از نگاه خانواده

آمادگی شهید برای جان‌فشانی و خدمت

در زندگی افراد، هر کدام از مسائل با خصوصیات روحی­‌شان هماهنگ و عجین است و نمی‌­توان آن‌­ها را تفکیک کرد. شهید شاه‌‌آبادی هیچ­‌وقت نمی‌­گذاشت کار امروزش به فردا بکشد. در حساب خانوادگی رفیق خانواده بود. در حساب انقلاب، فدایی انقلاب و امام بود. در کارها تا آخرین لحظه پایداری می‌­کرد. در دین­‌داری زبانزد بود. در آخرین لحظات زندگی، سخنرانی‌­اش درباره شهادت است، از خدا می‌­خواهد: «خدایا ما را جزء شهدا قرار بده.» بعد هم شهادت نصیبش می‌­شود.

بیشتر بخوانید
صبر تبلیغ

در تبعید به بانه، همان یک ماه اول یادم هست سراغ مسجد محل را گرفتند. مسجد درش بسته بود. با زحمت بعد از دو روز سختی در مسجد را باز کردیم. دیدم که مسجد خاک خالی، کف آن پر از دست‌انداز است و قسمتی که می‌خواهیم نماز بخوانیم و احتیاط می‌کنیم، آنقدر صاف و مسطح نیست که به عنوان مصلی  استفاده کرد. ولی ایشان مقید بودند. من و ایشان حدود یک ماه تنهایی می‌رفتیم و من تنها مأموم ایشان بودم. در آن مسجد نماز می‌خواندیم، اقتدا می‌کردم و کسی نمی‌آمد اقتدا بکند و ایشان بازمی‌گشتند منزل و نماز را به خاطر احتیاط ناصاف و ناهموار بودن مسجد اعاده می‌کردند.

بیشتر بخوانید
توجه کامل به رعایت صرفه‌جویی و پرهیز از هر گونه اسراف

برای وضو گرفتن چند بار شیر آب را می‌بستند و باز می‌کردند. می‌گفتند: «اگر این کار را نکنیم، اسراف کردیم. نه‌تنها مال خدا را حرام کردیم، بلکه این کار وابستگی ما را بیشتر می‌کند. باید دست‌به‌دست هم بدهیم و خودمان را تأمین کنیم، نه اینکه محتاج‌تر شویم.» اگر زیر گلدان‌های ما ظرف بود، می‌گفتند: «ایرادی ندارد. گل خوب است. گلدان هم خوب است. اما شلنگ آب را روی آن نگیرید که هر قدر خواست مصرف شود و باقی بیرون برود. باید ظرف زیر گلدان باشد و با دست آب در گلدان بریزید تا آب زیاد مصرف نشود.»

 

راوی: همسر شهید

بیشتر بخوانید
شباهت رفتاری شهید شاه‌آبادی با پدرشان آیت‌الله میرزا محمدعلی شاه‌آبادی

اخوی آن­قدر خوش‌‌اخلاق بودند که احساس می‌­کردم ایشان با خداوند منان، داد و ستد داشتند و فدایی راه خدا و رسول و ائمه اطهار علیهم‌السلام و انقلاب اسلامی بودند. اصلاً کارهای ایشان بر همه تأثیر می­‌گذاشت؛ به‌‌خصوص در امر سیاست. مردم نیز وقتی جواب اعتمادشان را از اخوی گرفتند، در دور دوم با اقبال بیشتری به ایشان مسئولیت سپردند. خوب که نگاه می‌­کنم، می­بینم از میان برادرانم، اخلاق حاج‌آقا مهدی بیشتر به پدرم شبیه بود، با اینکه از دیگر اخوی‌­هایم کوچک‌‌تر بودند، ولی بیشترین وجه اشتراک را با پدرم داشتند.

 

راوی: حشمت‌الشریعه شاه‌آبادی - خواهر شهید

بیشتر بخوانید
استراحت بسیار اندک و فعالیت بسیار زیاد

بعد از بازدید از آخرین سنگر که در خط مقدم بود، ظهر پس از بازید از آن‌ها، یک نیسان‌پاترولی هم هدایای مختلفی بسته‌بندی شده بود که تقویمی مصور به صورت مبارک حضرت امام بود که همراه با یک مقدار خوراکی‌هایی که بسته‌بندی شده بود، به یک‌یک رزمنده‌ها هدیه می‌دادند. دانه به دانه  با رزمندگان روبوسی می‌کردند و هدیه را به آن‌ها تقدیم می‌کردند.

بیشتر بخوانید
روایت مسعود شاه‌آبادی از لحظه شهادت پدر

پس از انفجار خمپاره، در لحظه شهادت ايشان به سمت‌شان دویدم. دیدم روی زمین افتادند. عمامه ایشان مانند ظرفی که لبریز از خون باشد، قشنگ صاف کنار صورت‌شان بود. ایشان را موج انفجار گرفت. ترکشی نخوردند. موج زیر چشم‌شان را گرفته بود. هر شیئی  ظاهراً اگر از مرکز مغز رد بشود، مرگ بدون درد و آنی است. ایشان  خودشان متوجه شهادت‌شان نشدند. در آن لحظه موج انفجار ایشان را گرفت. بعد از آن بلندشان کردم و به سینه‌ام چسباندم. فریاد می‌زدم آقاجون. که خب جواب نمی‌دادند. سرشان به طرفین خم می‌شد.

بیشتر بخوانید
دلیل تأکید شهید شاه‌آبادی بر حفظ ادعیه

در داخل خانه هم برای من، هم برای مادرم هر روز با یک خلاقیت و ابتکار آموزشی داشتند. ایشان در خانه ما جایگاه خاصی داشتند. از من می‌خواستند دعاهای مختلف ماه رجب و شعبان را حفظ کنم. با خودم فکر می‌کردم که «خب چه لزومی هست وقتی کتاب و مفاتیح هست، آن‌ها را باز می‌کنیم و می خوانیم دیگر.» اما بعد از اینکه حفظ می‌کردم، می‌فهمیدم حالا تازه می‌توانم با عمق این عبارات، ارتباط برقرار کنم. این انگار یک سیاست بود که من این ادعیه را حفظ کنم و بعد که خوب با این کلمات آشنا شدم، به ریشۀ کلمات و بعد تازه به دنیایی از معرفت راه باز می‌شد.

بیشتر بخوانید
پرکوشی شهید شاه‌آبادی و علاقه وافر رزمندگان به ایشان

خدا را شاهد می‌گیرم، بدون ذره‌ای مبالغه، گاه از پدر تا روزی سیزده سخنرانی می‌دیدم؛ آن‌قدر که گاه به عنوان یک آدمی که می‌نشستم کنارشان یا بغل ایشان بودم، خسته می‌شدم. شهید بزرگوار تأکید می‌کردند که «بچه‌های یک گردان را نیاورید به گردان دیگر. من اینجا صحبت می‌کنم و می‌روم برای آن‌ها هم همین صحبت را می‌کنم. اینکه شما همه معادلات‌تان را به هم بزنید که من آمده‌ام، سختم است.»

بیشتر بخوانید
رها نکردن مسجد با وجود مشغله‌های فراوان

در مراسم تشییع پیکر شهید بهشتی که تا بهشت زهرا (سلام‌الله‌علیها) مراسم تشییع صورت می‌گرفت، یک‌دفعه دیدیم که شهید شاه‌آبادی غش کردند و افتادند زمین. وقتی به ایشان رسیدیم، گفتند: «الآن یادم آمد که ۴۸ ساعت است نخوابیده‌ام و از دیروز تا حالا چیزی نخورده‌ام!» یادشان می‌رفت که بخورند و بخوابند؛ شرایط عجیب و غریبی که قابل توصیف نیست. ساعت یک و نیم یا دو کارهای روزمره‌شان تمام می‌شد. به این‌ها قناعت نمی‌کردند و تازه رسیدگی به مردم آغاز می‌شد.

بیشتر بخوانید
روبرو شدن عروس شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی با مأموران ساواک

یک بار هم در مسیری که به منزل ایشان می‌آمدم، ساواک مرا گرفت. خیلی هم اعلامیه همراه من بود. خاله ایشان، که خدا رحمتشان کند، یک مبارز  بی‌نظیر سیاسی و خیلی زِبل بودند. من هم تقریباً با راضیه خانم ارتباط داشتم و در این زمینه یک چیزهایی یاد گرفته بودم؛ مثلاً اینکه چه‌جوری از دست ساواک دربروم، چه‌جوری کلک بزنم، یک روز که ساواک مرا در مسیر گرفت، شروع کردم به گریه کردن و ننه من غریبم درآوردن که «من بچه هستم، این حرف‌ها چیه؟!» ساواک گفت: «چادرت را باز کن.» گفتم: «شما نامحرم هستید، مامانم اجازه نمی‌دهد من چادرم را پیش نامحرم کنار بزنم.»

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها