خستگی ناپذیری

خشم ساواک از تبلیغات کتبی

تهیۀ کتب مورد نیاز و بهره‌گیری از کتب و جزوات در راستای فعالیت‌های تبلیغی و مبارزاتی، خشم ساواک را برانگیخته بود. به همین دلیل انواع و اقسام اقدامات نظارتی صورت می‌گرفت تا از رسیدن کتاب‌ها و جزوات به دست شهید شاه‌آبادی جلوگیری شود. جالب اینجاست که با این‌همه نظارت باز هم ایشان با ذکاوت و هوشمندی کتب مورد نیاز را تهیه می‌کرد. اینجا بود که ساواک چارۀ کار را حمله به منزل ایشان و ضبط کتب می‌دید.
در یکی از مکاتبات ساواک کردستان با ادارۀ کل امنیت داخلی ساواک آمده است:

بیشتر بخوانید
تبلیغ در تبعید

«نامبرده بالا از وعاظ ناراحت و طرفدار روحانیون افراطی می‌باشد که برابر سوابق موجود از سال ۴۸ همواره در بالای منابر مبادرت به ایراد مطالب خلاف و تحریک‌آمیز نموده که به همین مناسبت چندین بار احضار و تذکراتی مبنی بر خودداری از ایراد این‌گونه مطالب به وی داده شده. لیکن یادشده پس از آزادی نیز کماکان به رویۀ قبلی خود در زمینۀ جانبداری از خمینی و اهانت به مقامات مملکتی ادامه داد. که به همین مناسبت در تاریخ ۲۰/۹/۲۵۳۵ (۱۳۵۵) با تشکیل کمیسیون حفظ امنیت اجتماعی، یادشده به یک سال اقامت اجباری در شهرستان بانه محکوم گردیده است.

بیشتر بخوانید

نکته ای را عرض کنم در مورد شهید عزیز و گرانقدرمان، شهید شاه‌آبادی است که امروز مصادف با چهلمین روز این شهید است. من درباره‌ی شهید شاه‌آبادی توفیق پیدا نکردم بعد از شهادت ایشان در مجمعی صحبت کنم. یعنی نماز جمعه و مجامع مناسبتی پیش نیامد و من شرکت نکردم. لذا جزو حقوق حتمی آن شهید عزیز می‌دانم که چند جمله‌ای درباره‌ی ایشان به مناسبت چهلم عرض کنم.

بیشتر بخوانید

اهالی منطقۀ رستم‌آباد، یک بار پس از آزادی شهید شاه‌آبادی از زندان به خدمت ایشان می‌رسند و کسب اجازه می‌کنند تا در میدان اختیاریه جمع شوند و با کُشتن گوسفند و سلام و صلوات به استقبال ایشان بروند.

بیشتر بخوانید

زمان انقلاب حاج‌آقا خیلی تلاش می‌کردند و نسبت به رزمنده‌ها حسّاس بودند و برابرشان احساس شرم و مسئولیت می‌کردند، جوری که آدم متحیّر می‌شد. ایشان در شبانه‌روز یکی‌دو ساعت می‌خوابیدند و در خانه تلفنی همیشه در دسترس بقیه بودند. مثلاً می‌خواستیم با هم غذا بخوریم اما تلفن اجازه نمی‌داد، یک‌بند زنگ می‌زد. ‌یک بار گفتم پشتی را جلوی پریز بگذارند که دیده نشود و به بچه‌ها گفتم: «شما بروید کنار آقاجان بنشینید و سیم تلفن را خیلی آرام بکشید تا آقاجان دو تا لقمه غذا بخورند.» اما تا بچه‌ها این کار را کردند و به محض این‌که قطع شد، بلافاصله ایشان متوجه شدند چرا تلفن دیگر زنگ نزد و خودشان رفتند سروقتش.

بیشتر بخوانید

شهید آیت‌الله شاه‌آبادی در اوایل ورود به روستای فشم، وقتی سراغ مسجد محل را از اهالی می‌گیرند، مکانی متروکه را نشانشان می‌دهند. با تلاش بسیار پس از دو روز، موفق به گشودن درش می‌شوند؛ مسجدی که کف آن به‌قدری پستی و بلندی داشته که به عنوان مصلّی قابلیت استفاده نداشته. اما ایشان به همراه تنها مأمومشان، یعنی فرزندشان، تا یک ماه به‌تنهایی به مسجد می‌رفتند، در حالی که هیچ‌کس برای اقتدا به ایشان، به مسجد نمی‌آمد. ایشان در بازگشت به منزل، به خاطر احتیاط به سبب ناهمواری سطح مسجد نماز را اعاده می‌کردند. ولی رفتن به مسجد را تعطیل نمی‌کردند.

بیشتر بخوانید

در ماه مبارک رمضان، همیشه وقتی نماز می‌خواندند، افطار می کردند و شروع به مطالعه می‌کردند تا سحر. آن وقت می گفتند : «دیر شد! الآن اذان می‌گویند». بلند می‌شدم و برای سحر آماده می‌شدم.

بیشتر بخوانید
شهید شاه‌آبادی

شهید شاه‌آبادی زمانی که خیلی از کار خسته می‌شدند، وقتی را قرار می‌دادند که بنشینند اخبار گوش کنند یا نوار گوش کنند و یا به درس بچه‌ها می‌رسیدند. به بچه‌ها می‌گفتتد شما بگویید تا من بشنوم، و همان زمان گوش می‌دادند و تا آنجا که درست می‌گفتند ایشان خواب بودند؛ همین که غلط می‌گفتند، آقا متوجه می‌شدند و بیدار می‌شدند. خیلی تعجب می‌کردیم و می‌گفتیم : «آقاجون! شما که خواب بودید!» ایشان می‌گفتند: «وقتی یک چیز روال طبیعی خودش را دارد من آرامش دارم.

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها