خاطرات ناب

جسارت و شجاعت شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی برابر خفقان و فشار ساواک

مرحله جدید مبارزه شهید آیت‌الله شاه‌آبادی از سال ۵۶ شروع می‌شود. اهدافی که از این قضیه داشتند این بوده که تهییج احساسات مردم و تجری احساسات مردم در مبارزه با رژیم شاه را انجام بدهند. اقبال توده‌های مردم به انقلاب اسلامی و دعوت تمام‌عیار به سوی نهضتی بزرگ جزء اهدافشان بوده است. مبارزه ایشان به صورت علنی درمی‌آید. دوباره ساواک پی می‌برد که فعالیت‌هایشان علنی شده و ایشان را احضار می‌کنند. ولی ایشان جواب می‌دهند که من آنجا نمی‌آیم. در اینجا باز گزارشی از ساواک داريم که به این صورت عنوان شده:

بیشتر بخوانید

شهید شاه‌آبادی صفایی ناب داشتند و به اصطلاح کشته‌مرده جوان‌­ها بودند و به آن‌­ها اهمیت می‌­دادند. پیوسته در جمع جوان‌ها بودند و با آن­‌ها به استخر یا دریاچه می‌­رفتند و شنا می‌­کردند. یادم است معمولاً به سد کرج و بعد به استخر ما در این شهر می‌­رفتیم و آنجا شنا کردیم. بعد می‌گفتند: «برویم دریاچه» و بعد در دریاچه می‌­رفتیم تا آنجایی که کسی نباشد. آب بسیار سرد بود و نزدیک بود که حاج‌‌آقا خفه شوند. ما خیلی ترسیدیم و البته خدا ایشان را نجات داد.

 

راوی: احمد عرفاتی

بیشتر بخوانید
سفر شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی برای مراسم تشییع شهدا در روز خاکسپاری فرزند

یکی از برادران ما به نام آقا مجید، دو سال قبل از شهادت مرحوم پدرمان، در سن ۱۵ سالگی از دنیا رفتند. آقا مجید را در بهشت زهرا سلام‌الله‌علیها دفن کردیم. آقای دکتر نوریان که الآن رئیس هواشناسی هستند[۱]، آن‌موقع استاندار لرستان بودند. گفتند که در بهشت زهرا پدر من به ایشان گفتند که خب حرکتمان کِی است؟ آخر قرار بود ۵۰ شهید را در خرم‌آباد تشییع کنند و شهید شاه‌آبادی هم برای سخنرانی بروند. آقا مجید خیلی مورد علاقه پدر ما بود؛ یعنی به طور ویژه پدر او را دوستش داشت و در حادثه‌ای از دنیا رفت و غرق شد.

بیشتر بخوانید
رفتار انقلابی آیت‌الله نصرالله شاه‌آبادی در برخورد با مأموران زندان شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

یادم است در سفری که از نجف اشرف برمی‌‌گشتیم اینجا بودم و مدتی بود ممنوع‌‌الخروج شده بودیم. من هم ممنوع‌‌الخروج شدم. سال ۵۷ بود که رفع ممنوعیت من را اعلام کردند و ارفاقی کردند. در آن زمان آقا سعید، آقازاده اخوی شهید ما را  گرفته بودند و در زندان بود. این ارفاق در حق آقایان روحانیان ممنوع‌‌الخروجی، از جمله شهید محلاتی و چند نفر دیگر از آقایان و ما، باعث رفع ممنوعیت شد و ما رفتیم به مکه و عمره را به جا آوردیم. موقع برگشتن در روزنامه‌‌ها در هواپیما دیدم که بله، آقا سعید آزاد شده ولی پدرش که مرحوم شهید باشد را گرفته‌‌اند.

بیشتر بخوانید
مزاح آیت‌الله موحدی ساوجی و استفاده شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

اصلاً از شهادت استقبال می‌کرد و در تمام زندگی‌اش آماده بود برای شهادت. تمام تلاش‌ها و فعالیت‌هایی که می‌کرد، نشان می‌داد که تا مرز شهادت هم پیش می‌رود. درواقع برايش مسئله‌ای است که به آن اشتیاق دارد و هیچ نگرانی و واهمه‌ای از این مسئله ندارد. این است که این خاطرات درواقع مؤید همین نکته‌ای است که به نظرم می‌آيد.

بیشتر بخوانید
روایت دکتر هادی منافی از ارتباط با شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

قبل از انقلاب با حاج‌آقا مهدی شاه‌آبادی مأنوس بودیم. حدود سال ۵۳ بود. مادر ایشان مبتلا به شکستگی مفصل ران شدند. مادر حاج‌آقا خانمی محترم، مسن و خوش‌صحبت بودند. ایشان زمین خورده بودند، سر استخوان‌شان شکسته بود. حاج‌آقا آمد و گفت: «چه کار کنیم؟» گفتم: «باید عمل کنیم.» سن ایشان صد یا بالای صد بود. اما اگر عمل نمی‌شدند، زمین‌گیر می‌شدند و مشکل پیدا می‌کردند. قرار شد ایشان را به بیمارستان مهر بیاورند تا عملش کنیم.

بیشتر بخوانید

ایشان سبک‌بال بودند. یک روز در خیابان پاسداران دیدم­شان که با یک جوانی تصادف کرده بودند. ایستادم و پرسیدم: «چه شده؟» دیدم ماشینی هست و در اثر تصادف با اتومبیل اخوی، یک خط کوچکی بر آن افتاده. گفتم: «برادر، این با پنج تا تک‌تومانی و یک پولیش زدن درست می‌­شود.» اما شهید شاه‌آبادی چندین برابر به آن جوان غرامت دادند تا راضی شود، تا جایی که من ناراحت شدم و گفتم: «برای چه؟ آخر ماشینش که این­قدر نمی‌­ارزد..!»

 

راوی: برادر شهید- آیت‌الله نورالله شاه‌آبادی

بیشتر بخوانید
شهید شاه‌آبادی و مسجد

مسجد به عنوان اصلی‌ترین سنگر مبارزاتی و عبادتگاه مسلمانان، از نقشی اساسی در زندگی برخوردار است. توجه ویژه و وابستگی خاص شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی به مسجد، در تار و پود حیات ایشان نمایان است. در این مقاله، بیست روایت از ارتباط ایشان با مسجد و فعالیت درونی و ضمنی مسجدی آمده است تا گویای بخش کوچکی از اهتمام آن شهید بزرگوار به خانۀ خداوند و سنگر مسلمانان باشد.

بیشتر بخوانید
مبارزۀ همه‌جانبۀ شهید شاه‌آبادی با طاغوت، حتی در زندان

زمانی که ایشان را گرفته بودند، با مأموران ساواک خوب مبارزه می‌کرد. به برادرم گفته بودند: «آقا عمامه‌تان را بردارید.» پاسخ داده بود: «عمامه را بر نمی‌دارم.» هر چه اصرار می‌کنند که عمامه را بردارید، می‌گوید: «نه، خودتان بیایید و بردارید.» افرادی که در آنجا بودند، جرأت این کار را پیدا نمی‌کنند. زمانِ سرلشکر علوی‌مقدم بود. رئیس کمیتۀ آن موقع کشیک بوده و با سرلشکر تماس می‌گیرد. می‌گوید: «فلانی را گرفته‌ایم و می‌خواهیم او را به زندان ببریم، اما عمامه‌شان را بر نمی‌دارند.

بیشتر بخوانید

اگرچه بار اول نیست که به موزۀ عبرت می‌آیم، حال و هوای بار اولی که به اینجا آمدم را فراموش نمی‌کنم. آن قسمت از زندان که زندانی وارد می‌شود، وسایلش را می‌گیرد و وارد می‌شود، بار اول، این صحنه خیلی برایم صحنۀ زنده‌ای بود. لحظه‌ای که احساس می‌کنیم یک روحانی وارد اینجا می‌شود، لباس‌هایش را می‌گیرد، لباس زندانی به تن می‌کند و به سلولش می‌رود. ما در ذهنمان این صحنه را بارها و بارها، تداعی می‌کردیم، اما با تصاویر دیگری. وقتی اصل آن تصاویر را می‌بینیم و با حرف‌ها و تصاویر قبلی مطابقت می‌دهیم، جنس آن‌ها خیلی فرق می‌کند.

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها