خاطرات ناب

تقوای شهید آیت‌الله شاه‌آبادی در انتخابات مجلس

یک خاطرۀ بسیار خوبی است که مربوط به بعد از انتخابات دور دوم مجلس بود و درست در جمعة قبل از شهادت ایشان. استحضار دارید که در دور دوم، از سی نفر نماینده انتخابی تهران ۱۴ نفر رأی آوردند و ۱۶ نفر به انتخابات نیم‌دوره رسیدند. پنج‌شنبه انتخابات نیم‌دوره بود و بنده به فرمان حضرت امام (قدس سره) در مسجد حجتیه واقع در خیابان رودکی، امام راتب مسجد بودم و من را رئیس آن حوزه قرار دادند. مردم مؤمن و نمازخوان از من پرسیده بودند که «شما به چه کسی رأی می دهید؟ ما چه کار کنیم؟»

بیشتر بخوانید
روحیه بسیار بالای شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی در میان اطرافیان

شهید شاه‌آبادی سرشار از تحرک بودند. در این اواخر که تقریباً بیش از پنجاه سال از عمر ایشان می‌گذشت، محاسن‌شان سفید شده بود؛ اما طوری تحرک داشتند که جوان‌های ما متحیّر بودند. مثلاً وقتی می‌دیدند یک عده از بچه‌ها بی‌حوصله هستند، فوراً سه‌چهارتا بالانس می‌زدند و همه را شارژ می‌کردند و به خنده می‌انداختند. بعد می‌نشستند و صحبت‌ها و خواسته‌هایشان را می‌گفتند. آن وقت بود که همه با تمام وجود می‌نشستند و صحبت‌هایشان را گوش می‌دادند. ایشان با این‌که اين اواخر ضعیف بودند و کم‌غذا، همچنان در راه درس و بحث و فعالیت‌های مختلف بودند. همیشه تحرک!

بیشتر بخوانید
ایستادگی شهید شاه‌آبادی در برابر سختی‌های مبارزه

یک بار هم زمانی که خود اخوی زندانی بودند ما به ملاقات­‌شان رفتیم، دیدم دندان­ ایشان افتاده است. همسر اخوی وقتی این وضعیت را دید، پرسید: «دندان­‌تان را داده­‌اید درست کنند؟» حاج آقا مهدی گفتند: «بله.» مدتی بعد خانم برادرمان به ما زنگ زد و خبر داد که ایشان امشب از زندان آزاد می­‌شوند. ما هم از خوشحالی، چفت و بست خانه­‌مان را کنترل نکرده، به دیدار حاج آقا مهدی رفتیم که همان شب دزدها به خانه دستبرد زدند که از فرط شادی ناشی از آزادی اخوی گفتیم: «فدای سر ایشان، اصلاً مهم نیست.» در لحظه دیدار از حاج آقا مهدی پرسیدیم که «هنوز دندان­‌تان را درست نکرده­اید؟» ایشان کلی خندیدند.

بیشتر بخوانید
استفاده از حداکثر ابزارها برای مبارزه

شهید شاه آبادی از شهدای شاخص انقلاب و دفاع مقدس است و من نیز همواره شیفته حرکات و سکنات این مرد بزرگ بودم و هستم. باور کنید آقای شاه‌آبادی آن­چنان فعال و کوشا بود که آدم یقین می­کرد او اصلاً خورد و خوراك سرش نمی‌­شود. دائم در فکر مبارزه بود. یک فولکس واگن قورباغه­‌ای داشت که طبق معمولِ این­گونه اتومبیل­‌ها، صندوقش جلو ماشین قرار داشت. ایشان صندوق ماشینش را از نوارهای حضرت امام و کسانی که قبل از انقلاب سخنرانی‌­های داغ می­‌کردند پر می­‌كرد و دائماً به راه بود. مرتباً با دستگاه تکثیر كار می­‌کرد و باور کنید كمتر فرصت می­‌كرد تا به خانواده‌­اش برسد؛ این‌­قدر فعال بود.

بیشتر بخوانید
خودداری از دریافت حقوق طلبگی و نمایندگی مجلس

شهید شاه‌آبادی اصلاً درآمد طلبگی را نمی‌گرفتند. به هیچ وجه نمی‌گرفتند. فقط مجلس که رفته بودند، حقوق مجلس را می‌ریختند در صندوق. یک‌وقت متوجه شدیم مستطیع شده‌اند. آن را گرفتند، رفتند مکه. من را هم بردند مکه. از سفر هم که بازگشتند حقوق طلبگی را نمی‌گرفتند. هیچ‌چیزی نمی‌گرفتند. می‌گفتند: «پول امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) است. ما اگر بگیریم، مسئولیت‌مان خیلی بزرگ می‌شود، نمی‌توانیم مسئولیت را جواب بدهیم.»

 

راوی: همسر شهید

بیشتر بخوانید
روایتی از پدر معظم، بزرگوار و نورانی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

مرحوم  والدش، آیت‌الله شاه‌آبادی، استاد عرفان حضرت امام بود، وقتی که شاه‌آبادی به قم آمد. شاه‌آبادی اصلاً اهل اصفهان است، ولی در تهران پیش استادان بزرگ نظیر حاج میرزا حسن آشتیانی و مرحوم جلوه از نظر فلسفه و از نظر اصول درس خوانده. وقتی که وارد قم شد، یک طلبه دنبالش آمد و آن طلبه، طلبه جوانی بود به نام روح‌الله از خمین. در کنار این بزرگ‌مرد آمد، عرض داشت آقا می‌خواهم خدمت شما فلسفه بخوانم. شاه‌آبادی اول قبول نکرد، فرمود: «فلسفه؟!» عرض کرد:

«نه می‌خواهم عرفان بخوانم.»

بیشتر بخوانید
شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی زیبنده شهادت بود

يک روزی بنده در خدمت ایشان بودم و با یکی دو نفر از دوستان از تهران به قم می‌رفتیم. یادم نیست سر چه موضوعی و برای چه می‌رفتیم، اما با هم می‌رفتیم. بین راه ایشان بر اثر کم‌خوابی و ناخوابی خسته شده بود و طوری کمبود و کسری ناخوابی شب قبلشان زیاد بود که قبل از رسیدن به حرم چشم‌هايش را روی هم می‌گذاشت.

بیشتر بخوانید
آموزش احکام با رفتاری به یاد ماندنی

یادم می‌آید یک بار به خاطر آن جوانی که داشتیم، مسیری را می‌رفتیم و روزه‌ای را می‌خواستیم بگیریم. یک کیلومتری را رفته بودیم. خیال کردیم ۲۰ کیلومتر شده! متوجه نبودیم. از آنجا ۳-۴ کیلومتر هم رفتیم. از ابتدا وصف نکرده بودیم و روزه خود را به‌اصطلاح خودمان افطار کردیم. عصر آن روز آقاجون را دیدیم (ما ایشان را آقاجون صدا می‌کردیم). ایشان ما را دید و گفتیم که ما چنین کاری کردیم. اول خیلی برآشفت. بعد پرسید: «چرا؟ چه کار کردید؟ چرا این‌طوری کردید؟»

بیشتر بخوانید
درس پرسیدن شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی از حجت الاسلام قریشی

روزی بود که به اتفاق مادربزرگم، که برادرزاده والد معظم شهید شاه‌آبادی بود، به منزل ایشان رفتیم. بعد از لحظاتی که در مجلس نشسته بودیم، مرحوم آیت‌الله‌العظمی شاه‌آبادیِ بزرگ به فرزندشان جناب آقای مهدی شاه‌آبادی فرمودند: «آقا مهدی، پسر عمویتان را امتحان کنید ببینید چی خوانده و چقدر می‌داند.» مرحوم شهید شاه‌آبادی من را به اتاقی بردند و پرسیدند: «در قم به چه درسی اشتغال دارید؟» عرض کردم چون تازه وارد قم شده‌ام «جامع المقدمات» را تمام کرده‌ام و مشغول خواندن «سیوطی» هستم. ایشان سؤالی فرمودند که من در پاسخ‌شان شعر مربوط به سؤال را خواندم. شهید بسیار خوشحال شدند.

بیشتر بخوانید
سخنان دوستانه شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی با مردم برای جلوگیری از اسراف و خشونت

زمانی كه انقلاب پیروز شد و مردم ریختند پادگان‌ها را گرفتند، خیلی از اسلحه‌ها وحتی اسباب و اثاثیه پادگان‌ها را بردند. این اسلحه‌ها كه به دست مردم افتاده بود، بعضی‌ها سوءاستفاده می‌كردند. مخصوصاً در منطقه شمیرانات یادم است كه برخی افراد منتصب به رژیم، این اسلحه‌ها را برمی‌داشتند و شب‌ها تیراندازی می‌كردند؛ با ژ۳ یا كلاشنیكف. باعث سلب آسایش مردم شده بودند. از مرحوم شهید شاه‌آبادی خواهش شده بود كه تشریف بیاورند و یك جلسه توجیهی برای تنویر افكار عمومی بگذارند.

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها