دعای شهادت

توفیق شهادت نصیب جانبازان راه خدا

یکی از نمونه‌های جان‌باختگی ایشان در مورد اسلام و جمهوری اسلامی این بود؛ آخرین شبی که زندگی کردند، با آقای دکتر منافی، وزیر بهداری، جلسه داشتند. بنا بود فردا به‌اتفاق بروند به اهواز، ولی ایشان از آن مجلس که بیرون می‌آیند، به راننده‌شان می‌گوید: «وقت داری برویم؟» راننده هم می‌گوید: «بله!» با همان ماشین می‌روند. از همان‌جا به دکتر منافی تلفن می‌کنند که ما اهواز هستیم، شما خودتان را برسانید. اینکه رسانده یا نرسانده، نمی‌دانم. آقای مهندس چمران همراه ایشان بودند و بعضی از افراد دیگر که می‌خواستند صبح به جزیره مجنون بروند، نگذاشتند بعد از ظهر سوی خط بروند.

بیشتر بخوانید

ایشان در سال ۱۳۵۰ یا ۱۳۵۱ به عنوان امام جماعت به مسجد رستم‌آباد تشریف آوردند. چند ماه قبل از اینکه ایشان بیایند، مرحوم آشیخ محمدتقی رستم‌آبادی نوه مرحوم حاج آخوند رستم‌آبادی، که سال­‌ها امام جماعت مسجد رستم‌‌آباد بودند، فوت کردند. بعد از فوت ایشان، با توجه به اینکه مردم در بحبوحه مبارزات اسلامی بودند و بودیم، ما یک عده از جوان­‌های آن زمان رستم‌‌آباد، به دنبال این بودیم که جانشین مرحوم رستم‌‌آبادی کسی باشد که اهل مبارزه باشد.

بیشتر بخوانید
گزارشی از لحظه شهادت شهید شاه‌آبادی و رسیدن به آرزوی همیشگی‌شان

ایشان اصرار داشتند که حتماً به خط مقدم بروند و برادران سپاه که هنوز خط مقدم را خطرناک می‌دیدند، به ما آهسته گفتند: «صلاح نیست چنین شخصیت ارزنده‌ای را به خط مقدم ببریم، چون چندان مورد اطمینان نیست. از ایشان خواهش کنید که امشب به خط مقدم نروند.» رزمنده‌ها برای اینکه ایشان را از رفتن بازبدارند، مطلبی را مطرح کردند که پریروز یک توپولف دشمن را در اینجا، بچه‌های همین جزیره با ضدهوایی زدند که لاشه هواپیما هنوز در حال سوختن است. ایشان اصرار کردند کنار لاشه هواپیما برویم تا هواپیما را ببینیم.

بیشتر بخوانید
شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی زیبنده شهادت بود

يک روزی بنده در خدمت ایشان بودم و با یکی دو نفر از دوستان از تهران به قم می‌رفتیم. یادم نیست سر چه موضوعی و برای چه می‌رفتیم، اما با هم می‌رفتیم. بین راه ایشان بر اثر کم‌خوابی و ناخوابی خسته شده بود و طوری کمبود و کسری ناخوابی شب قبلشان زیاد بود که قبل از رسیدن به حرم چشم‌هايش را روی هم می‌گذاشت.

بیشتر بخوانید
مزاح آیت‌الله موحدی ساوجی و استفاده شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

اصلاً از شهادت استقبال می‌کرد و در تمام زندگی‌اش آماده بود برای شهادت. تمام تلاش‌ها و فعالیت‌هایی که می‌کرد، نشان می‌داد که تا مرز شهادت هم پیش می‌رود. درواقع برايش مسئله‌ای است که به آن اشتیاق دارد و هیچ نگرانی و واهمه‌ای از این مسئله ندارد. این است که این خاطرات درواقع مؤید همین نکته‌ای است که به نظرم می‌آيد.

بیشتر بخوانید