از نگاه خانواده

سبک زندگی شهید شاه‌آبادی در خانه

معمولاً وقتی مردها گرفتاری پیدا می‌کنند، مخصوصاً کارهای دولتی، دیگر وقت یا حوصله‌ای ندارند که به دیگران کمکی کنند یا توجهی به آن‌ها داشته باشند. می‌گویند روال عادی زندگی در حال گذشتن است. اما حاج‌آقای شاه‌آبادی برعکس همۀ این افراد، وقتی گرفتاری‌شان زیادتر می ‌شد هیچ کوتاهی در باقی کارها نمی‌کردند. وقتی به منزل می‌آمدند دوست داشتند از ساعت‌هایی که در منزل نبودند مطلع باشند. می‌پرسیدند که چه کار کردید، چطور زندگی کردید، این بچه‌ها کجاها رفته‌اند، چه کار کرده‌اند و از این قبیل. تلاش می‌کردند که متوجه شوند و کمک کنند.

بیشتر بخوانید
هنرمندی شهید شاه‌آبادی در حل مشکلات شرعی و اجتماعی خانم‌ها

سالی كه خاله‌ام تازه وارد دانشگاه شده بودند، مرتباً‌ آموزش‌های موثری در حضور ایشان در دانشگاه داشتند تا با دوستانشان ارتباط ارزشمندی داشته باشند. در همانجا ارتباطات عمیق‌تری پیدا شد. من با اینكه دانش‌آموز بودم، اما در خیلی از برنامه‌های دانشجویی كه می‌گذاشتند شركت می‌كردم. در كوه‌پیمایی‌ها و مراسم‌ها نمایندۀ كوچكی از طرف پدرم بودم. خانمی هم در یک پایگاهی تحت عنوان خیریه، از طرف ایشان مأموریت داشت تا در آن خیریه و مجموعه‌های دیگر فعالیت کند. این‌چنین تأثیر می‌گذاشتند و هدایتگر بودند.

بیشتر بخوانید
چالاکی و نشاط شهید شاه‌آبادی

اولین ویژگی ایشان چالاکی و نشاط بود، به‌طوری که این ویژگی زبانزد خاص و عام بود. هر وقت دربارۀ جبهه کسی ایشان را دعوت می‌کرد، حاج‌آقا اصلاً برای‌شان فرق نمی‌کرد کیست و از کجا زنگ زده است. اگر وقت داشتند، بلافاصله راهی جبهه می‌شدند! آنجا هم که می‌رفتند، اصلاً یک‌جا بند نمی‌شدند و از تمام پادگان‌ها و قرارگاه‌ها بازدید و برای گروه‌های مختلف رزمندگان سخنرانی و اقامۀ نماز جماعت می‌کردند.

بیشتر بخوانید

«نباید همین‌طور زندگی را ادامه بدهیم و فکر کنیم اگر کاری داریم، باید از دیگر کارها بی‌خبر باشیم.» این را می‌گفتند و واقعاً هم همین‌گونه زندگی می‌کردند. همیشه به بچه‌‌ها می‌‌گفتند: «درس بخوانید و تلاش کنید. زمان تفریح هم به کار منزل برسید. زمان تفریح‌تان ننشینید و کاری نکنید. بدوید، فعالیت کنید، خرید کنید و بعد سراغ کار خودتان بروید.» روش کار خودشان هم همین‌طور بود. زمانی که از کار و مطالعه و... خسته می‌شدند، به آشپزخانه می‌آمدند و می‌گفتند: «چه کار دارید؟ بگویید تا انجام دهم.»

بیشتر بخوانید
صمیمیت شهید شاه‌آبادی با رزمندگان دفاع مقدس

ایشان به سنگرها می‌رفتند و با رزمندگان صحبت می‌کردند. گاهی حتی این دیدارها آن‌قدر طولانی می‌شد که برنامۀ سخنرانی به هم می‌خورد. خیلی خودمانی و دوستانه صحبت می‌کردند و هیچ فاصله‌ای بین ایشان و رزمندگان نبود. بسیار به جوان‌ها علاقه داشتند و به تمام سؤالات آن‌ها بادقت جواب می‌دادند. معمولاً هم در جبهه‌ها به جاهایی می‌رفتند که می‌دانستند کسی نمی‌رود! رزمندگان هم خیلی حاج‌آقا را دوست داشتند و دور ایشان می‌ریختند و می‌خواستند صورت ایشان را ببوسند و ابراز احساسات کنند.

بیشتر بخوانید
خلاقیت در رفتار با کوچک و بزرگ

آن‌قدر باحوصله با بچه‌ها صحبت می‌کردند و آن‌قدر باعاطفه بودند که می‌دیدیم در هر کلامشان چند درس وجود دارد؛ هم درس اخلاق، هم درس ایمان و هم درس شجاعت و فراست. متحیر می‌شدیم که چطور بدون فکر قبلی این حرف ادا شد و حالا چگونه باید با ایشان زندگی کنم که روح ایشان را آزرده نکنم. حاج‌آقا با بزرگ‌ترها نوعی صحبت می‌کردند و با کوچک‌ترها نوعی دیگر.

بیشتر بخوانید
خلق و خوی شهید شاه‌آبادی از کودکی تا بزرگسالی

پنج شش سال با شهید شاه‌آبادی تفاوت سنی داشتیم و کلاس درسمان جدا بود. همیشه رفتارشان طوری بود که بچه‌های کوچک‌تر و بزرگ‌تر از خودشان را جذب می‌کردند. همیشه اطرافش افراد کوچک و بزرگ بودند. نهایت سرگرمی را برای بچه‌ها ایجاد می‌کرد، مخصوصاً اخوانی که هم‌سن وی بودند. از اول بچگی اعتقاد شدیدی به اسلام داشتند. مرتب با ابوی به مسجد می‌رفتند. نمازشان را پشت سر ابوی می‌خواندند. همیشه سردستۀ بچه‌ها بود؛ چه در حالت بازی، چه در حالت درس.

بیشتر بخوانید
شجاعت شهید شاه‌آبادی در تبلیغ

همراه شهید شاه‌آبادی که به شهر یا روستایی می‌رفتیم، هیچ‌کس نبود که به مسجد بیاید. کسی سراغ ما هم نمی‌آمد. حتی نان به ما نمی‌فروختند. نمی‌گذاشتند آب بیاوریم. اما همین آدم‌ها بعد از مصاحبت با آقا، زمان بدرقۀ ما گریه می‌کردند. ما را برای ماه رمضان یا محرم دعوت می‌کردند. ولی حاج‌آقا کس دیگری را جای خودشان می‌گذاشتند. می‌گفتند: «این‌ها دیگر آگاه شدند. هرکسی اینجا بیاید و برایشان صحبت کند، کنار آن آقا می‌آیند و به حرفش گوش می‌دهند.» خودشان به روستای دیگری می‌رفتند و همین کار را ادامه می‌دادند.

بیشتر بخوانید
اقدام آیت‌الله نورالله شاه‌آبادی برای آزادی برادر از زندان

اولین بار که ایشان را گرفتند و زندانی کردند، از من خواستند که به وسیله‌ای بتوانم ایشان را از این موقعیت نجات بدهم. دوستی داشتم که در فرهنگ همکار من بودند. آن روز، آن آقا معاون اول مجلس شورای زمان بودند. از آن دکتر خواستم که شما کاری انجام دهید. گفت من فردا می‌روم امریکا، تو را به فردی معرفی می‌کنم که او نمایندۀ اول تهران است. خیلی عذر می‌خواهم، گفتم: «این چه جانوری است که من تهرانی نمی‌شناسمش و این نمایندۀ اول است؟!» گفت: «تو به این کارها کار نداشته باش.»

بیشتر بخوانید
مبارزۀ همه‌جانبۀ شهید شاه‌آبادی با طاغوت، حتی در زندان

زمانی که ایشان را گرفته بودند، با مأموران ساواک خوب مبارزه می‌کرد. به برادرم گفته بودند: «آقا عمامه‌تان را بردارید.» پاسخ داده بود: «عمامه را بر نمی‌دارم.» هر چه اصرار می‌کنند که عمامه را بردارید، می‌گوید: «نه، خودتان بیایید و بردارید.» افرادی که در آنجا بودند، جرأت این کار را پیدا نمی‌کنند. زمانِ سرلشکر علوی‌مقدم بود. رئیس کمیتۀ آن موقع کشیک بوده و با سرلشکر تماس می‌گیرد. می‌گوید: «فلانی را گرفته‌ایم و می‌خواهیم او را به زندان ببریم، اما عمامه‌شان را بر نمی‌دارند.

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها