از نگاه خانواده

بی‌اندازه خوش‌اخلاق، اهل بگو بخند و باروحیه بودند. من حتی ناراحتی ایشان را نسبت به فوت فرزند­شان ندیدم، ولی خودم خیلی متأثر شدم. هنوز هم که فکر می‌­کنم، می‌­گویم ایشان کجا قرار داشت؛ ما کجا؟ حرف‌­های­شان خیلی بر ما تأثیر داشت. بعد از انقلاب، دولت به اخوی یك دستگاه ماشین بنز داده بود كه آن را همین‌طوری در حیاط منزل­شان گذاشته بودند و استفاده نمی‌­کردند. اصلاً اهل زرق و برق نبودند. هر چند ماه یک ­بار می‌­گفتند همه فامیل بیایند تا دور هم باشیم. به خانم­شان گفته بودند عدس پلو و ماست و سبزی بپزید تا از مهمانان پذیرایی کنیم.

بیشتر بخوانید
روحیه بسیار بالای شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی در میان اطرافیان

شهید شاه‌آبادی سرشار از تحرک بودند. در این اواخر که تقریباً بیش از پنجاه سال از عمر ایشان می‌گذشت، محاسن‌شان سفید شده بود؛ اما طوری تحرک داشتند که جوان‌های ما متحیّر بودند. مثلاً وقتی می‌دیدند یک عده از بچه‌ها بی‌حوصله هستند، فوراً سه‌چهارتا بالانس می‌زدند و همه را شارژ می‌کردند و به خنده می‌انداختند. بعد می‌نشستند و صحبت‌ها و خواسته‌هایشان را می‌گفتند. آن وقت بود که همه با تمام وجود می‌نشستند و صحبت‌هایشان را گوش می‌دادند. ایشان با این‌که اين اواخر ضعیف بودند و کم‌غذا، همچنان در راه درس و بحث و فعالیت‌های مختلف بودند. همیشه تحرک!

بیشتر بخوانید
توصیه امام خمینی هنگام خواندن خطبه عقد دختر شهید شاه‌آبادی

ایشان بعد از چند روز از خواستگاری به من زنگ زدند و گفتند: «علی آقا! فردا می‌خواهیم خدمت امام برویم. دو تا قرآن بخرید و بیاورید. قرآن‌ها را هم ارزان بخرید. قرآنی كه بتوانید استفاده كنید، نه قرآنی كه كتابش لوكس باشد و در طاقچه بگذارید.» این جزء مهریه بود. من از روبروی دانشگاه تهران قرآن را خریدم و به منزل آمدم. صبح قرار بود خدمت امام برویم. ایشان خودشان انسان ساده‌زیستی بودند (رحمت‌الله‌علیه) و ما را هم به سادگی دعوت می‌كردند.

بیشتر بخوانید
تواضع و فروتنی شهید شاه‌آبادی

خیلی از موقعیت‌ها پیش می‌آمد که فضایی بود برای صحبت کردن خودشان، اما اگر کسی همراهشان بود حتی اگر جماعت وی را نمی‌شناختند، او را برای سخنرانی معرفی می‌کرد. مثلاً در یکی از همین سفرها ما با آقای چمران که رئیس شورای شهر شدند بودیم. خب، جماعت که ایشان را نمی‌شناخت، ولی پدر یک شب پنج دقیقه صحبت می‌کردند و آقای چمران را به عنوان برادر شهید چمران معرفی می‌کردند.

 

راوی: حمید شاه‌آبادی

بیشتر بخوانید
رفاقت شهید شاه‌آبادی با جوانان و جذب ایشان

در فاصلۀ دوران طلبگی تا ورود به مسجد رستم‌آباد، اخوی هم در قم بودند و هم نبودند؛ چرا؟ برای اینکه دل‌­شان می‌­خواست در این مدت، بعد از وقایع سال ۱۳۴۱ و ماجرای پانزده خرداد و این‌­ها که پیش آمد، آن حرکت و وظیفه را در یک جایی انجام دهند. اینکه ماهشهر را انتخاب کردند و رفتند جنوب، به این سبب بود كه می‌­خواستند از آنجا برای تحقق این اهداف استفاده کنند. آنجا یک مقدار فعالیت کردند و بعد آمدند، چون محیط اجازه نمی‌­داد به اینکه ایشان بیشتر از آن بمانند. پس به تهران آمدند، باز مدتی قم رفتند و دو مرتبه برگشتند، تا زمانی که قرار شد که در مسجد رستم‌‌آباد مستقر شوند.

بیشتر بخوانید
توجه شهید شاه آبادی به امر تعلیم و تربیت فرزندان

ما قم تحصیل می‌کردیم و ایشان می‌دانستند که قم مدارس خوب و مخصوصاً دخترانه برای ما ندارد. به رغم داشتن گرفتاری‌های کاری و انقلابی در قم، واقعاً هجرت کردند و به تهران آمدند. با این استدلال که من حتماً تحصیلاتم را ادامه بدهم. شاید یادتان باشد که در آن زمان کسی، مخصوصاً از روحانیت، به این شکل با مسئلۀ تحصیل دخترش برخورد نکرده است و ایشان مرا به این دلیل همراه خانواده به تهران هجرت دادند. حتی مدت‌ها ایشان گرفتار قم بودند و رفت و آمد می‌کردند. برای ما یک منزل استیجاری در تهران تهیه کردند که حتماً از آغاز سال تحصیلی مشغول به درس شوم و عقب نیفتم.

بیشتر بخوانید
ایستادگی شهید شاه‌آبادی در برابر سختی‌های مبارزه

یک بار هم زمانی که خود اخوی زندانی بودند ما به ملاقات­‌شان رفتیم، دیدم دندان­ ایشان افتاده است. همسر اخوی وقتی این وضعیت را دید، پرسید: «دندان­‌تان را داده­‌اید درست کنند؟» حاج آقا مهدی گفتند: «بله.» مدتی بعد خانم برادرمان به ما زنگ زد و خبر داد که ایشان امشب از زندان آزاد می­‌شوند. ما هم از خوشحالی، چفت و بست خانه­‌مان را کنترل نکرده، به دیدار حاج آقا مهدی رفتیم که همان شب دزدها به خانه دستبرد زدند که از فرط شادی ناشی از آزادی اخوی گفتیم: «فدای سر ایشان، اصلاً مهم نیست.» در لحظه دیدار از حاج آقا مهدی پرسیدیم که «هنوز دندان­‌تان را درست نکرده­اید؟» ایشان کلی خندیدند.

بیشتر بخوانید
وابستگی اعضای خانواده به شهید شاه‌آبادی

شهادت ایشان شبیه یک زلزله برای خانوادۀ ما بود، یک تکان عجیبی خوردیم و من نمی‌توانم با آثار دنیایی تعبیر کنم. یک قیامت عُظمایی برپا شد وقتی که ایشان شهید شدند. عجیب ما احساس کردیم درست است که آدم باید تکیه‌گاهش خدا باشد، اما ما تکیه‌گاهمان را از دست دادیم. خیلی به ایشان وابسته بودیم از همه جهات. من خودم کوچک‌ترین مشورت‌های جزئی را به ایشان می‌گفتم و مشاور اصلی خانوادگی بودند. همسرشان، آقازاده‌هایشان، دختر خانم‌شان، همه از نظر مشورتی، ما فقط ایشان را قبول داشتیم.

بیشتر بخوانید
تربیت دینی و درسی فرزند در تبعید

زمانی كه ایشان را به بانه تبعید كردند، بعد از رفتن ایشان به بانه، تصور می‌كنم حدود یك ماه بعد من با خانواده خدمت ایشان رسیدیم. قرار شد كه من منزل پدرم در بانه بمانم و بقیه برگردند. یعنی مدتی من با ایشان در بانه تنها بودیم، حدود بیش از یك ماه. در مدت برخوردهای ایشان با توجه به اینكه من تنها فردی بودم كه هم‌خانۀ ایشان بودم، برخوردهای پدر بسیار به‌یادماندنی، محبت‌آمیز و دلنشین و از طرفی سازنده و رشددهنده بود. بسیار تلاش می‌كردند. هرچند خیلی كار داشتند، خیلی با اهل تسنن ارتباط داشتند. ارتباط‌شان وقت‌گیر بود و تا نیمه‌های شب، شاید تا صبح با افراد ارتباط داشتند.

بیشتر بخوانید
تسلط ذهنی و روانی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی در خواب

به هر حال ما موفق شدیم بعد از اینکه ایشان از تبعید برگشتند، کلاس‌مان را شروع کنیم. خیلی خسته بودند. سر کلاس اول می‌گفتند شما بخوانید. خواندن درس به این نحو بود که اول باید متن را می‌خواندیم، بعد ایشان توضیح متن را می‌دادند. در حالی که می‌خواستیم متن را بخوانیم، وسط متن خواب‌شان می‌برد. خیلی جالب بود. اگر ما اشتباهی می‌کردیم، در همان خواب فوراً بلند می‌شدند و ایراد عربی ما را حتی در خواب می‌گرفتند. تمام راستی‌ها و درستی‌ها ملکه ذهن‌شان بود و نمی‌گذاشتند هیچ ایراد و چیزی از زیر نظرشان بگذرد.

 

راوی: خانم خسروی – عروس شهید

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها

مطالب مرتبط

شهید شاه‌آبادی در بیان فرزندش حمید شاه‌آبادی
چهارشنبه, ۰۴ مرداد ۱۳۹۶