حسن شاه‌آبادی

خلوص عمل شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی در سفر حج

زمان حج، ما در کاروان بودیم و ایشان در بعثه امام بودند. با وجود اینکه روحانی کاروان ما اخوی گرامی حاج آقا نصرالله بودند، ایشان گاهی اوقات به ما سر می‌زدند. مخصوصاً در منا و عرفات با هم بودیم و ایشان با صحبت‌هایی که می‌کردند معلوم بود که واقعاً با خلوص نیت کار انجام می‌دهند. همیشه به من که برادر بزرگ‌تر بودم می‌گفتند: «برادر، به تو سفارش می‌کنم حالا که به اینجا آمدی و شاید دیگر نتوانی به اینجا بیایی، سعی کن اعمال را به طور کامل انجام بدهی و از روی نیت خالص انجام بدهی.»

بیشتر بخوانید
روایت آیت‌الله نورالله شاه‌آبادی از ترتیب تولد برادران شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

ما ده برادر بودیم. پدرم اسامی فرزندانش را به اسامی مبارك ائمه اطهار (علیهم‌السلام) و چند نفرمان را هم با اضافه كردن اسم مقدس «الله» نام­گذاری کردند: محمد، حسن، مهدی، حسین، جواد، نورالله، نصرالله، روح‌الله، عبدالله و یکی نيز هم­نام با حضرت باب الحوائج (علیه‌السلام)، عباس. ایشان در انتخاب نام، از خاندان رسالت و وجود مقدس الهی دور نشدند. بزرگ‌ترین­ ما، برادرمان مرحوم حاج آقا محمدجواد، حدوداً بیست سال از من بزرگ‌تر بودند و سال ۱۳۱۶، در جوانی به رحمت خدا رفتند. مرحوم حاج آقا حسین، اخوی دوم ما نيز در سال ۱۳۳۲ از دنیا رفتند.

بیشتر بخوانید
اتکال و اعتماد شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی به خداوند متعال از زبان برادر

ما در سال ۶۲ با شهید شاه‌آبادی در مکه بودیم. یعنی بین ۱۵ شهریور ۶۲ تا ۱۹ مهر ۶۲ با هم در مکه بودیم. همشیره‌ها و اخوی دیگر، حاج آقا نصرالله، نیز حضور داشتند. بعد از این، آن‌طوری که به یاد دارم، یک مرتبه در کمیته رستم‌آباد برای کاری خدمت ایشان رسیدم. یک مرتبه هم در منزل خودشان خدمتشان رسیدم و بحث‌هایی کردم. گفتم که شما مرتب به جبهه می‌روید، نکند مشکلی برای شما به وجود بیاید. گفت: «من علاقه دارم به اینکه به این رزمندگان سر بزنم و رزمندگان را برای جنگ با دشمن شارژ کنم. البته ما با تمام دنیا می‌جنگیم و وظیفه‌ام ایجاب می‌کند که به هر صورتی شده به جبهه بروم.

بیشتر بخوانید
روایت حسن شاه‌آبادی از خبر شهادت برادرش، آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

وقتی جنگ تحمیلی شروع شد، علاقه شدیدی داشتند که به هر صورت که شده، به هر مدتی که شده خود را به جبهه برساند. بلافاصله زمانی که از کار روزمره فارغ می‌‌شدند به جبهه می‌­رفتند، تا حدی که با آقای مهندس چمران قرار گذاشته بودند که به جبهه بروند. مثل اینکه مهندس چمران در تبریز کار داشتند و می­‌گویند من این دفعه نمی­‌توانم به جبهه بروم. خود ایشان می­‌روند.[۱]

بیشتر بخوانید
خلق و خوی شهید شاه‌آبادی از کودکی تا بزرگسالی

پنج شش سال با شهید شاه‌آبادی تفاوت سنی داشتیم و کلاس درسمان جدا بود. همیشه رفتارشان طوری بود که بچه‌های کوچک‌تر و بزرگ‌تر از خودشان را جذب می‌کردند. همیشه اطرافش افراد کوچک و بزرگ بودند. نهایت سرگرمی را برای بچه‌ها ایجاد می‌کرد، مخصوصاً اخوانی که هم‌سن وی بودند. از اول بچگی اعتقاد شدیدی به اسلام داشتند. مرتب با ابوی به مسجد می‌رفتند. نمازشان را پشت سر ابوی می‌خواندند. همیشه سردستۀ بچه‌ها بود؛ چه در حالت بازی، چه در حالت درس.

بیشتر بخوانید
مبارزۀ همه‌جانبۀ شهید شاه‌آبادی با طاغوت، حتی در زندان

زمانی که ایشان را گرفته بودند، با مأموران ساواک خوب مبارزه می‌کرد. به برادرم گفته بودند: «آقا عمامه‌تان را بردارید.» پاسخ داده بود: «عمامه را بر نمی‌دارم.» هر چه اصرار می‌کنند که عمامه را بردارید، می‌گوید: «نه، خودتان بیایید و بردارید.» افرادی که در آنجا بودند، جرأت این کار را پیدا نمی‌کنند. زمانِ سرلشکر علوی‌مقدم بود. رئیس کمیتۀ آن موقع کشیک بوده و با سرلشکر تماس می‌گیرد. می‌گوید: «فلانی را گرفته‌ایم و می‌خواهیم او را به زندان ببریم، اما عمامه‌شان را بر نمی‌دارند.

بیشتر بخوانید