خاطره

شهید شاه‌‌آبادي‌ در سال‌ ۱۳۳۶، در ۲۷سالگي‌، زماني كه دورۀ ده‌­سالۀ سطح‌ را به‌ اتمام‌ رساند و دو سال‌ از دورۀ خارج فقه و اصول را نيز پشت‌ سر گذاشت، تصميم‌ به‌ ازدواج‌ مي‌‌گيرد و با بيت‌ مرحوم‌ آيت‌‌الله‌‌العظمي‌ ميرزاي‌ شيرازي‌ بزرگ، كه‌ خانوادۀ علم‌ و فضيلت‌ و جهاد است‌، وصلت‌ مي‌کند.

بیشتر بخوانید

۱۸ساله‌ بود كه‌ در حضور والد ارجمندش‌ و به‌ دست‌ يكي‌ از سادات‌ محترم‌، به‌ لباس‌ مقدس‌ روحانيت‌ ملبّس‌ شد. بيش‌ از يك‌ سال‌ از تلبّس‌ او به‌ اين‌ لباس‌ شريف‌ نگذشته‌ بود كه‌ در سوم‌ آذر ۱۳۲۸ (سوم‌ صفر ۱۳۶۹ ق‌) پدر بزرگوارش‌ به‌ عالم‌ بقاء رحلت‌ كرد؛ پدر گران‌‌قدري‌ كه‌ نه‌‌تنها براي‌ او پدر بود، بلكه‌ معلّم‌، استاد و مراد او بود. وقتي ‌قريب‌ دو سال‌ از وفات‌ پدر گذشت‌، تصميم‌ گرفت‌ جهت‌ ادامۀ‌ تحصيل‌ علوم ‌اسلامي‌ به‌ مهد علم‌ و تقوي‌، قم‌، عزيمت‌ کند.

بیشتر بخوانید

در مرداد ۱۳۵۵ با طرّاحی و مدیریت ایشان و در نهایت بی‌پروایی، نمایش عروسکی در مسجد اجرا شده که در آن به زیبایی هرچه تمام‌تر و با طنزی هنرمندانه، هیئت حاکمه به باد انتقاد گرفته شده است. به گزارش ساواک در این زمینه توجّه فرمایید:

بیشتر بخوانید
جذبه و ایستادگی بالای پدر گرامی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی در برابر طاغوت

شهید شاه‌آبادی خاطره‌ای از جذبه و قدرت روحی و معنوی پدر بزرگوارشان، آیت‌الله‌العظمی شاه‌آبادی، تعریف می‌کنند:

یک بار، مأموری تا آخر منبر پدرم نشست تا ایشان را دستگیر کند یا حداقل متعرضش شود. اما چون جمعیت زیاد بود، جرأت نکرد کاری بکند. در ادامه همان مأمور، فکر می‌کنم آرام‌آرام تا خیابان سیروس در تعقیب ابوی آمد، اما باز هم جرأت نکرد جلو بیاید. وقتی به منزل نزدیک شدیم، تا سر کوچه ما آمد و بالاخره گفت: «آقا، بفرمایید برویم کلانتری.» و آقا باتشر گفتند «بله؟ من؟!» طوری به آن مأمور تشر زدند که او عقب‌عقب رفت و ایشان هم به منزل رفتند.

گوینده: حاج‌آقا عرفاتی

بیشتر بخوانید

پس از بازگشت از تبعیدگاه، در خط مشی و حرکت شهید شاه‌آبادی تغییر محسوسی مشهود گردید و مبارزات ایشان وارد مرحله جدیدی شد. چرا که از آن پس تصمیم گرفتند که تعمداً به طور کاملاً علنی علیه رژیم شاه فعالیت کنند و جز در موارد معدودی که مخفی‌کاری در آن زمینه‌ها ضروری بود، شدیداً از مبارزۀ مخفی پرهیز می‌کردند. به شکل فوق‌العاده عجیبی در کلیه محافل و به طور علنی علیه رژیم شاه سخن می‌گفتند، اعلامیه و نوار پخش می‌کردند، آن هم در تیراژهای بالا. به‌ویژه منابع متعدد و پرقدرت تکثیر اعلامیه و نوار را تهیه دیده بودند و با تکیه بر آن‌ها، به طور روزافزون، حجم انتشار اعلامیه‌های حضرت امام و روحانیت را افزایش می‌

بیشتر بخوانید

در مسجد به جرم راه‌اندازی تظاهرات دستگیر شدم و مرا به کلانتری بردند. زمان کوتاهی گذشت که شهید شاه‌آبادی را هم آوردند. افسر به ایشان گفت: «اسمتون؟» حاج‌آقا جواب ندادند. افسر دوباره پرسید: «اسمتون؟» باز حاج‌آقا چیزی نگفتند. رادیو روی میز بود. موزیک پخش می‌کرد. افسر با عصبانیت پرسید: «چرا اسمتون رو نمی‌گید؟» شهید شاه‌آبادی گفتند: «چون می‌خواهم تنفرم را از ساواک و رژیم اعلام کنم.» افسر وقتی دید جلوی من سرافکنده شده به من گفت: «آقا برو بیرون!»

 

گوینده:حاج‌آقاعرفاتی

بیشتر بخوانید

یک بار قرار شد به جمکران برویم. مرحوم ساوجی را هم که پیش‌نماز مسجد محمدیه بود سوار کردیم. حاج‌خانم و حسین هم بودند. مسیر قم آن زمان اتوبان نبود. شهید شاه‌آبادی سرشان را روی پای مرحوم ساوجی گذاشته بودند و شعری از حضرت علی (سلام‌الله‌علیه) را با سوز و گداز می‌خواندند. وقتی رسیدند به قضیۀ شکافته‌شدن فرق مبارک امام، دیگر نتوانستند ادامه دهند. مرحوم ساوجی دستی به محاسن شهید شاه‌آبادی کشید و گفت: «شیخ! امیدوارم محاسن تو با خون گلویت خضاب شود.» حاج‌آقا گفتند: «ان‌شاءالله برای رضای خدا و در رکاب حضرت مهدی (عجل‌الله‌فرجه)» و سرانجام هم دعایشان مستجاب شد و محاسنشان به خون گلویشان خضاب شد.

بیشتر بخوانید

زمان انقلاب حاج‌آقا خیلی تلاش می‌کردند و نسبت به رزمنده‌ها حسّاس بودند و برابرشان احساس شرم و مسئولیت می‌کردند، جوری که آدم متحیّر می‌شد. ایشان در شبانه‌روز یکی‌دو ساعت می‌خوابیدند و در خانه تلفنی همیشه در دسترس بقیه بودند. مثلاً می‌خواستیم با هم غذا بخوریم اما تلفن اجازه نمی‌داد، یک‌بند زنگ می‌زد. ‌یک بار گفتم پشتی را جلوی پریز بگذارند که دیده نشود و به بچه‌ها گفتم: «شما بروید کنار آقاجان بنشینید و سیم تلفن را خیلی آرام بکشید تا آقاجان دو تا لقمه غذا بخورند.» اما تا بچه‌ها این کار را کردند و به محض این‌که قطع شد، بلافاصله ایشان متوجه شدند چرا تلفن دیگر زنگ نزد و خودشان رفتند سروقتش.

بیشتر بخوانید

شهید آیت‌الله شاه‌آبادی در اوایل ورود به روستای فشم، وقتی سراغ مسجد محل را از اهالی می‌گیرند، مکانی متروکه را نشانشان می‌دهند. با تلاش بسیار پس از دو روز، موفق به گشودن درش می‌شوند؛ مسجدی که کف آن به‌قدری پستی و بلندی داشته که به عنوان مصلّی قابلیت استفاده نداشته. اما ایشان به همراه تنها مأمومشان، یعنی فرزندشان، تا یک ماه به‌تنهایی به مسجد می‌رفتند، در حالی که هیچ‌کس برای اقتدا به ایشان، به مسجد نمی‌آمد. ایشان در بازگشت به منزل، به خاطر احتیاط به سبب ناهمواری سطح مسجد نماز را اعاده می‌کردند. ولی رفتن به مسجد را تعطیل نمی‌کردند.

بیشتر بخوانید

حاج‌آقا دوست داشتند اسامی ائمه را روی بچه‌ها بگذاریم. اما من دوست داشتم اسم‌هایی که از بچگی در ذهنم بود را روی بچه‌ها بگذارم. ایشان هم با من مخالفت نمی‌کردند. مثلاً سعید را ایشان محمدعلی گذاشته بودند، چون اسم پدرشان محمدعلی بود. تا چند وقت هم محمدعلی بود. اما دیدم همۀ پسرها و برادرها اسم پسرشان را محمدعلی گذاشتند. گفتم: «من اصلاً نمی‌خواهم اسم بچه‌ام را محمدعلی بگذارم. می‌خواهم اسمش را عوض کنم و سعید بگذارم که از کوچکی در ذهنم بود.» ایشان هم مخالفتی نکردند.

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها