از نگاه دوستان و آشنایان

آرام ننشستن شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی در تبعید

حاج شیخ مهدی شاه‌آبادی به عنوان یک چهره انقلابی و روحانی بسیار پرموج و آماده هر گونه خدمات رزمی و انقلابی، با این بینش در سال ۱۳۵۵ به شهر بانه تبعید شد. کار او در این شهر که یکی از مراکز اهل تسنن است، این بود که نماز را در خانه نمی‌خواند. مقید بود که به ۱۴ مسجد بانه برود و نمازهای فریضه هر دفعه در یکی از این مساجد به آن امام جماعت اهل تسنن اقتدا کند، برای حفظ وحدت اسلامی؛ حتی روی پیروان او هم اثر بگذارد. و این کار خیلی خوب آن شهید بزرگوار در آن دوران بود.

 

راوی: حجت‌الاسلام علی دوانی

بیشتر بخوانید
ظهور روحیه جهادی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

بنای قسمت شمالی مسجد را ایشان گذاشتند. به دلیل ضرورتی که بود، نيمه‌كاره می‌ماند. چون سالیان سال  است كه آنجا آشپزخانه است و زیرزمین ماند. پایه‌ها را گذاشتند، کارها را انجام دادند، ولی آنجا باید کنده و خاکبرداری می‌شد. این قضیه مربوط به قبل از انقلاب است. اوایل کار ایشان در مسجد و شروع کار ایشان بود.

بیشتر بخوانید

در ماه رمضان دعوت داشتیم در ده‌ونک. وقتی رسیدیم ده‌ونک، دیدیم شلوغ و درگیری است. مثل اینکه با روحانی مسجد درگیری و چنددستگی شده بود. کمیته و پاسداران دخالت کرده بودند و گویا تیراندازی هم شده بود. وقتی متوجه شدم موضوع درگیری و به جان هم افتادن چیست، بعد از افطار فوراً به منزل آقای شاه‌آبادی زنگ زدم و گفتم اینجا چنین مشکلی هست. گفت: «بسیار خب، کی می‌توانم شما را ببینم؟» گفتم: «هر وقت شما امر بفرمایید.» من رفتم منزل ایشان و جریان را گفتم. ایشان از حاج‌آقا رستگاری دعوت کرد که ایشان نیامد، از آقای خوانساری دعوت کرد و ایشان پذیرفت. ایشان تشریف می‌آورد و در مسجد جلساتی می‌گذاشت.

بیشتر بخوانید
چالاکی و محبت شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

يك شب كه به خانه ما آمده بودند، پاسداری كه با ایشان بود خوابش برد. پدر بچه‌ها به‌شوخی بیدارش کرد و گفت: «بلند شو که دارند حاج‌آقا را  ترور می‌کنند.» یک شب دیگر هم كه آمد، باز خوابید. همسرم از حاج‌آقا پرسيد که شما پاسدار ايشان هستید یا ایشان پاسدار شماست؟ حاج‌آقا خندید و گفت: «گناه دارند این جوان‌ها. از صبح می‌آیند دنبال ما و خسته می‌شوند.» و از ته دل می‌گفتند: «بگذارید بخوابند.» حاج‌آقا می‌گفتند: «ما به خدا پاسدار نمی‌خواهیم و نيازي نيست. خودم پایش بیفتد، همین نعلین‌ها را می‌گذارم زیر بغلم (همین کار را می‌کرد)، عبا را تا می‌کنم، می‌دوم که هیچ کس به گَرد من نرسد.

بیشتر بخوانید
روایتی از پدر معظم، بزرگوار و نورانی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

مرحوم  والدش، آیت‌الله شاه‌آبادی، استاد عرفان حضرت امام بود، وقتی که شاه‌آبادی به قم آمد. شاه‌آبادی اصلاً اهل اصفهان است، ولی در تهران پیش استادان بزرگ نظیر حاج میرزا حسن آشتیانی و مرحوم جلوه از نظر فلسفه و از نظر اصول درس خوانده. وقتی که وارد قم شد، یک طلبه دنبالش آمد و آن طلبه، طلبه جوانی بود به نام روح‌الله از خمین. در کنار این بزرگ‌مرد آمد، عرض داشت آقا می‌خواهم خدمت شما فلسفه بخوانم. شاه‌آبادی اول قبول نکرد، فرمود: «فلسفه؟!» عرض کرد:

«نه می‌خواهم عرفان بخوانم.»

بیشتر بخوانید
ادامه هدایت و راهنمایی شهید بعد از شهادت

نُه سال پس از شهادت آیت‌الله شاه‌آبادی، پیش از ماه مبارک رمضان سال ۱۳۷۲، وجه ناقابلی كنار گذاشته بودم و در فكر بودم كه تلفن كنم تا به مسئول اخذ وجوهات شرعی حوزه شهید شاه‌آبادی بدهم. غفلت كردم و از خاطرم رفت. ایشان را خواب دیدم. مثل تذكری پدرانه به بچه‌ای كه به وظیفه‌اش آشنا نیست، گفتند: «این پول را بپرداز. چرا این مبلغ را به حوزه انتقال نمی‌دهی؟» واقعاً به خودم آمدم و بیدار شدم.

بیشتر بخوانید
آموزش آداب اسلامی به کودکان و نوجوانان

من در مدرسه قائمیه درس خواندم. معلم ابتدایی ما آقای سید حسن طباطبایی بود. آن‌ها دانشجو بودند. آقای ولایتی بود، آقای کلاهدوز بود، آقای ودادی بود. این‌ها معلم‌های من بودند. این آقایان مسجد محل ما هم می‌آمدند؛ یعنی یک‌جورهایی مدرسه اسلامی بود. ما هم مسجد می‌رفتیم. اما از زمانی که آقای شاه‌آبادی اینجا آمدند، ایشان جذابیت‌های به‌خصوصی داشتند. هر چه بخواهیم بگوییم، کم گفتیم. ما همیشه می‌آمدیم داخل مسجد، سلام می‌کردیم، یادمان داده بود که سلام کنیم. وارد مسجد که می‌شدیم، سلام می‌کردیم.

بیشتر بخوانید
توجه به ریزترین مسائل

ایشان قبل از پیروزی انقلاب به من فرمودند: «شما در جلسات تفسیر قرآن حضور داشته باشید.» آن زمان لازم بود كه اجازه از شهربانی داشته باشیم، ولی ما بدون اجازه از شهربانی تشكیل جلسات می‌دادیم و اعلامیه‌های حضرت امام را بین دوستان و حاضران در جلسه پخش می‌كردیم. تا قبل از ورود امام، از رادیو، تلویزیون، یا اعلامیه‌ها متوجه شدیم كه می‌خواهند همه روحانیت مبارز را دستگیر كنند. حاج‌آقا مهدی آمدند، گفتند: «قرار شده هر کدام از دوستان اتاقی تهیه كند و این آقایان در آنجا مخفی شوند تا از ایشان رفع خطر بشود.» هر كدام از ما خواهرها مسئولیتی را پذیرفتیم.

بیشتر بخوانید
استفاده از تمام لحظات حتی در اوج خستگی

من آن قسمتی که در رابطه با زحمت‌های شبانه‌روزی ایشان بود یادم نمی‌رود. بعضی اوقات ما در حرم حضرت عبدالعظیم (علیه‌السلام) در شهر ری، ساعت ۱۲ شب به بعد قرار می‌گذاشتیم جلسه‌ای داشتیم که برای کارهایمان تنظیم می‌کردیم. دیگر اواخر جلسه، ایشان سرشان را روی زانوی من گذاشتند و گفتند این کتاب را برای من بخوانید. یک کتاب انقلابی در آن زمان بود. من صفحه اول کتاب را خواندم، دیدم ایشان خوابشان برده. همیشه در ذهن من آن صحنه وجود دارد.

بیشتر بخوانید
ساده‌زیستی و مبارزه با نفس

بعد از انقلاب ایشان را جهت سخنرانی و شرکت در سمینار به شمال دعوت کرده بودند. من همراه ایشان نبودم. دوستان دیگری بودند. ایشان که شب تشریف آورده بودند، دعوتشان کرده بودند به هتل هایت سابق چالوس که بعد شد «هتل انقلاب خزر» و حالا هم ظاهراً «هتل پارسیان» شده است. محافظان می‌گفتند ایشان آنجا در آن جلسه که همه چیز روی میز بود، از قرقاول تا موارد دیگر، لب به آن غذاها نزدند. محافظان گفتند ما هر چه توانستیم خوردیم. بعد متوجه شدیم و دیدیم که حاج‌آقا دارند نان می‌خورند!

 

راوی: مصطفی نیساری

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها