از نگاه خانواده

دقت در نظم و نظافت و مصرف

روی هرچیزی، از لباس گرفته تا غذا و گردش، حساس بودند. معتقد بودند گردش و تفریح باید باشد. ما را خیلی به مسافرت می‌بردند. اما اسرافی در آن نبود. طوری بود که اقتصاد و درست مصرف کردن را به همه درس می‌دادند. می‌گفتند باید این‌طوری زندگی کرد. باید همه‌جا رفت و همه را دید و همه کار کرد، اما نباید زیاده‌روی در آن شود. زمانی که در منزل غذا می‌آوردیم، ناراحت می‌شدند و می‌گفتند: «از قبل در یخچال چه چیز باقی مانده؟ آن را برايم بياورید.» خودشان بلند می‌شدند یخچال را نگاه می‌کردند ببینند از غذای قبلی چی باقی مانده، که آن را مصرف کنند. حاضر نبودند غذای جدیدی بخورند.

بیشتر بخوانید

اگرچه بار اول نیست که به موزۀ عبرت می‌آیم، حال و هوای بار اولی که به اینجا آمدم را فراموش نمی‌کنم. آن قسمت از زندان که زندانی وارد می‌شود، وسایلش را می‌گیرد و وارد می‌شود، بار اول، این صحنه خیلی برایم صحنۀ زنده‌ای بود. لحظه‌ای که احساس می‌کنیم یک روحانی وارد اینجا می‌شود، لباس‌هایش را می‌گیرد، لباس زندانی به تن می‌کند و به سلولش می‌رود. ما در ذهنمان این صحنه را بارها و بارها، تداعی می‌کردیم، اما با تصاویر دیگری. وقتی اصل آن تصاویر را می‌بینیم و با حرف‌ها و تصاویر قبلی مطابقت می‌دهیم، جنس آن‌ها خیلی فرق می‌کند.

بیشتر بخوانید
بالاترین استراحت و لذت شهید شاه‌آبادی

امام خمینی (ره) كه مبارزات خودشان را شروع کردند، شهید شاه‌آبادی بالاترین وظیفه‌‌ها را  برای خود می‌‌دانستند؛ که کمک کنند به چنین شخصیتی که برایشان شناخته‌شده است. خیلی هم خوشحال بودند که این مبارزه را ايشان شروع کرده‌‌اند. چون مي‌‌دانستند كه تنها حضرت امام (ره) مي‌توانند اين كار را  به آخر برسانند و تحت تأثیر هیچ‌جا و هیچ‌کس و هیچ حرفی قرار نمی‌گیرند. تنها امیدشان این بود که ان‌شاءالله ایشان بتوانند این انقلاب را به سرانجام برسانند.

بیشتر بخوانید

در نخستین انتخابات مجلس شورای اسلامی، جامعۀ روحانیت مبارز و حزب جمهوری اسلامی تصمیم گرفته بودند دو لیست جداگانه بدهند. دلیل‌اش هم این بود که به دلیل یک‌سری افکار منفی در بعضی از اعضای جامعۀ روحانیت و نیز عناصر غیر روحانی حزب جمهوری، بین این دو نهاد مهم شکاف ایجاد شده بود.

بیشتر بخوانید

رابطه‌ام با يوماجون، مادرشوهرم، خیلی خوب بود. ما با هم زندگی می‌کردیم و مسئله‌ای هم در زندگی‌مان نداشتیم. با این‌که اوایل، این‌ها خیلی پر رفت‌وآمد بودند و ماه رمضان تمام فامیل‌هایشان به منزل ما در قم می‌آمدند، من بچۀ کوچک داشتم و خرجمان یکی بود، اصلاً برایم این رفت‌و‌آمدها مسئله نبود؛ آنقدر که وقتی الآن به آن زمان فکر می‌کنم تعجب می‌کنم. مثلاً در يك لحظه اتاق ما پر از پیرزن می‌شد و تمام این‌ها برای روزه‌خواری آمده بودند! و برای اینکه بنشینند و با یوماخانم صحبت کنند. همۀ آن‌ها هم قلیان می‌کشیدند. من هم بچۀ کوچک داشتم و در زندگی هم مثل الآن امکانات رفاهی نبود.

بیشتر بخوانید
شهید شاه‌آبادی در بیان فرزندش حمید شاه‌آبادی

شخصیت‌های نامدار و مبارز انقلاب، از منظرهای گوناگون قابل ارزیابی هستند.بی‌تردید یکی از این مناظر، توصیف آن‌ها در قامت یک «پدر» و از سوی «فرزندان» است. در گفت و شنودی که پیش روی دارید، شهید آیت‌الله حاج شیخ مهدی شاه‌آبادی از دیدگاه فرزندش حمید شاه‌آبادی مورد روایت قرار گرفته است. امید آنکه مقبول افتد.

بیشتر بخوانید
سبک زندگی شهید شاه‌آبادی

زمان انقلاب حاج‌آقا خیلی تلاش می‌كردند و نسبت به رزمنده‌ها حساس بودند و برابرشان احساس شرم و مسئوليت می‌كردند، جوری كه آدم متحير می‌شد. ايشان در شبانه‌روز يكی دو ساعت می‌خوابيدند و در خانه تلفنی هميشه در دسترس بقيه بودند. مثلاً می‌خواستيم با هم غذا بخوريم اما تلفن اجازه نمی‌داد، يک‌بند زنگ می‌زد.

بیشتر بخوانید

جلسات سخنرانی حاج آقا حساب و کتاب نداشت. گاهی که برای دانشجوها سخن می‌گفتند، در حالی که قرار سخنرانی ۴۵ دقیقه‌ای داشتیم، گاه جلسه ساعت‌ها ادامه پیدا می‌کرد. دانشجوها، که یک روحانی دیده بوند که ساده و خودمانی و دوستانه با آن‌ها صحبت می‌کند، جلسات پرسش و پاسخ برگزار می‌کردند و جلسه ادامه پیدا می‌کرد؛ آنقدر که گاه هوشنگ، راننده پدرم، به مادر زنگ می‌زد و می‌گفت: «حاج‌خانم! شما را به خدا به حاج‌آقا بگویید این چه‌جور سخنرانی است؟»

اصلاً به جوان‌ها که می‌رسیدند آدم دیگری می‌شدند. انگار پابه‌پای آن‌ها جوان می‌شدند.

 

بیشتر بخوانید
شهید شاه‌آبادی و همسرش

در یک مهمانی مشکی پوشیده بودم. صاحبخانه گفت: «چرا مشکی پوشیدی؟» گفتم: «پدرم و پسرم تازه از دنیا رفته‌اند. خیلی برایم عزیز بوده‌اند...» تا این حرف را زدم، حاج‌آقا گفتند: «ناشکری نکنید!» طوری صحبت می‌کردند انگار خودشان فهمیده بودند که باز هم قرار است داغدار شوم. من هم خیلی ضربه خورده بودم و تنها بودم. فقط ایشان را داشتم. به همین خاطر خیلی جذب ایشان شده بودم و خیلی از این بابت ناراحت بودم؛ ناراحت که جای خدا در دلم تنگ بشود.

بیشتر بخوانید
کاش زودتر می‌آمد

آن‌قدر برایم احترام قائل بود که گاهی سوءاستفاده هم می‌کردم! البته برای خودش بود. با آن‌همه مشغله و فعالیت تمام‌نشدنی‌اش، می‌خواستم شده ثانیه‌ای استراحت کند. دل من هم تنگ می‌شد خب. گفتم: «شما که دوازده شب به بعد می‌آیید، صدای ماشین در خانه می‌پیچد و اعصابم به هم می‌ریزد. یا زودتر بیایید، یا اصلاً نیایید که صبح هم راحت بروید سر کارتان...

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها