دستگیری

مبارزه بی‌امان با رژیم ستمگر و وابسته

وقتی شهید منتظری متواری می‌شوند و می‌خواستند ازدست ساواک مخفی بشوند، در خانه خودش به ایشان پناه می‌دهد و به تعداد دیگری از مبارزان وقتی متواری می‌شدند ایشان به آن‌ها پناه می‌دادند. برخی که می‌خواستند به فلسطین و لبنان برای آموزش نظامی بروند، به این‌ها کمک می‌کرد و هزینه‌های این‌ها را تأمین می‌کرد. آن‌ها می‌رفتند برای آموزش و برمی‌گشتند. از جمله این‌ها شهید بروجردی بود. ایشان خیاط بودند. زمانی که می‌خواستند برای آموزش نظامی بروند، شهید شاه‌آبادی زمینه را برای ایشان فراهم کردند.

بیشتر بخوانید
روبرو شدن عروس شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی با مأموران ساواک

یک بار هم در مسیری که به منزل ایشان می‌آمدم، ساواک مرا گرفت. خیلی هم اعلامیه همراه من بود. خاله ایشان، که خدا رحمتشان کند، یک مبارز  بی‌نظیر سیاسی و خیلی زِبل بودند. من هم تقریباً با راضیه خانم ارتباط داشتم و در این زمینه یک چیزهایی یاد گرفته بودم؛ مثلاً اینکه چه‌جوری از دست ساواک دربروم، چه‌جوری کلک بزنم، یک روز که ساواک مرا در مسیر گرفت، شروع کردم به گریه کردن و ننه من غریبم درآوردن که «من بچه هستم، این حرف‌ها چیه؟!» ساواک گفت: «چادرت را باز کن.» گفتم: «شما نامحرم هستید، مامانم اجازه نمی‌دهد من چادرم را پیش نامحرم کنار بزنم.»

بیشتر بخوانید
ترس دیدن پاسبان در خانه

امام در سال ۵۷ یک جمله‌ای گفتند: «گذشت آن زمانی که یک پاسبان بر ما حکومت می‌کرد.» ترس دیدن پاسبان را من هنوز یادم است. یک بار وقتی ساواک به خانه ما ریخت، برادرم، آقا وحید، کوچک بود. معمولاً بچه‌ها برای هر چیزی اسمی خاص می‌گذارند. آقا وحید هم این‌گونه بود. هنوز زبان باز نکرده بود و هر چیزی را با اسمی خاص خودش صدا می‌کرد. به آقاجون می‌گفت «مهنایی». حالا مهنایی از کجا آمده بود، معلوم نبود. اصلاً این بچه آن‌قدری نبود که زبان باز کرده باشد و چیزی گفته باشد.

بیشتر بخوانید