از نگاه خانواده

گره‌گشایی شهید شاه‌آبادی از کار مردم

هر ازدواجی که قرار بود در بین بستگان ما صورت بگیرد، تا حاج‌آقا با داماد صحبت نمی‌‌کردند، خانواده عروس به این پسر، دختر نمی‌دادند. یا وقتی خانواده ما می‌خواست عروس بیاورد، تا ایشان با خانواده عروس صحبت نمی‌کردند، آن‌ها به خودشان اجازه نمی‌دادند که با این خانواده وصلت کنند. با دیدن می‌فهمیدند که این داماد چطور آدمی است. شناخت ایشان نسبت به افراد بالا بود. با یک بار صحبت می‌فهمیدند که مثلاً این فرد در چه سطحی است و چه افکاری دارد. بعد به خانواده طرف مقابل اطلاع می‌دادند. آن‌ها هم به حرف آقا اطمینان داشتند.

بیشتر بخوانید

شهید شاه‌آبادی روحیه مشورت کردن بالایی داشتند. دوست داشتند که با بچه‌ها صحبت کنند، طوری که ما را متوجه کنند مثل یک دوست هستند. یک سری مَنعیات داشتند که خیلی سخت‌تر از بقیه بود. مثلاً ایشان خیلی سخت‌شان بود که مصرف چیزی بالا باشد. اما زبانی نمی‌گفتند که این کار را نکنید. با دلیل و برهان و صحبت كردن همه را متقاعد می‌کردند که این کار اشتباه است.

بیشتر بخوانید

یادم است اخوی‌ام، شهید شاه‌آبادی، آقای محلاتی را دعوت کردند برای یک شب که در مسجد رستم‌آباد منبر برود. آقای محلاتی پیش من آمد و گفت: «صلاح می­دانید من آنجا بروم؟» گفتم: «چرا نه؟» ما حتی شب اول به اتفاق شهید محلاتی به مسجد رستم‌آباد رفتیم. یعنی آن مخفی­کاری­ها سرانجام به رفاقت نزدیک و آشکار این دو نفر تبدیل شد. برنامه­ها و فعالیت‌های ایشان در مسجد رستم آباد رونق گرفت و جمعیت جوانی که در آنجا بودند، دارای فکر و اندیشه و اهل مبارزه بودند. از جمله، تیپ افرادی مانند آقایان دکتر علی اكبر ولایتی، مهندس عرب، جواد منصوری و این­ها كه کلاً متعلق به منطقه رستم‌آباد بودند.

بیشتر بخوانید
شهادت شهید بهشتی

وقتی آیت‌الله بهشتی به شهادت رسیدند، شهید شاه‌آبادی خیلی متأثر شدند. این حادثه مربوط به زمانی بود که ایشان خیلی گرفتار بودند و خیلی رفت‌وآمد داشتند. حاج‌آقا یک‌بار گفتند: «ما تازه متوجه شدیم که شهيد بهشتي از نظر مادی در مضیقه بودند. ایشان در خانه شهدا مرتب کار می‌کردند، به خانم‌هایشان کمک می‌کردند و به آنها رسیدگی می‌کردند. من متوجه نشده بودم که ایشان از نظر مادی هم نیازمند بودند.»

بیشتر بخوانید
شکنجه‌گر هجده‌ساله و شهید شاه‌آبادی

ایشان اگرچه از شكنجه شدنشان تعریف نمی‌كرد، ما از ایشان می‌خواستیم. گفتند این داستان را برایت می‌گویم، نه از لحاظ اینكه شكنجه شدم و بخواهم صحنه شكنجه خودم را تعریف كنم، بلكه فلسفه و هدف دیگری دارم. كابل برق را داده بودند دست من و می‌گفتند: «بزن به بدن خودت» و من را از نظر پوششی به حداقل پوشش رسانده بودند و موظف بودم كه آن كابل برق را به بدن خودم بزنم. یك شكنجه‌گر جوان هجده‌ساله آنجا ایستاده بود و به محض اینكه كوچك‌ترین مسامحه‌ای می‌كردم در زدن خودم، شلاق را به بدن من می‌زد و از این سر اتاق تا آن سر اتاق غلت می‌خوردم.

بیشتر بخوانید
نماز جماعت و وحدت مسلمانان

ایشان عازم بیت‌الله بودند یا در کشور سوریه، در جوار حضرت زینب سلام‌الله‌علیها، آن‌قدر معاشرت‌شان با برادران اهل تسنن زیاد بود که اگر ما می‌آمدیم نماز فُرادا بخوانیم، باید طوری می‌خواندیم که ایشان متوجه نشوند. من كه پسرشان هستم، گاهی نماز صبح برايم سنگين بود و سختم بود که به مسجد بروم. در دمشق، مسجد تا منزل ما فاصله زیادی داشت. گاهی می‌آمدم که در شرکت در نماز صبح زود اهمال کنم، ایشان بی‌اندازه عصبانی می‌شدند و می‌گفتند: «ما آمدیم یک کشور سنی‌نشین که وحدتمان را به دنیا اعلام بکنیم، بعد در خانه نماز بخوانیم؟!»

بیشتر بخوانید

حاج‌آقا مهدی در میان ما یک موقعیتی داشت که از همان کودکی، اهل جار و جنجال­‌های كودكانه و در يك كلام، شلوغ و اهل شیطنت بود. درواقع یک فاصله‌­ای بین ­ما بود که می‌­خواست آن فاصله را از بین ببرد و به‌نوعی خودش را بزرگ‌تر از سنش نشان دهد، می‌­خواست از کسی کم نياورد! آن موقع، رابطه بزرگ‌تری-کوچک‌تری به معنای واقعی، بين برادرها حاكم بود و در حکم رابطه پدر-پسری بود؛ حتی اگر برادری سنش فقط يك سال از آن يكی بيشتر بود. البته ما نيز صد در صد نسبت به برادر بزرگ‌ترمان همین‌طور بودیم و نمی‌­خواستیم خودمان را کمتر از او بدانیم. به همين ترتيب، آقا مهدی هم که کوچک‌تر از ما بود، یک حالت جنجال‌آفرینی را با خود داشت.

بیشتر بخوانید
اخلاص شهید شاه‌آبادی

 

شهید شاه‌آبادی خودشان نمی‌پسندیدند كه در جامعه خيلی شناخته شوند. کارهایشان را هم مخفیانه انجام می‌دادند. یا زمانی که عکس و فیلم‌برداری در کار بود، ایشان خودشان را پنهان می‌کردند. به‌ندرت کسی ایشان را در حالت فعالیت می‌دید. وقت نماز که می‌شد یا جاهای دیگری که مشغول کاری بودند، جایی می‌رفتند که مشخص نباشند. اصلاً هدفشان ارائه و نشان دادن خودشان به مردم نبود، بلکه هدفشان تنها خدمت بود. از اول عمرشان همین‌طوری بودند، نه فقط در زمان انقلاب. اصلاً گِل وجودشان به این شکل بود.

 

راوی: همسر شهید

بیشتر بخوانید
خاطره آیت‌الله نصرالله شاه‌آبادی از خستگی‌ناپذیری شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

یک روزی که در قضیۀ بنیاد مستضعفان امام ناراحتی پیدا کردند، به نٌه نفر برای رسیدگی به آنجا مأموریت دادند که از جملۀ آن‌‌ها اخوی ما بود. دورۀ اول نمایندگی مجلس‌‌شان بود و این مأموریت را هم پیدا کرد. وقتی به منزل ما آمد، به داداش گفتم که چرا این کار را قبول کردی؟ گفت: «چرا قبول نکنم‌؟» گفتم که نمی‌­رسی، با یک دست که نمی‌­توانی شش هندوانه برداری! گفت: «چرا، می‌­رسم.»

بیشتر بخوانید
خاطره آیت‌الله نورالله شاه‌آبادی از آغاز تحصیلات شهید آیت‌الله شاه‌آبادی

با هم به مدرسه می‌­رفتیم و همۀ اخوان، یعنی آقایان حاج محمد، حاج حسن، بنده، حاج روح‌‌الله، حاج مهدی، حاج نصرالله و اخوی‌­زاد­ه‌­های هم‌­سن ما در مدرسه بودند. دوران دبستان که تمام شد، موقعیت سنی ما نزدیک به سن تکلیف می‌‌شد. زمانی که مرحوم ابوی تشخیص دادند ما به دورۀ تکلیف رسیده‌­ایم، امکاناتی را که هر خانواده‌­ای برای ادامۀ زندگی به فرزندانش اختصاص می‌­دهد، قطع کردند. برای اینکه ایشان می‌­گفتند: «شما دیگر مکلف هستید. اگر در سلک خدمت­‌گزاران ساحت مقدس آقا امام زمان (عجل‌الله‌فرجه) هستید، منِ روحانی خرج‌­تان را می‌­دهم. اما اگر نیستید، خودتان باید خرجی‌­تان را به دست آورید.»

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها