از نگاه خانواده

روزگار دشوار دستگیری‌های شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی برای اعضای خانواده‌شان

فضای روزهای دستگیری و زندان پدر بسیار محزون بود. شاید بخش زیادی‌اش به این خاطر بود که ما نمی‌دانستیم آقاجون اکنون کجا هستند. نمی‌دانستیم چه اتفاقی می‌افتد. یک بار ایشان ۶۴ روز زندان بودند. عین ۶۴ روز هیچ خبر نداشتیم که اسم‌شان کجاست. در هیچ‌جا اسم‌شان هم نبود. سال ۵۷ خودمان یک بار به بهشت زهرا (سلام‌الله‌علیها) رفتیم. آنجا می‌گفتند جنازه‌های ناشناخته را می‌آورند و دفن می‌کنند. یک جنازۀ خیلی سوخته دیدیم که هر کسی چیزی می‌گفت درباره‌اش؛ یکی می‌گفت شکنجه‌اش کرده‌اند؛ یکی می‌گفت در آتش‌سوزی سوخته است. جنازۀ بی‌صاحبی بود.

بیشتر بخوانید
ترس دیدن پاسبان در خانه

امام در سال ۵۷ یک جمله‌ای گفتند: «گذشت آن زمانی که یک پاسبان بر ما حکومت می‌کرد.» ترس دیدن پاسبان را من هنوز یادم است. یک بار وقتی ساواک به خانه ما ریخت، برادرم، آقا وحید، کوچک بود. معمولاً بچه‌ها برای هر چیزی اسمی خاص می‌گذارند. آقا وحید هم این‌گونه بود. هنوز زبان باز نکرده بود و هر چیزی را با اسمی خاص خودش صدا می‌کرد. به آقاجون می‌گفت «مهنایی». حالا مهنایی از کجا آمده بود، معلوم نبود. اصلاً این بچه آن‌قدری نبود که زبان باز کرده باشد و چیزی گفته باشد.

بیشتر بخوانید
فضای محزون روزگار دستگیری شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

ما به مادر پدرم یوماجون می‌گفتیم. یوما هم در عربی به معنای مادر است. همسر اول مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی بزرگ بود. در روزگاری که شهید شاه‌آبادی را مکرر می‌گرفتند، در فراق پدرم بسیار گریه کرد. بسیار گریه کرد. پیرزن فرتوتی بود. از هر دو چشم بر اثر همین گریه‌ها نابینا شد. وقتی سفره غذا پهن می‌شد، یوماجون نمی‌آمد. می‌گفت: «مهدی من بیاد، من غذا می‌خورم.» شروع می‌کرد به گریه کردن. با گریه او همه ما گریه‌مان می‌گرفت. اصلاً غذا از دهن می‌افتاد. در خانه ما اف‌اف بود. در زمان خودش خیلی جدید بود. آقا وحید اف‌اف را برمی‌داشت، شروع می‌کرد با آقاجون تلفنی صحبت کردن. خیلی این فضا محزون بود.

بیشتر بخوانید
درس پرسیدن شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی از حجت الاسلام قریشی

روزی بود که به اتفاق مادربزرگم، که برادرزاده والد معظم شهید شاه‌آبادی بود، به منزل ایشان رفتیم. بعد از لحظاتی که در مجلس نشسته بودیم، مرحوم آیت‌الله‌العظمی شاه‌آبادیِ بزرگ به فرزندشان جناب آقای مهدی شاه‌آبادی فرمودند: «آقا مهدی، پسر عمویتان را امتحان کنید ببینید چی خوانده و چقدر می‌داند.» مرحوم شهید شاه‌آبادی من را به اتاقی بردند و پرسیدند: «در قم به چه درسی اشتغال دارید؟» عرض کردم چون تازه وارد قم شده‌ام «جامع المقدمات» را تمام کرده‌ام و مشغول خواندن «سیوطی» هستم. ایشان سؤالی فرمودند که من در پاسخ‌شان شعر مربوط به سؤال را خواندم. شهید بسیار خوشحال شدند.

بیشتر بخوانید
سفر شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی برای مراسم تشییع شهدا در روز خاکسپاری فرزند

یکی از برادران ما به نام آقا مجید، دو سال قبل از شهادت مرحوم پدرمان، در سن ۱۵ سالگی از دنیا رفتند. آقا مجید را در بهشت زهرا سلام‌الله‌علیها دفن کردیم. آقای دکتر نوریان که الآن رئیس هواشناسی هستند[۱]، آن‌موقع استاندار لرستان بودند. گفتند که در بهشت زهرا پدر من به ایشان گفتند که خب حرکتمان کِی است؟ آخر قرار بود ۵۰ شهید را در خرم‌آباد تشییع کنند و شهید شاه‌آبادی هم برای سخنرانی بروند. آقا مجید خیلی مورد علاقه پدر ما بود؛ یعنی به طور ویژه پدر او را دوستش داشت و در حادثه‌ای از دنیا رفت و غرق شد.

بیشتر بخوانید
بی‌باکی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی در بازگشت از زندان

از هر فرصتی برای مبارزه سود می‌بردند. یک بار که آزاد شدند، مسجدی‌های رستم‌آباد ‌آمدند خدمت‌شان: «ما می‌خواهیم فردا که شما می‌آیید مسجد استقبالی بکنیم. مردم جمع شوند میدان اختیاریه، گوسفندی بکشند و با سلام و صلوات به مسجد بیایید.» پدرم گفتند: «من احتیاجی به این چیزها ندارم. اگر علیه شاه شعار می‌دهید، من دوست دارم بیایید، خوب است و بهانۀ استقبال را می‌پسندیدم؛ وگرنه ساده می‌روم، ساده می‌آیم.» بالآخره مردم جمع شدند. سی دقیقه تظاهرات فعال و پرشور در آنجا راه افتاد. ایشان وارد مسجد در محاصره شدند.

بیشتر بخوانید
تأکید شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی بر صله رحم با وجود تمام فعالیت‌ها

روحیه مبارزاتی در ما برادران هست، ولی در هر کدام به یک نحو مقدر است. حاج‌آقا مهدی به علت همراهی‌ای که با امام داشتند و نزدیک بودند، خصوصیاتی را که عینی بود دنبالش می‌­رفتند، ولی در خصوص ما حمایت و همراهی دورادور بود. با همه این‌­ها، این شهید عزیز آنچه را که در حکم وظیفه یک برادر نسبت به برادرش است، به خوبی تمام انجام می‌­داد.

بیشتر بخوانید
تحصیلات عالیه و مبارزات منسجم همزمان شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

ایشان در سال‌های بعد از رحلت آیت‌الله‌العظمی بروجردی، تا سال ۴۹ و ۵۰ در قم بودند (حدود هشت نه سال). در آن برهه زمانی، مبارزات ایشان عمدتاً در تبلیغ زعامت و مرجعیت حضرت امام بود. در سال ۵۰ برای ادامه مبارزات به تهران آمدند. سطوح عالیه حوزه، دوره كامل درس خارج امام، حضرت آقای گلپایگانی، درس خارج مرحوم اراكی و درس فلسفه مرحوم علامه طباطبایی را طی كرده بودند.

بیشتر بخوانید
رسیدگی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی به تمام اطرافیان در آخرین حد توان

یک بار شهید شاه‌آبادی آمدند و گفتند: «پیرزنی طاق اتاقش خراب شده. من الان گرفتارم و نمی‌توانم آن را درست کنم. شما یک رادیو یا چیز دیگری بخر که به او هدیه بدهم تا او دلش از من خوش باشد و بفهمد که من به فكر او هستم اما نمی‌توانم آن کار را انجام بدهم.» بنابراین از راه دیگر دل او را خوش می‌کردند. می‌گفتند: «این‌ها نباید بعد از این‌همه شهید دادن و بعد از این‌همه رنج کشیدن از دست ما رنج ببرند و از ما ناراحت باشند.»

 

راوی: همسر شهید

بیشتر بخوانید
از دعوت به مسجد رستم‌آباد تا دستگیری شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

برای اولین بار كه ایشان از ماهشهر به تهران آمدند، به من فرمودند: «از من دعوت كرده‌اند كه به مسجد رستم‌آباد بروم. به نظر شما چطور است؟ بروم یا نه؟» به ایشان گفتم: «آن مسجد خالی است و واقعاً نیاز است به شما. ولی جایگاهی است كه می‌توان در آنجا خدمت كرد.» ایشان به آنجا تشریف بردند. روزی به یاد دارم شهید محلاتی گفت: «من می‌خواهم كه شما به مسجد بنده بیایید.» برادرم به من گفتند: «صلاح می‌دانید؟ اگر صلاح می‌دانید، با هم برویم.» با هم قرار گذاشتیم نزد شهید محلاتی برویم. آشنایی پیدا كردند و نتیجۀ این آشنایی، دوستی صمیمانه بین این دو بزرگوار شد.

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها