از نگاه خانواده

سختی‌های خانواده در دستگیری‌های شهید شاه‌آبادی

زمانی كه پدر دستگير می‌شدند و از ايشان بی‌خبر بوديم، هفته‌ها و ماه‌ها طول می‌كشيد. گاهی اوقات آزادی تا دستگيری بعدی به ۴۸ ساعت هم نمی‌رسيد! برادر ديگرمان، آقا وحيد، كه الان برادر عزيز من هست، در سال ۵۷ و ۵۸ سه‌چهارساله بود. ايشان گوشی اف‌اف را برمی‌داشت، مثل تلفن با آقاجانش خيالی حرف می‌زد. همۀ خانواده منقلب می‌شدند.

بیشتر بخوانید
تبلیغ اسلام و جذب جوانان در کوه

شهید شاه‌آبادی در زمان طاغوت، براي آگاهي مردم دست به هر تلاشي مي‌زدند. برای این کار، از مسجد نمی‌توانستند شروع کنند؛ چون می‌دانستند جوان‌ها مسجد نمی‌آیند. از جاهای دیگر شروع می‌کردند. مثلاً در مسیر راه کوه، به آن‌ها اعلامیه، رساله و نوار امام می‌دادند. حرف‌های امام و اهداف امام را برایشان می‌گفتند. رژیم را برایشان معرفی می‌کردند که چه کار با شما می‌کند و چه کار کرده است. میگفتند اين دشمنی است که از ظاهرش نمی‌توانید تشخیص دهید، پس آگاه باشید.

بیشتر بخوانید
شهید شاه‌آبادی در جبهه

حقیقتاً خودشان روی احساسی که از بچه‌ها می‌گرفتند و روحیه‌ای که خودشان می‌گرفتند تأکید داشتند. جملاتی که شب عملیات، جوان‌ها به پیرها می‌گویند: «شما چشم وچراغ ما هستید. شما نباید بروید. باید باشید، ما برویم.» آن وقت پیرها به جوان‌ها می‌گویند: «نه، شما اول زندگی‌تان است. ما عمرمان را کرده‌ایم و بیشتر عمرمان در فضای شاهنشاهی بوده و آلوده‌ایم.» از این جملاتی که از بچه‌های رزمنده می‌شنیدند، از این حال و فضا خودشان بعدها در منبرها با یک حال و حزن و اندوه خاصی تعریف می‌کردند.

بیشتر بخوانید
تقلای شهید شاه‌آبادی برای هدایت مردم

شهید شاه‌آبادی دنبال این بود که ببیند چه کسی کمک می‌خواهد؛ چه کسی محتاج است؛ هر کمکی که می‌خواهد باشد: فکری، مادی یا معنوی. کمک می‌کردند تا بتوانند با افراد ارتباط برقرار کنند و آنان را آگاه کنند. حاج‌آقا پیش کسانی و به جاهایی می‌رفتند که وقتی خودشان می‌گفتند كه کجا‌ها رفته‌‌اند ما خجالت می‌کشیدیم! به این خاطر که می‌دیدیم آن افراد واقعاً شایستگی این را ندارند که ایشان تا این اندازه برایشان وقت بگذارند.

بیشتر بخوانید
آشنایی دکتر علی‌عسکری با شهید شاه‌آبادی

سال‌هايی كه ما وارد دانشگاه شديم و در عين حال قبل از آن در جريان فعاليت‌های سياسی بوديم،در همین پیوند از دبيرستان و در جريان فعاليت‌های سياسی، بنده با دوستانمان در جمع‌ هيئت‌های مذهبی و در محافل سياسی، با شهيد شاه‌آبادی آشنا شدم.

بیشتر بخوانید
مشکلات سفرهای تبلیغی شهید شاه‌آبادی

يادم هست وقتی در فشم برای سفر تبلیغی بودیم، يكی از بستگان من (دایی من) بعد از تعطيلات، روز شنبه می‌خواست برگردد سر كارش. پدر از او خواست بماند تا فردا به اتفاق بروند نانی كه از دو روز قبل سفارش داده بود به روستای دورتر، كه شش كيلومتر فاصله داشت، با هم بياورند. دایی آنجا ماند. فردا اين راه را با هم رفتند. متوجه شدند كه بله! آن آقا گفتند: «سه روز پيش نان سفارش داده بوديد، پول كه نداده بوديد!» نان نپخته بودند.

بیشتر بخوانید

پیش از انقلاب و در روزهایی که امام خمینی (ره) مبارزات خود را شروع کرد، شهید شاه‌آبادی در هر جا و در هر شهرستانی و به هر نحوی که می‌توانستند مردم را آگاه می‌کردند. به آقایانی که در آن شهر بودند وظیفه‌شان را گوشزد می‌کردند: «باید همه به هم اطلاع بدهیم. باید همدیگر را روشن کنیم تا بتوانیم این نهضت را به سرانجام برسانیم و امام را یاری کنیم. کمک کنیم که قدرت ایشان روز به روز بیشتر شود. کاری کنیم که تمام دنیا حرفی را که می‌زند بپذیرد و تمام دنیا بفهمد که کلام، کلام ایشان است. بدانند که ایشان نائب حقیقی امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) هستند.

بیشتر بخوانید

وقتی در مجلس اعلام نیاز به نیروی جبهه کرده بودند، حاج‌آقا گفته بودند من ۴۸ساعت وقت دارم و می‌توانم بروم. چون مجلس در این مدت تعطیل بود. اما بعد از این ۴۸ساعت کلاس داشتند؛ کلاس‌های تحقیق و برنامه‌های دیگر که باید بعد از این به آن کلاس‌ها می‌رسیدند.

بیشتر بخوانید

از روستاهای ديگری كه ايشان فعال بودند روستای جابان، اطراف دماوند، و روستای فشم بودند. مشكلاتی در اين روستا بر اثر تبليغات رژيم وجود داشت. به خاطر دارم اوايل ورودمان به فشم با مشكل مواد غذايی مواجه شديم و نمی‌توانستيم نان تهيه كنيم. همان‌طور که می‌دانيد در روستا مردم برای خودشان نان تهيه می‌كردند و هيچ‌كس حاضر نبود به روحانی  تازه‌وارد روستا نان بدهد. پدرم می‌رفتند از روستای اطراف نان تهیه می‌كردند یا از تهران نان می‌آوردند.

بیشتر بخوانید
خاطره سعید شاه‌آبادی از سفر تبلیغی به بندر ماهشهر

سال ششم ابتدايی بودم. يک روز از مدرسه برگشتم ديدم كه بی‌خبر رختخواب‌های خانه، مقداری كيف و كتاب، بند و بساط را پيچيدند و گفتند كه برويم. كجا؟ بندر ماهشهر فعلی. امتحانات ثلث اول را داده بوديم. دی ماه بود. ما در مدت يكی دو ساعت آماده و سوار قطار شديم. گرمای طاقت‌فرسای بندر ماهشهر فعلی و هوای داغ اين بندر هيچ‌وقت از ذهنم محو نمی‌شود. مدتی در آنجا ساكن بوديم. امتحان ثلث دوم و نهايی و ششم ابتدايی نظام قديم را هم در آنجا دادم. هوای داغ بندر ماهشهر، به‌خصوص درماه‌های ارديبهشت و خرداد و بادی كه می‌وزيد، زندگی را فلج می‌كرد. اين‌ها مسيری بود كه ايشان انتخاب كرده بودند.

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها