خاطرات ناب

پدرشان، آیت‌الله العظمی شاه‌آبادی، قبلاً در نجف درس خوانده بودند و خانمشان عرب بودند. عرب‌ها به مادر می‌گویند «یومّا». مادرشان هم اصلاً به اسم «یومّاخانم» معروف بودند؛ یعنی مادرم و تمام فامیل ایشان را به اسم خانم یومّا می‌شناختند. در وصف مادر حاج‌آقا که نمی‌توانم بگویم و نمی‌دانم چطور بگویم که حقّشان را ادا کنم. سطح فکرشان خیلی بالا بود. تک‌فرزند بودند و پدرشان هم خیلی ثروتمند بودند. بعد از فوت پدر هشت خانه به ایشان رسید. یومّاخانم تمام هشت خانه را در راه خدا داد.

بیشتر بخوانید

یک ساعت مشخصی قرار بود به جبهه بروند. این بار پسرشان، آقامسعود، را هم با خودشان می‌بردند. آن ساعتی که قرار بود بروند، کمی جلوتر افتاده بود. زنگ زدند به ایشان که پرواز جلو افتاده. این شد که کمی کارهایشان به هم خورده بود. پاسدارشان هم نیامده بود و من دور و برشان راه می‌رفتم تا کمکشان کنم. یک آن گفتند: «یقین دارم این دفعه می‌خواهم شهید شوم، ‌شما یک احترام دیگری به من می‌گذارید، یک طور خاصی مواظب من هستید.» گفتم: «نه. این‌طور نیست. از کجا معلوم که این‌جوری شود؟ شهادت خیلی خوب است. خدا قسمت ما هم بکند. ما خودمان هم می‌خواهیم که شهید شویم.» ناگهان دیدم ایشان اصلاً منتظر آمدن پاسدارشان نیستند.

بیشتر بخوانید

مقیّد بودند که همه سحر بیدار شوند و از فضیلت صبح محروم نباشند. خودشان صبح‌ها برای نماز اوّل وقت بیدار می‌شدند. البته همه را با هم صدا نمی‌کردند، بلکه یکی‌یکی بچه‌ها را بیدار می‌کردند و بعد نماز جماعت می‌خواندند. بعد با بچه‌ها نرمش می‌کردند.

وقتی که خانه بودند مثل شمعی بود که بچه‌ها دورش بودند. با هرکدام از بچه‌ها به فراخور حالش رفتار می‌کردند و با آنها صحبت می کردند؛ مثلاً از لحاظ درسی و یا هر کار دیگری که داشتند کمکشان می‌کردند. اگر بچه خلافی می‌کرد، دادی سرش نمی‌زدند؛ بلکه توضیح می‌دادند که این کار اشتباه است و بهتر است این کار را نکنی.

بیشتر بخوانید

زندگی خوش و با محبتی برای ما درست کرده بودند. انگار خانه برای ما باغ بود؛ یعنی هر کجا که می‌رفتیم بلافاصله دلم می‌خواست به منزل خودمان برگردم. همیشه در نشاط بودند. جوری برای ما جا انداخته بودند که نماز شب را راحت می‌خواندیم. گرچه برایمان مشکل بود و یا این‌که خسته بودیم، باز نماز شب را می‌خواندیم. به اسراف نکردن مقید بودند. می‌گفتند باید از تشریفات گریزان باشیم.

بیشتر بخوانید

در ماه مبارک رمضان، همیشه وقتی نماز می‌خواندند، افطار می کردند و شروع به مطالعه می‌کردند تا سحر. آن وقت می گفتند : «دیر شد! الآن اذان می‌گویند». بلند می‌شدم و برای سحر آماده می‌شدم.

بیشتر بخوانید

با وجود مشغلۀ فراوان، چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب، هیچ‌گاه مسجد را رها نکردند. معتقد بودند ارتباط مستقیم و چهره‎به‌چهره با مردم را تحت هر شرایطی باید حفظ کرد. در مسجد، پای صحبت و درد دل مردم می‌نشستند و اگر احساس می‌کردند می‌توانند از مشکلی گره‌گشایی کنند، از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کردند. حتی اگر صحبت طولانی می‌شد و وقت‌شان اقتضا نمی‌کرد، نشانی منزل را به افراد می‌دادند و می‌گفتند برای ادامۀ صحبت و طرح مسایل و مشکلات به منزل بیایند. نهایت اهمیت را برای رفع مشکلات و دغدغه‌های مردم قائل بودند.

بیشتر بخوانید

یک شب ساعت نزدیک سه و نیم بود، آقا تازه خوابشان برده بود که زنگ زدند و گفتند حا‌ج‌آقا هستند؟ من گفتم: هستند اما تازه خوابیدند و الآن موقعی نیست که…. هنوز حرفم تمام نشده بود که خودشان جلوی در آمدند و آن آقا را به پایین بردند و از ایشان پذیرایی کردند. ایشان حاضر نبودند حتّی یک ذره از زندگی ما از مردم بهتر باشد. همیشه می‌گفتند: «باید زندگی من آن‌قدر سطحش پایین و عادی باشد که وقتی هر نداری به خانۀ ما می‌آید و زندگی ما را می‌بیند غبطه نخورد و بگوید ما زحمت کشیدیم و جوان‌هایمان را دادیم، حالا آقایان استفاده می‌کنند و در ناز و نعمت به‌سرمی‌برند و بزرگی می‌کنند!»

بیشتر بخوانید
عقد بدون تشريفات، چشم‌پوشی از سهم امام

زماني كه آقای شاه آبادی برای خواستگاری از من به منزل ما تشريف آوردند، پدرم با اين‌كه آدم سختگيری در انتخاب همسربرای من بودند، بي‌معطّلی جواب مثبت دادند. بار اول كه حاج‌آقا را را ديدم واقعاً خلوصشان مرا جذب كرد و در دل من جای گرفتند. شبی كه ايشان برای خواستگاری تشريف آوردند، صحبت‌ها را كردند و روز بعد گفتند: «برادر من، حاج آقا نصرالله مي‌خواهند به نجف مشرف شوند و می‌خواهم زودتر عقد كنم.» پدر من يك ماه جواب ندادند. وقتی كه آمدند آقای شاه آبادی گفتند: «ما فردا نه، پس‌فردا مي‌خواهيم عقد كنيم.» و پدرم قبول كردند.

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها