خط مقدم

گم شدن همراهان شهید شاه‌آبادی پس از شهادت ایشان در میان نیزارها

در تنگنای غروب و با وجود صدای غرش توپ‌های دشمن که در اطراف ما به زمین می‌خورد، صحنه‌ای ایجاد شد که بد نیست در این خاطرات ضبط شود. وقتی ایشان را در عبا گذاشتند، یک طرف را آقای چمران و طرف دیگر را فرزندشان گرفتند و حرکت کردیم. تقریباً هوا تاریک بود و خیلی ناراحت بودیم. با اینکه از برادرهای پاسدار دو نفر همراه ما بودند، ما راه را گم کردیم و در میان نیزارها نمی‌دانستیم به کدام جهت باید حرکت کنیم. گلوله‌های توپ هم گاه و بی‌گاه به کنارمان می‌خورد که اجباراً مجبور شدیم یکی دو بار جسد را روی زمین بگذاریم و روی زمین بیفتیم.

بیشتر بخوانید
چالاکی و بی‌باکی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

پدر بسیار شجاع و بی‌باک بودند. یک بار در جزیره مینو به جایی رسیدیم که فوق‌العاده ترسناک بود و می‌شد عراقی‌ها را با چشم غیرمسلح هم دید. پدر با لباس سفید روحانیت جوری از روی نهرها می‌پریدند که ما که جوان‌تر بودیم، نمی‌توانستیم! ایشان با چالاکی عجیبی حرکت می‌کردند و سنگر به سنگر می‌رفتند، حال رزمنده‌ها را می‌پرسیدند و جویا می‌شدند که آیا کم و کسری دارند یا نه. خیلی‌ها انتقاد می‌کردند حضور ایشان در خط مقدم خطرناک است و ضرورت ندارد، ولی پدر می‌گفتند: «رزمندگان نیاز به روحیه دارند و اتفاقاً در خط مقدم ضرورت بیشتری برای حضور روحانیون هست.»

 

بیشتر بخوانید
شجاعت شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی در خط مقدم جنگ

یادم است که با هم به جزیره مینو رفتیم. وقتی بود که کاملاً جزیره مینوی آبادان در حصر بود. تقریباً بدون استثنا در همه سفرهای جبهه‌هایشان با ایشان همراه بودم. پدر از همه فرصت‌های تعطیلی مجلس یا شرایط خاصی که پیش می‌آمد، استفاده می‌کردند و ما هم علاقه‌مند بودیم و به جبهه می‌رفتیم.

بیشتر بخوانید