عرصه مسائل سیاسی و نیازهای ضروری آن روز جامعه به یک عنصر خستگی‌ناپذیر تبدیل می‌کند که باید او را در زندان‌های سیاه و سخت رژیم شاهنشاهی یا در تبعیدگاه بانه ملاقات و دیدار کرد، سرچشمه می‌گیرد.

بیشتر بخوانید
تأکید شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی بر صله رحم با وجود تمام فعالیت‌ها

روحیه مبارزاتی در ما برادران هست، ولی در هر کدام به یک نحو مقدر است. حاج‌آقا مهدی به علت همراهی‌ای که با امام داشتند و نزدیک بودند، خصوصیاتی را که عینی بود دنبالش می‌­رفتند، ولی در خصوص ما حمایت و همراهی دورادور بود. با همه این‌­ها، این شهید عزیز آنچه را که در حکم وظیفه یک برادر نسبت به برادرش است، به خوبی تمام انجام می‌­داد.

بیشتر بخوانید
اخلاق قرآنی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

ورود ایشان تنها به مسجد رستم‌آباد نبود، به مجموعه رستم‌آباد برای حل مشکلات و مسائل رستم‌آباد کمک می‌کردند و برای حل آن‌ها تا زیر کرسی مردم می‌نشست و در دل مردم نفوذ می‌کرد، و جداً مصداق «أشِدّاء عَلَی الکُفّار رُحَماءُ بَینَهُم» بود. همان‌طوری که با شدت و حِدت و همت در مقابل رژیم پهلوی و عناصری که با رژیم هماهنگی و همراهی داشتند می‌ایستاد، به‌راحتی در دل مردم می‌رفت و با آن‌ها بود. به‌قدری ایشان بی‌ریا عمل می‌کرد که گاهی یک مرتبه سر ظهر زنگ می‌زدند و می‌گفتند حاج‌آقا تشریف آوردند. ایشان تشریف می‌آوردند بالا. قضیه چه بود؟ مثلاً پدرم گفته بود امروز نهار آبگوشت داریم، برویم منزل ما.

بیشتر بخوانید