از نگاه خانواده

استفاده چندگانه شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی از ارتباط با انسان‌ها

افرادی که با آن‌ها در زمینه خیریه کار می‌کردند، با خانم‌هایی که توانمند مالی بودند (همسرانشان هم با پدرم ارتباط داشتند)، به وسیله مجموعه‌هایی که راه می‌انداختند با پدرم ارتباط ویژه نیز داشتند. مثلاً زیر نظر پدرم صندوق قرض‌الحسنه راه می‌انداختند و تازه ظاهراً این‌ها خیریه یا صندوق قرض‌الحسنه بود، شاید بیشتر از هر چیزی مرکز یک آموزش و ارتباط اجتماعی بود و در هدایت خانم‌ها، ‌برای شرکت در تظاهرات و راهپیمایی‌ها به‌شدت تأثیرگذار بود. همچنین در تشکیلات و باندهایی که بیشتر جهت‌گیری فرعی داشت، به محض اینکه نیازی را احساس می‌کردند، خطی را از آقا می‌گرفتند و آن را پیاده می‌کردند.

بیشتر بخوانید
نوشتن مقاله‌ای علیه حکومت پهلوی توسط آیت‌الله نورالله شاه‌آبادی با تشویق شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

هر کدام از ما برادران، یک مایه اصیل مبارزاتی را تا حدودی از پدرمان به ارث برده بودیم. نهایتاً مقتضیات بروز این مایه فرق می‌­کرد. مثلاً خود من حدود ۲۷ سال از عمرم را در فرهنگ این مملکت گذراندم. به همین منوال، برای شهید شاه‌آبادی نیز جنبه‌­های ابزاری از جهاتی در قم بود. مثل اینکه همراه با حضرت امام بود و در درس معظمٌ له حاضر می‌­شد. در نتیجه، آن مایه مبارزاتی در ایشان بیشتر رشد کرد و باور کرد که راه امام، راه درستی است و به دنبال حضرت امام به راه افتاد.

بیشتر بخوانید
اتکال و اعتماد شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی به خداوند متعال از زبان برادر

ما در سال ۶۲ با شهید شاه‌آبادی در مکه بودیم. یعنی بین ۱۵ شهریور ۶۲ تا ۱۹ مهر ۶۲ با هم در مکه بودیم. همشیره‌ها و اخوی دیگر، حاج آقا نصرالله، نیز حضور داشتند. بعد از این، آن‌طوری که به یاد دارم، یک مرتبه در کمیته رستم‌آباد برای کاری خدمت ایشان رسیدم. یک مرتبه هم در منزل خودشان خدمتشان رسیدم و بحث‌هایی کردم. گفتم که شما مرتب به جبهه می‌روید، نکند مشکلی برای شما به وجود بیاید. گفت: «من علاقه دارم به اینکه به این رزمندگان سر بزنم و رزمندگان را برای جنگ با دشمن شارژ کنم. البته ما با تمام دنیا می‌جنگیم و وظیفه‌ام ایجاب می‌کند که به هر صورتی شده به جبهه بروم.

بیشتر بخوانید
روایت همسر شهید از سختی‌های دوری از شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

همه‌جا بچه‌ها را می‌بردم. اصلاً مگر می‌شد آن‌ها را با خودم نبرم؟! برای هر ملاقاتی، هر پیگیری از محل بازداشت حاج‌آقا؛ حتی در روزگار سخت تبعید ایشان. حاج‌آقا شاه‌آبادی سپرده بود مراقبشان باشم. خودم هم دلم به دستم بود وقتی نبودند و تنهایی جایی می‌رفتند. می‌ترسیدم امانتی‌های حاج‌آقا طوری‌شان بشود. راستش بچه‌ها بیشتر مشتاق بودند. محمود آن زمان خیلی بچه بود و هوا هم به‌شدت سرد بود. برف سنگيني باريده بود. شش‌هفت ماهه بود و مطمئناً مریض می‌شد. به خاطر محمود نمی‌توانستم بروم. اما اگر من یک هفته نمی‌رفتم، بچه‌ها خودشان راه می‌افتادند و می‌رفتند.

بیشتر بخوانید
روایت حسن شاه‌آبادی از خبر شهادت برادرش، آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

وقتی جنگ تحمیلی شروع شد، علاقه شدیدی داشتند که به هر صورت که شده، به هر مدتی که شده خود را به جبهه برساند. بلافاصله زمانی که از کار روزمره فارغ می‌‌شدند به جبهه می‌­رفتند، تا حدی که با آقای مهندس چمران قرار گذاشته بودند که به جبهه بروند. مثل اینکه مهندس چمران در تبریز کار داشتند و می­‌گویند من این دفعه نمی­‌توانم به جبهه بروم. خود ایشان می­‌روند.[۱]

بیشتر بخوانید
سخن‌های قرآنی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

گاهی از آزادی تا اسارت بعدی، یک زمان بسیار کوتاه می‌گذشت. در همان مدت کم، ایشان عنصری فعال بودند که خودشان را وقف مبارزه علیه ظلم کرده بودند. اگرچه گاهی اوقات می‌گفتند: «ما آ‌ن موقع که مبارزه می‌کردیم، می‌دانستیم پیروزی در کار است و وعدۀ خدا حق است؛ ولی باور نمی‌کردیم پیروزی به این زودی باشد. فقط احساس وظیفه می‌کردیم. و بر اساس احساس وظیفه کار می‌کردیم. ما مأمور به تکلیف بودیم، مأمور به نتیجه نبودیم. ما موظف بودیم که علیه شاه مبارزه کنیم.» تعبیر ایشان این آیه بود که همیشه بر منبرهاشان تکرار می‌کردند:

بیشتر بخوانید
علاقه شدید شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی به پدر و شاگردش، امام خمینی

باید این را یادآور شوم كه بنده و حاج‌آقا مهدیِ شهيد و حاج‌آقا نصرالله[۱] و حاج‌آقا محمد[۲] که الآن قم هستند، در یک جا و یک منزل زندگی می­‌کردیم و از دو مادر بودیم. علاقه برادرم، آقا مهدی، به پدرمان با بقيه به یک ميزان بود. نه اینکه بخواهم بگویم که من يكی چیزی کمتر از ايشان نداشتم، نه، همگی ما به پدر عشق می‌ورزيدیم و واقعاً هم عشق می‌ورزيدیم.

بیشتر بخوانید

ایشان در بین خواص بسیار نفوذ داشتند. وقتی از ایشان می‌پرسیدیم: «چرا در مجلس درباره لوایح صحبت نمی‌کنید»، می‌خندیدند و می‌گفتند: «آقایان هستند و حرف می‌زنند!» واقعیت این بود که خیلی‌ها، از جمله مرحوم موحدی ساوجی، بسیار به پدر ارادت داشتند و معمولاً ابتدا با ایشان مشورت و بعد از موافقت یا مخالفت ایشان با لایحه‌ای صحبت می‌کردند، لذا نیازی به سخنرانی آقاجان نبود. در مسائل کلان سیاسی هم اغلب نزد پدر می‌آمدند و می‌گفتند: «آقا!

بیشتر بخوانید

سر سفره غذا، من می‌گفتم سیم تلفن را بکشید و راحت غذا بخورید و بعداً جواب تلفن را بدهید. می‌گفتند: «ابداً!» ما گاهی پنهانی تلفن را از پریز می‌کشیدیم. اما وقتی زمان كوتاهی می‌گذشت و تلفن زنگ نمی‌خورد، ایشان می‌فهمیدند که ما یک کاری کرده‌ایم و می‌گفتند: «اگر این کارها را بکنید تا جلوی فعالیتم گرفته شود، برای من قابل تحمل نیست. خوشی و لذت من همین است که به مردم خدمت کنم، چون این مردم رنج دیدند و زجر کشیدند. انقلاب ما به دست این‌هاست.

بیشتر بخوانید

ایشان سبک‌بال بودند. یک روز در خیابان پاسداران دیدم­شان که با یک جوانی تصادف کرده بودند. ایستادم و پرسیدم: «چه شده؟» دیدم ماشینی هست و در اثر تصادف با اتومبیل اخوی، یک خط کوچکی بر آن افتاده. گفتم: «برادر، این با پنج تا تک‌تومانی و یک پولیش زدن درست می‌­شود.» اما شهید شاه‌آبادی چندین برابر به آن جوان غرامت دادند تا راضی شود، تا جایی که من ناراحت شدم و گفتم: «برای چه؟ آخر ماشینش که این­قدر نمی‌­ارزد..!»

 

راوی: برادر شهید- آیت‌الله نورالله شاه‌آبادی

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها