خانم خسروی

تسلط ذهنی و روانی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی در خواب

به هر حال ما موفق شدیم بعد از اینکه ایشان از تبعید برگشتند، کلاس‌مان را شروع کنیم. خیلی خسته بودند. سر کلاس اول می‌گفتند شما بخوانید. خواندن درس به این نحو بود که اول باید متن را می‌خواندیم، بعد ایشان توضیح متن را می‌دادند. در حالی که می‌خواستیم متن را بخوانیم، وسط متن خواب‌شان می‌برد. خیلی جالب بود. اگر ما اشتباهی می‌کردیم، در همان خواب فوراً بلند می‌شدند و ایراد عربی ما را حتی در خواب می‌گرفتند. تمام راستی‌ها و درستی‌ها ملکه ذهن‌شان بود و نمی‌گذاشتند هیچ ایراد و چیزی از زیر نظرشان بگذرد.

 

راوی: خانم خسروی – عروس شهید

بیشتر بخوانید
روبرو شدن عروس شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی با مأموران ساواک

یک بار هم در مسیری که به منزل ایشان می‌آمدم، ساواک مرا گرفت. خیلی هم اعلامیه همراه من بود. خاله ایشان، که خدا رحمتشان کند، یک مبارز  بی‌نظیر سیاسی و خیلی زِبل بودند. من هم تقریباً با راضیه خانم ارتباط داشتم و در این زمینه یک چیزهایی یاد گرفته بودم؛ مثلاً اینکه چه‌جوری از دست ساواک دربروم، چه‌جوری کلک بزنم، یک روز که ساواک مرا در مسیر گرفت، شروع کردم به گریه کردن و ننه من غریبم درآوردن که «من بچه هستم، این حرف‌ها چیه؟!» ساواک گفت: «چادرت را باز کن.» گفتم: «شما نامحرم هستید، مامانم اجازه نمی‌دهد من چادرم را پیش نامحرم کنار بزنم.»

بیشتر بخوانید
فعالیت‌هایم مخفیانه و گسترده سیاسی و فرهنگی

من ساعت پنج صبح می‌رفتم خدمت آقاجان‌شان و درس صَرف را می‌گرفتیم، تصریف جامع‌المقدمات. خیلی جالب بود. ایشان خیلی خسته بودند. اصلاً شب‌ها خیلی دیر می‌آمدند منزل. خواب ایشان هم خیلی کم بود. شب‌ها بعد از اینکه همه سرکشی‌هایشان به بیمارستان و کمیته را انجام می‌دادند، به منزل برمی‌گشتند. تقریباً برنامه درسی ما قبل از انقلاب مقدور نبود. فرزند ایشان قبل از انقلاب، وقتی که دوست خانوادگی بودیم، مرتب می‌گفتند که آقاجان رفتند زندان یا رفتند تبعید. در چنین بحبوحه‌ای بحرانی بود و ما موفق نشدیم اصلاً قبل از انقلاب با ایشان کلاس داشته باشیم.

بیشتر بخوانید
شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی و خانواده امن و قابل اعتمادش

خانواده من که متوجه شدند با این خانواده‌ای که آشنا شده‌اند، خانواده‌ای کاملاً متدین و خوب و ویژه هستند، دیگر به‌راحتی اجازه می‌دادند من حتی شب‌ها هم منزل زهرا خانم بمانم. البته ایشان هم گاهی شب‌ها منزل ما می‌ماندند. رفت‌وآمد به این نحو ادامه داشت. حتی قبل از اینکه ما با هم وصلتی کنیم، ایشان با خانواده ما به مسافرت می‌آمدند و هم من با خانواده ایشان مسافرت می‌رفتم. ما هیچ مشکلی نداشتیم. این‌قدر خانواده‌ها همدیگر را پذیرفته بودند که همه مسائل را حل کرده بودند.

 

راوی: خانم خسروی – عروس شهید

بیشتر بخوانید
آشنایی عروس خانواده شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی با ایشان

بنده از سن ۱۴ـ۱۵ سالگی با خانواده ایشان، شهید شاه‌آبادی، توسط دخترشان زهرا خانم آشنایی پیدا کردم. من با دختر خانمشان اول دبیرستان هم‌درس بودیم. من در مدرسه معمولی درس می‌خواندم که مدرسه‌مان اسلامی نبود و خانم زهرا شاه‌آبادی از مدرسه اسلامی آمده بودند و برای من خیلی جالب بود. تا به آن زمان با شخصی مثل ایشان آشنا نشده بودم. همه دوستانم خوب و معمولی بودند، ولی مذهبی نبودند؛ اما من یک تیپ مذهبی بودم و در یک خانواده مذهبی بزرگ شده بودم روی این حساب ایشان برای من جاذبه زیادی داشت.

بیشتر بخوانید