از نگاه دوستان و آشنایان

شکستن سنت‌های غلط و دعوت به حضور جوان‌ها

از بچگی با آقا خیلی راحت بودم. شما چطور به هم سن و سال خودتان می‌رسید نشاطی به شما دست می‌دهد، ایشان هم با یک روحیه خیلی خوب، وقتی به ما می‌رسیدند، تمام غصه‌ها یادمان می‌رفت. من با اینکه سنم پایین بود و دختر بودم، در کمال عفت و حجاب، با حاج‌آقا این حالت را داشتم. در مسجد رستم‌آباد فرهنگ قدیمی داشتند. از بچگی با فرشته می‌رفتیم مسجد و از بزرگ‌ترها می‌ترسیدیم. خانم‌های پیر می‌گفتند خانم‌های جوان و بچه‌ها بروند عقب و بچه‌ها را به مسجد راه ندهیم؛ فقط پیرزن‌ها باید جلو باشند. از زمانی که شهید شاه‌آبادی به رستم‌آباد تشریف آوردند، همه چیز عوض شد. ما به آرزویمان رسیدیم.

بیشتر بخوانید
ساده‌زیستی و دوری از اسراف

می‌گفتند ما که پا در این مبارزه گذاشتیم، می‌دانیم آخرش چیست. و آخرش هم اجرشان را گرفتند. رسیدند به راهی که می‌خواستند بروند. من خیلی دوست داشتم که خدمت بکنم و با ایشان خیلی راحت بودم. یک شب آمدند پیش ما و گفتم که حاج‌آقا شام خورده‌اید؟ گفتند: «نه.» من رفتم برایشان شام آوردم. یک‌دفعه وسط شام یادشان آمد شام جایی مهمان بودند. آن‌قدر فشار کار زیاد بود که ذهن‌شان خسته می‌شد و به یاد نمی‌آوردند.

بیشتر بخوانید
روح لطیف و قلب رقیق شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

یادم است یک دفعه با ایشان به تبریز رفته بودیم. ایشان یک اُپل سفیدرنگ داشتند. آمده بودیم پایین که چیزی بخوریم. من همین‌جوری دستم را گذاشته بودم به در ماشین. شهید شاه‌آبادی آمدند و گفتند سوار شوید تا زود برویم و در ماشین را بستند. چهار تا انگشتم لای در ماند. هر کاری کردیم در باز نمی‌شد. قشنگ یادم است آقای شهید شاه‌آبادی خيلي ناراحت شدند و گريه مي‌كردند. پدرم هم هر کاری می‌کرد در ماشین باز نمی‌شد. این بنده خدا همین‌طور ناراحت بود و می‌گفت دست این بچه کبود شد و افتاد. زمانی که در باز شد، من از حال رفته بودم. تا وقتی که برسیم، مدام می‌پرسیدند دستش چطور است و همه‌اش عذرخواهی می‌کردند.

بیشتر بخوانید
مخالفت با تأسیس مراکز خصوصی با توجه به مصالح وقت کشور

خاطرم هست قبل از واقعه انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در سرچشمه، خدمت ایشان در مسجد رسیدم و بین دو نماز مغرب و عشا از ایشان خواستم برای من استخاره بکنند. ایشان چند لحظه‌ای فکر کردند و گفتند که استخاره نمی‌کنم. من خیلی تعجب کردم. گفتم: «چطور شد شما استخاره نمی‌کنید؟ من مشکلی دارم که دلم می‌خواهد استخاره بشود.» ایشان گفتند: «نه، شما مشکلت را برای من بگو، بلکه نیازی به استخاره نباشد.» من مطلب را به ایشان عنوان کردم و مطلب هم این بود که آن موقع ما می‌خواستیم با کمک بعضی از دوستان و ایشان، یک مؤسسه پزشکی خصوصی در یکی از مناطق تهران دایر کنیم.

بیشتر بخوانید
آرام ننشستن شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی در تبعید

حاج شیخ مهدی شاه‌آبادی به عنوان یک چهره انقلابی و روحانی بسیار پرموج و آماده هر گونه خدمات رزمی و انقلابی، با این بینش در سال ۱۳۵۵ به شهر بانه تبعید شد. کار او در این شهر که یکی از مراکز اهل تسنن است، این بود که نماز را در خانه نمی‌خواند. مقید بود که به ۱۴ مسجد بانه برود و نمازهای فریضه هر دفعه در یکی از این مساجد به آن امام جماعت اهل تسنن اقتدا کند، برای حفظ وحدت اسلامی؛ حتی روی پیروان او هم اثر بگذارد. و این کار خیلی خوب آن شهید بزرگوار در آن دوران بود.

 

راوی: حجت‌الاسلام علی دوانی

بیشتر بخوانید
ظهور روحیه جهادی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

بنای قسمت شمالی مسجد را ایشان گذاشتند. به دلیل ضرورتی که بود، نيمه‌كاره می‌ماند. چون سالیان سال  است كه آنجا آشپزخانه است و زیرزمین ماند. پایه‌ها را گذاشتند، کارها را انجام دادند، ولی آنجا باید کنده و خاکبرداری می‌شد. این قضیه مربوط به قبل از انقلاب است. اوایل کار ایشان در مسجد و شروع کار ایشان بود.

بیشتر بخوانید
چالاکی و محبت شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

يك شب كه به خانه ما آمده بودند، پاسداری كه با ایشان بود خوابش برد. پدر بچه‌ها به‌شوخی بیدارش کرد و گفت: «بلند شو که دارند حاج‌آقا را  ترور می‌کنند.» یک شب دیگر هم كه آمد، باز خوابید. همسرم از حاج‌آقا پرسيد که شما پاسدار ايشان هستید یا ایشان پاسدار شماست؟ حاج‌آقا خندید و گفت: «گناه دارند این جوان‌ها. از صبح می‌آیند دنبال ما و خسته می‌شوند.» و از ته دل می‌گفتند: «بگذارید بخوابند.» حاج‌آقا می‌گفتند: «ما به خدا پاسدار نمی‌خواهیم و نيازي نيست. خودم پایش بیفتد، همین نعلین‌ها را می‌گذارم زیر بغلم (همین کار را می‌کرد)، عبا را تا می‌کنم، می‌دوم که هیچ کس به گَرد من نرسد.

بیشتر بخوانید
روایتی از پدر معظم، بزرگوار و نورانی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

مرحوم  والدش، آیت‌الله شاه‌آبادی، استاد عرفان حضرت امام بود، وقتی که شاه‌آبادی به قم آمد. شاه‌آبادی اصلاً اهل اصفهان است، ولی در تهران پیش استادان بزرگ نظیر حاج میرزا حسن آشتیانی و مرحوم جلوه از نظر فلسفه و از نظر اصول درس خوانده. وقتی که وارد قم شد، یک طلبه دنبالش آمد و آن طلبه، طلبه جوانی بود به نام روح‌الله از خمین. در کنار این بزرگ‌مرد آمد، عرض داشت آقا می‌خواهم خدمت شما فلسفه بخوانم. شاه‌آبادی اول قبول نکرد، فرمود: «فلسفه؟!» عرض کرد:

«نه می‌خواهم عرفان بخوانم.»

بیشتر بخوانید
ادامه هدایت و راهنمایی شهید بعد از شهادت

نُه سال پس از شهادت آیت‌الله شاه‌آبادی، پیش از ماه مبارک رمضان سال ۱۳۷۲، وجه ناقابلی كنار گذاشته بودم و در فكر بودم كه تلفن كنم تا به مسئول اخذ وجوهات شرعی حوزه شهید شاه‌آبادی بدهم. غفلت كردم و از خاطرم رفت. ایشان را خواب دیدم. مثل تذكری پدرانه به بچه‌ای كه به وظیفه‌اش آشنا نیست، گفتند: «این پول را بپرداز. چرا این مبلغ را به حوزه انتقال نمی‌دهی؟» واقعاً به خودم آمدم و بیدار شدم.

بیشتر بخوانید
آموزش آداب اسلامی به کودکان و نوجوانان

من در مدرسه قائمیه درس خواندم. معلم ابتدایی ما آقای سید حسن طباطبایی بود. آن‌ها دانشجو بودند. آقای ولایتی بود، آقای کلاهدوز بود، آقای ودادی بود. این‌ها معلم‌های من بودند. این آقایان مسجد محل ما هم می‌آمدند؛ یعنی یک‌جورهایی مدرسه اسلامی بود. ما هم مسجد می‌رفتیم. اما از زمانی که آقای شاه‌آبادی اینجا آمدند، ایشان جذابیت‌های به‌خصوصی داشتند. هر چه بخواهیم بگوییم، کم گفتیم. ما همیشه می‌آمدیم داخل مسجد، سلام می‌کردیم، یادمان داده بود که سلام کنیم. وارد مسجد که می‌شدیم، سلام می‌کردیم.

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها

مطالب مرتبط