خانواده

خودداری از دریافت حقوق طلبگی و نمایندگی مجلس

شهید شاه‌آبادی اصلاً درآمد طلبگی را نمی‌گرفتند. به هیچ وجه نمی‌گرفتند. فقط مجلس که رفته بودند، حقوق مجلس را می‌ریختند در صندوق. یک‌وقت متوجه شدیم مستطیع شده‌اند. آن را گرفتند، رفتند مکه. من را هم بردند مکه. از سفر هم که بازگشتند حقوق طلبگی را نمی‌گرفتند. هیچ‌چیزی نمی‌گرفتند. می‌گفتند: «پول امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) است. ما اگر بگیریم، مسئولیت‌مان خیلی بزرگ می‌شود، نمی‌توانیم مسئولیت را جواب بدهیم.»

 

راوی: همسر شهید

بیشتر بخوانید
علاقه امام خمینی به خانواده شاه‌آبادی

حالا بنده خود را جزء مبارزان سینه‌چاک نمی­‌دانم؛ نه ادعا دارم و نه داشته­ام. من فردی عادی هستم كه علاقه‌­مند به تشکیلات و انقلاب و حضرت امام، به همه جهاتی که بوده هستم. یادم است بعد از شهادت اخوی از لندن آمدم[۱] و خدمت حضرت امام رسیدم. امام فرمودند: «می‌­دانید که من خانواده شما را خیلی دوست دارم.» این کلام ایشان، آن­قدر مؤثر بود که اشک من درآمد. عرض كردم: «آقا، ما بعد از پدرمان آنچه فکر می‌­کردیم این بود كه حضرت‌­عالی پدر دوم ما هستید.»

بیشتر بخوانید
شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی و خانواده امن و قابل اعتمادش

خانواده من که متوجه شدند با این خانواده‌ای که آشنا شده‌اند، خانواده‌ای کاملاً متدین و خوب و ویژه هستند، دیگر به‌راحتی اجازه می‌دادند من حتی شب‌ها هم منزل زهرا خانم بمانم. البته ایشان هم گاهی شب‌ها منزل ما می‌ماندند. رفت‌وآمد به این نحو ادامه داشت. حتی قبل از اینکه ما با هم وصلتی کنیم، ایشان با خانواده ما به مسافرت می‌آمدند و هم من با خانواده ایشان مسافرت می‌رفتم. ما هیچ مشکلی نداشتیم. این‌قدر خانواده‌ها همدیگر را پذیرفته بودند که همه مسائل را حل کرده بودند.

 

راوی: خانم خسروی – عروس شهید

بیشتر بخوانید
شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی برآمده از خاندانی اصیل و انقلابی

ایشان اساساً در یک خاندان اصیل در تهران متولد شد. مرحوم آیت‌الله‌العظمی حاج شیخ محمدعلی شاه‌آبادی که در مسجد جامع تهران امام جماعت بودند، پدر ایشان بود؛ امام جماعتی که مقاوم در مقابل رضاخان بود. رضاخان وقتی عمامه­‌ها را برمی‌­داشت و منبرها را مانع می‌­شد، ایشان عمامۀ خود را برنداشت و منبر را برپا کرد و مردم را ارشاد و هدایت می­‌کرد. خانوادۀ محترم شاه‌آبادی خاندانی بسیار ریشه­‌دار و اصیل در زنده نگاه داشتن اسلام ناب در تهران بود. یکی از ویژگی‌­های این آیت بزرگ حق این است که حضرت امام از شاگردان مرحوم شاه‌آبادی بود.

بیشتر بخوانید
چالاکی و بی‌باکی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

پدر بسیار شجاع و بی‌باک بودند. یک بار در جزیره مینو به جایی رسیدیم که فوق‌العاده ترسناک بود و می‌شد عراقی‌ها را با چشم غیرمسلح هم دید. پدر با لباس سفید روحانیت جوری از روی نهرها می‌پریدند که ما که جوان‌تر بودیم، نمی‌توانستیم! ایشان با چالاکی عجیبی حرکت می‌کردند و سنگر به سنگر می‌رفتند، حال رزمنده‌ها را می‌پرسیدند و جویا می‌شدند که آیا کم و کسری دارند یا نه. خیلی‌ها انتقاد می‌کردند حضور ایشان در خط مقدم خطرناک است و ضرورت ندارد، ولی پدر می‌گفتند: «رزمندگان نیاز به روحیه دارند و اتفاقاً در خط مقدم ضرورت بیشتری برای حضور روحانیون هست.»

 

بیشتر بخوانید
تواضع و فروتنی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

ویژگی دیگر پدر تواضع و فروتنی بیش از حد ایشان بود. خیلی وقت‌ها موقعیت پیش می‌آمد که خود ایشان سخنرانی کنند، ولی اگر فردی همراه‌شان بود، حتی اگر مردم او را نمی‌شناختند، پدرم او را برای سخنرانی معرفی می‌کردند.

 

راوی: حمید شاه آبادی

بیشتر بخوانید
روزگار دشوار دستگیری‌های شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی برای اعضای خانواده‌شان

فضای روزهای دستگیری و زندان پدر بسیار محزون بود. شاید بخش زیادی‌اش به این خاطر بود که ما نمی‌دانستیم آقاجون اکنون کجا هستند. نمی‌دانستیم چه اتفاقی می‌افتد. یک بار ایشان ۶۴ روز زندان بودند. عین ۶۴ روز هیچ خبر نداشتیم که اسم‌شان کجاست. در هیچ‌جا اسم‌شان هم نبود. سال ۵۷ خودمان یک بار به بهشت زهرا (سلام‌الله‌علیها) رفتیم. آنجا می‌گفتند جنازه‌های ناشناخته را می‌آورند و دفن می‌کنند. یک جنازۀ خیلی سوخته دیدیم که هر کسی چیزی می‌گفت درباره‌اش؛ یکی می‌گفت شکنجه‌اش کرده‌اند؛ یکی می‌گفت در آتش‌سوزی سوخته است. جنازۀ بی‌صاحبی بود.

بیشتر بخوانید
ترس دیدن پاسبان در خانه

امام در سال ۵۷ یک جمله‌ای گفتند: «گذشت آن زمانی که یک پاسبان بر ما حکومت می‌کرد.» ترس دیدن پاسبان را من هنوز یادم است. یک بار وقتی ساواک به خانه ما ریخت، برادرم، آقا وحید، کوچک بود. معمولاً بچه‌ها برای هر چیزی اسمی خاص می‌گذارند. آقا وحید هم این‌گونه بود. هنوز زبان باز نکرده بود و هر چیزی را با اسمی خاص خودش صدا می‌کرد. به آقاجون می‌گفت «مهنایی». حالا مهنایی از کجا آمده بود، معلوم نبود. اصلاً این بچه آن‌قدری نبود که زبان باز کرده باشد و چیزی گفته باشد.

بیشتر بخوانید
فضای محزون روزگار دستگیری شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

ما به مادر پدرم یوماجون می‌گفتیم. یوما هم در عربی به معنای مادر است. همسر اول مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی بزرگ بود. در روزگاری که شهید شاه‌آبادی را مکرر می‌گرفتند، در فراق پدرم بسیار گریه کرد. بسیار گریه کرد. پیرزن فرتوتی بود. از هر دو چشم بر اثر همین گریه‌ها نابینا شد. وقتی سفره غذا پهن می‌شد، یوماجون نمی‌آمد. می‌گفت: «مهدی من بیاد، من غذا می‌خورم.» شروع می‌کرد به گریه کردن. با گریه او همه ما گریه‌مان می‌گرفت. اصلاً غذا از دهن می‌افتاد. در خانه ما اف‌اف بود. در زمان خودش خیلی جدید بود. آقا وحید اف‌اف را برمی‌داشت، شروع می‌کرد با آقاجون تلفنی صحبت کردن. خیلی این فضا محزون بود.

بیشتر بخوانید
استفاده از زمان‌های سفر و سودرسانی به همراهان

در سفر مشهدی که با شهید شاه‌آبادی می‌رفتیم، ایشان را زیر نظر داشتم. درست است که در سطح حاج‌آقا نبودیم، ایشان در مسیر نگاه می‌کردند به ما، خانم‌شان و بچه‌هایشان که طبیعت را نظاره کنیم. حواس‌شان بود که ما خوابیم یا بیدار. اگر خواب بودیم، تذکر می‌دادند که کوه را ببینید، دشت را ببینید، طبیعت را نگاه کنید. در هتلی که در مشهد ما اقامت کردیم، برای فرزندان آقای طباطبایی، خانواده شهید شاه‌آبادی و خانواده ما سر جمع، فرضاً پانزده غذا سفارش می‌دادند. بعد دقت می‌کردم ببینم خودشان چی؟

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها

مطالب مرتبط

شهید شاه‌آبادی در بیان فرزندش حمید شاه‌آبادی
چهارشنبه, ۰۴ مرداد ۱۳۹۶