از نگاه خانواده

پرکوشی شهید شاه‌آبادی و علاقه وافر رزمندگان به ایشان

خدا را شاهد می‌گیرم، بدون ذره‌ای مبالغه، گاه از پدر تا روزی سیزده سخنرانی می‌دیدم؛ آن‌قدر که گاه به عنوان یک آدمی که می‌نشستم کنارشان یا بغل ایشان بودم، خسته می‌شدم. شهید بزرگوار تأکید می‌کردند که «بچه‌های یک گردان را نیاورید به گردان دیگر. من اینجا صحبت می‌کنم و می‌روم برای آن‌ها هم همین صحبت را می‌کنم. اینکه شما همه معادلات‌تان را به هم بزنید که من آمده‌ام، سختم است.»

بیشتر بخوانید
رها نکردن مسجد با وجود مشغله‌های فراوان

در مراسم تشییع پیکر شهید بهشتی که تا بهشت زهرا (سلام‌الله‌علیها) مراسم تشییع صورت می‌گرفت، یک‌دفعه دیدیم که شهید شاه‌آبادی غش کردند و افتادند زمین. وقتی به ایشان رسیدیم، گفتند: «الآن یادم آمد که ۴۸ ساعت است نخوابیده‌ام و از دیروز تا حالا چیزی نخورده‌ام!» یادشان می‌رفت که بخورند و بخوابند؛ شرایط عجیب و غریبی که قابل توصیف نیست. ساعت یک و نیم یا دو کارهای روزمره‌شان تمام می‌شد. به این‌ها قناعت نمی‌کردند و تازه رسیدگی به مردم آغاز می‌شد.

بیشتر بخوانید
روبرو شدن عروس شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی با مأموران ساواک

یک بار هم در مسیری که به منزل ایشان می‌آمدم، ساواک مرا گرفت. خیلی هم اعلامیه همراه من بود. خاله ایشان، که خدا رحمتشان کند، یک مبارز  بی‌نظیر سیاسی و خیلی زِبل بودند. من هم تقریباً با راضیه خانم ارتباط داشتم و در این زمینه یک چیزهایی یاد گرفته بودم؛ مثلاً اینکه چه‌جوری از دست ساواک دربروم، چه‌جوری کلک بزنم، یک روز که ساواک مرا در مسیر گرفت، شروع کردم به گریه کردن و ننه من غریبم درآوردن که «من بچه هستم، این حرف‌ها چیه؟!» ساواک گفت: «چادرت را باز کن.» گفتم: «شما نامحرم هستید، مامانم اجازه نمی‌دهد من چادرم را پیش نامحرم کنار بزنم.»

بیشتر بخوانید
کار انقلابی و دور از رفتارهای غیرعاقلانه

خوشبختانه ایشان تلاش می‌كردند دیدگاه امام را به ما منتقل كنند. این خدمت را به ما كردند كه به جای اینكه حركت‌های تند و انقلابی انجام دهیم و از مردم فاصله بگیریم، به این سمت سوق پیدا كنیم تا كار روشنفكرانه انجام دهیم. به همین دلیل، ما مراكز چاپی را در شهر ری ایجاد كرده بودیم. به محض اینكه اعلامیه‌ای می‌رسید، تایپ و در ابعاد انبوهی تكثیر و توزیع می‌شد. بخش قابل توجهی از آن‌ها را خدمت ایشان می‌دادیم.

بیشتر بخوانید
بی‌اعتنایی به مناسبات دنیایی

ایشان اصلاً استقرار نداشتند و آن هم از شدت اخلاص و علاقه‌ای بود که داشتند. شئون خودشان را در نظر نمی‌گرفتند و بیشترین فضای کاری را فراهم می‌کردند که برای جایی که آمده‌اند بیشترین منشأ اثر باشند. دنبال اسم و رسم و این حرف‌ها مطلقاً نبودند. این شرایط دیگر برای همه جا افتاده بود؛ یعنی همه دریافته بودند که آقای شاه‌آبادی اگر مثلاً می‌آید، دنبال هیچ‌کدام از این حال و فضاهایی که بقیه دارند نیست.

 

راوی: حمید شاه‌آبادی

بیشتر بخوانید
فعالیت‌هایم مخفیانه و گسترده سیاسی و فرهنگی

من ساعت پنج صبح می‌رفتم خدمت آقاجان‌شان و درس صَرف را می‌گرفتیم، تصریف جامع‌المقدمات. خیلی جالب بود. ایشان خیلی خسته بودند. اصلاً شب‌ها خیلی دیر می‌آمدند منزل. خواب ایشان هم خیلی کم بود. شب‌ها بعد از اینکه همه سرکشی‌هایشان به بیمارستان و کمیته را انجام می‌دادند، به منزل برمی‌گشتند. تقریباً برنامه درسی ما قبل از انقلاب مقدور نبود. فرزند ایشان قبل از انقلاب، وقتی که دوست خانوادگی بودیم، مرتب می‌گفتند که آقاجان رفتند زندان یا رفتند تبعید. در چنین بحبوحه‌ای بحرانی بود و ما موفق نشدیم اصلاً قبل از انقلاب با ایشان کلاس داشته باشیم.

بیشتر بخوانید
پرهیز از اسراف کاغذ

فکر می‌کردیم برای همه عادت است که کاغذ را در سطل زباله بریزند و این کار مسئله‌ای ندارد. اما ایشان می‌گفتند: «این کاغذ است. آشغال نیست که در سطل زباله بریزیم.» جای مخصوصی را برای کاغذ قرار می‌دادند و می‌گفتند همه را در آن جمع کنید. حتی می‌گفتند تکه‌های سفید کاغذ باید استفاده شود. خودشان کارهای دم‌دستی را روی آن کاغذها انجام می‌دادند. به بقیه هم سفارش می‌کردند که این کار را کنند و می‌گفتند: «این‌ها را از کاغذهای باطله جدا کنید.» کاغذهای باطله را جمع می‌کردند و به مجلس می‌بردند که خمیر می‌شد و دوباره تبدیل به کاغذ می‌‌شد.

 

راوی: همسر شهید

بیشتر بخوانید
پاسخ‌گویی به مسائل شرعی و رسیدگی به امور دینی مردم پیش از انقلاب

یادم است قبل از انقلاب، یک اتاق کوچک در همان منزل خيابان پیروزی داشتند كه به‌اصطلاح اتاق دمِ دری محسوب مي­‌شد. وقتی به آنجا می‌­رفتیم، صبح زود، با احترام زن و مرد را از همسایه‌­ها می‌­گفتند: «اگر حرفی، کاری، اشكال درسی دارند یا می­‌خواهند قرآن بخوانند، به آنجا بیایند. من دو ساعت در خدمت­‌شان هستم.» از صبح زود خانم‌­ها جمع می­‌شدند. اصلاً جا نبود بنشینند. دوزانو می‌­نشستند و ایشان صحبت می­‌کردند. قرآن می‌­خواندند. اگر مسئله‌­ای بود، جواب می­‌دادند. از خیلی سال پیش از انقلاب فعال بودند.

 

راوی: حشمت‌الشریعه شاه‌آبادی – خواهر شهید

بیشتر بخوانید
توفیق شهادت نصیب جانبازان راه خدا

یکی از نمونه‌های جان‌باختگی ایشان در مورد اسلام و جمهوری اسلامی این بود؛ آخرین شبی که زندگی کردند، با آقای دکتر منافی، وزیر بهداری، جلسه داشتند. بنا بود فردا به‌اتفاق بروند به اهواز، ولی ایشان از آن مجلس که بیرون می‌آیند، به راننده‌شان می‌گوید: «وقت داری برویم؟» راننده هم می‌گوید: «بله!» با همان ماشین می‌روند. از همان‌جا به دکتر منافی تلفن می‌کنند که ما اهواز هستیم، شما خودتان را برسانید. اینکه رسانده یا نرسانده، نمی‌دانم. آقای مهندس چمران همراه ایشان بودند و بعضی از افراد دیگر که می‌خواستند صبح به جزیره مجنون بروند، نگذاشتند بعد از ظهر سوی خط بروند.

بیشتر بخوانید
توجه و رسیدگی به زندانیان و مجرمان

بعضی وقت‌‌ها شهید شاه‌آبادی عده‌ای را می‌آوردند و می‌گفتند: «برای شناخت این‌ها وقت نیاز است و باید آزمایش شوند. شما این‌ها را زیر نظر بگیرید، ببینید چه کار می‌کنند. این فرد را به عنوان یک منحرف گرفتند، در صورتی که من تشخیص دادم این فرد واقعاً منحرف نیست. این گرفتار بوده و یک اشتباهی کرده است، اما شما نمی‌توانید تشخیص بدهید که قضیه چه بوده است.»

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها