مرجع رسمی شهید آیت‌الله حاج شیخ مهدی شاه‌آبادی

۱۱ مطلب با موضوع «یاد شهید از نگاه دوستان و آشنایان» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

اشک خشک

شهید آیت‌الله حاج شیخ مهدی شاه‌آبادی

وقتی پسرشان آقا مجید فوت کرد، ما رفتیم سر خاک. خانم خیلی گریه میکردند. من هنوز بچه از دست نداده بودم، نمیدانستم یعنی چه! آقا محکم ایستاده بودند. ما گریه میکردیم. آقا نَه اینکه بخندند و خوشحال باشند، ولی بهگونهای رفتار میکردند که همه اشکهایشان خشک شد. همه زندگی و عمرشان برای مردم ایران الگو بود. بهحدی به ما نفوذ کردند که من هنوز عکس ایشان را نمیتوانم درست نگاه کنم. الآن هم عکسشان آنجا در کتابخانه است.

 

راوی: خانم عرفاتی

  • ۰
  • ۰

روحانی مواج

حجت‌الاسلام علی دوانی

حاج شیخ مهدی شاه‌آبادی به عنوان یک چهره انقلابی و روحانی بسیار پرموج و آماده هر گونه خدمات رزمی و انقلابی، با این بینش در سال 1355 به شهر بانه تبعید شد. کار او در این شهر که یکی از مراکز اهل تسنن است، این بود که نماز را در خانه نمی‌خواند. مقید بود که به 14 مسجد بانه برود و نمازهای فریضه هر دفعه در یکی از این مساجد به آن امام جماعت اهل تسنن اقتدا کند، برای حفظ وحدت اسلامی؛ حتی روی پیروان او هم اثر بگذارد. و این کار خیلی خوب آن شهید بزرگوار در آن دوران بود.

 

راوی: حجت‌الاسلام علی دوانی

  • ۰
  • ۰

یک روزی بنده در خدمت ایشان بودم و با یکی دو نفر از دوستان از تهران به قم می‌رفتیم. یادم نیست سر چه موضوعی و برای چه می‌رفتیم، اما با هم می‌رفتیم. بین راه ایشان بر اثر کم‌خوابی و ناخوابی خسته شده بود و طوری کمبود و کسری ناخوابی شب قبلشان زیاد بود که قبل از رسیدن به حرم چشم‌هایش را روی هم می‌گذاشت. ایشان سرش را گذاشت روی زانوی من و من با ایشان شوخی کردم و گفتم: «آقای شاه‌آبادی، انصافاً در چهره شما نورانیتی مشاهده می‌شود که این چهره خیلی زیبنده شهادت است.» ایشان خندید و به من گفت: «خدا کند این آرزوی تو و خواسته تو تحقق پیدا کند و من شایستگی شهادت را داشته باشم.» یک چنین  شخصیتی که خودش را وقف اسلام و مسلمانان و مردم و انقلاب کرده و خانه مسکونی خودش را برای تدریس حوزه علمیه به عنوان آغاز و شروع حوزه در اختیار طلاب و گروه دینی قرار می‌دهد و الآن خدا رحمتش کند و خداوند او را با انبیا و اولیا مشحور بگرداند.

 

راوی: حجت‌الاسلام جعفر شجونی

  • ۰
  • ۰

یادم هست که اولین جلسه مهمانی در منزل یکی از همسنگرهای شهید شاه‌آبادی، جناب آقای موحدی ساوجی، بودیم. آن موقع درس عربی می‌خواندم. ایشان در حال بیرون رفتن از منزل بود، من سؤال درسی کردم. گویی هیچ مسئولیتی ندارد؛ مانند یک معلم دلسوز در کنار من نشست و تمام درس را به من راهنمایی کرد. حتی یکی از آقایان اعتراض کرد: «آقا بلند شوید! این طلبه‌ها یک سؤال دارند، ولی خیلی وقت می‌گیرند.» ایشان با بی‌توجهی به اعتراض آقایان، نشست و تمام درس مرا راهنمایی کرد. آن لحظه برای من بسیار شیرین بود. اینکه این مرد بزرگوار، با آن‌همه مسئولیت، وقتی یک آدم معمولی سؤال می‌کند، چطور می‌نشیند و وقت زیادی می‌گذارد، برایم بسیار شیرین بود. آن‌قدر خوب رسیدگی می‌کرد، ما سعی می‌کردیم هر مشکلی در جامعه وجود دارد به ایشان برسانیم.

 

راوی: خواهر همسر آقای طباطبایی

  • ۰
  • ۰

دور بزن!

داشتیم میآمدیم پایین. در بیسیم گفتند که روی پل رومی درگیری شده. ما در سیدخندان بودیم. ایشان گفتند که دور بزن. گفتم: «حاج آقا کجا این موقع شب؟!» گفت: «مگر نمیبینی در شبکه دارند می‌گویند که درگیری پیش آمده؟ برویم ببینیم چه خبره.» گفتم: «حاج آقا شما آخه، برای چی شما بروید؟!» گفت: «نه! دور بزن!» حالا ما دور زدیم رفتیم بالا. ایشان عبا و عمامه را گذاشتند زمین. آمدند داخل جمعیت آن روز تا درگیری را حل کنند.

 

راوی: بیژن ابوالحسنی پاسدار و محافظ شهید

  • ۰
  • ۰

رفیق چریکم

قبل از انقلاب با حاج‌آقا مهدی شاه‌آبادی مأنوس بودیم. حدود سال 53 بود. مادر ایشان مبتلا به شکستگی مفصل ران شدند. مادر حاج‌آقا خانمی محترم، مسن و خوش‌صحبت بودند. ایشان زمین خورده بودند، سر استخوان‌شان شکسته بود. حاج‌آقا آمد و گفت: «چه کار کنیم؟» گفتم: «باید عمل کنیم.» سن ایشان صد یا بالای صد بود. اما اگر عمل نمی‌شدند، زمین‌گیر می‌شدند و مشکل پیدا می‌کردند. قرار شد ایشان را به بیمارستان مهر بیاورند تا عملش کنیم.

ایشان بیمارستان مهر بستری شدند. آن زمان چیزی که برای من جالب بود، این بود که آقای شاه‌آبادی یک بار ساعت یک بامداد دنبال من آمد که برویم مادرش را ببینیم. حدود دو ساعت صحبت کرد. بعد من گفتم برویم بالا که مریض را ببینیم. با هم رفتیم. وقتی پایین آمدیم، ایشان گفت: «من می‌خواهم بروم.» گفتم: «بنشین دیگر، نزدیک صبح است.» گفت: «نه! بچه‌ها در ماشین هستند.» من فهمیدم از ساعت دوازده، دوازده و نیم شب که آمده مادرش را ملاقات کند و با من صحبت کند، بچه‌ها در ماشین را هم باز نکرده‌اند! معلوم بود که کارش همیشه حالتی جنگی و چریکی داشت؛ بچه ها را در ماشین گذاشته بود و خودش آمده بود ملاقات مادرش.

در مورد کارهایی که داشت یواشکی صحبت می‌کرد؛ چه در رابطه با مریض، چه در رابطه با مسائل دیگر. همه را گفت و بعد ما فهمیدیم که بچه‌ها در ماشین هستند. اما بچه‌ها هم با اینکه کوچک بودند، یک راهی از خیابان پیدا کرده بودند و مستقیم از پنجره بیمارستان می‌پریدند داخل و می‌رفتند برای دیدن مادربزرگشان! انگار که این چابکی را از حاج‌آقا گرفته بودند.

برای آدم‌های مسن این عمل، عمل مهمی است؛ از نظر اینکه حیاتی است و مریض را راه‌اندازی می‌کند. وقتی که مفصل شکستگی داشته باشد، نمی‌تواند تحرک داشته باشد و عدم تحرک عامل زمین‌گیر شدن می‌شود. خود زمین‌گیر شدن هم عامل تشدید بیماری می‌شود، ریه مشکل پیدا می‌کند و تنفس به اشکال برمی‌خورد. ما خانم والده را در خانه می‌دیدیم و ویزیت می‌کردیم. نمی‌دانم کدام یک از این بچه‌ها بود، به گمانم آقا سعید بود. هنگامی که مادر گفت من چی بخورم، چی نخورم؛ با حالت بسیار بامزه‌ای جواب داد: «مادرجون! آقای دکتر می‌گوید هر چه می‌خواهی بخوری بخور، فقط ویزیت دکتر را نخور!» شهید شاه‌آبادی هم گفتند که این‌ها همین‌طوری‌اند و اهل شوخی هستند. در واقع، این روح باطراوت و شیرین را از خود پدر یاد گرفته بودند. آنچه من در شهید دیدم، همین روحیه پرتلاش و خستگی‌ناپذیر بود که گویی با تلاش بیشتر خستگی‌اش کم‌تر می‌شد.

 

راوی: دکتر هادی منافی

  • ۰
  • ۰

استادزاده

در انتخابات دور اول مجلس شورای اسلامی، شهید شاهآبادی به عنوان نماینده مردم تهران وارد مجلس میشوند و فعالیتهای خودشان را در این سنگر جدید ادامه میدهند. به گفته یکی از همکاران ایشان در مجلس اول، نقش ایشان در کمیسیون قضایی مجلس بسیار برجسته بوده و نظرات و پیشنهادهایی که ایشان میدادند، در آن زمان بسیار راهگشا بوده است.

با شروع جنگ تحمیلی، شهید شاهآبادی احساس کردند وظیفهشان است که بیشتر در جبههها حضور داشته باشند. شهید بزرگوار برنامه منظمی برای حضور در جبههها داشتند؛ یعنی به محض اینکه تعطیلات مجلس میرسید یا کارهای مجلس رفع و رجوع میشد، ایشان دیدار و بازدید از جبههها را در رأس برنامههای خودشان داشتند و بسیاری از فرماندهان و رزمندگان آن زمان از دیدارهای این شهید بزرگوار از جبهههای نبرد خاطرات زیادی دارند. سخنرانیهای ایشان، شرکت درمجالسی که آنجا تشکیل میشد، حضور در خط مقدم جبهه، اینها تماماً خاطراتی است که مکتوب هم هست و به چاپ هم رسیده است یا سایر فعالیتهایی که ایشان داشتند، بازدیدهایی که از جبههها داشتند، به گفته دوستان ایشان خیلی در تقویت روحیه رزمندگان تأثیر داشته است.

با اتمام دوره اول مجلس، انتخابات مجلس دوم صورت میگیرد و ایشان مجدداً از طرف مردم تهران به عنوان نماینده دور دوم مجلس شورای اسلامی انتخاب میشوند و در بین آغاز مجلس دوم و اتمام فعالیت دوره اول مجلس، آخرین بازدید خودشان را از جبهههای نبرد انجام میدهند. این بازدید که در اردیبهشت ماه 1363 انجام میشود، بازدیدی بوده که از منطقه جزایر مجنون انجام میگیرد .در این منطقه، ایشان به همراه فرزند بزرگوارشان که برای بازدید از جبهههای نبرد رفته بودند، در شب شهادت امام موسی کاظم (علیه‌السلام)، در حین بازدید از مناطق جنگی، بر اثر اصابت ترکش گلولههای توپ دشمن به درجه رفیع شهادت نائل میآیند.

بعد از شهادت ایشان، در این سال از طرف حضرت امام بیانیهای صادر میشود و در آن بیانیه ایشان به استادزاده معروف میشوند که از طرف حضرت امام این عنوان بهشان داده میشو؛ چرا که فرزند حضرت آیتاللهالعظمی میرزا محمدعلی شاهآبادی بودند که استادی عرفان حضرت امام را عهدهدار بودند. از این جهت، ایشان به استادزاده معروف میشوند. درآن زمان، ریاست محترم جمهور، قائم مقام رهبری، رئیس مجلس، نخست وزیر، نمایندگان مجلس، وزرا و اقشار مختلف مردم هم بیانیه صادر میکنند و هم تشییع جنازه باشکوهی از ایشان به عمل میآید که نشاندهنده قدردانی مردم از زحمات و تلاشهای 25 ساله این مرد بزرگوار در این مملکت بوده است.

 

راوی: حسن حاجی‌پور هم‌زندانی شهید

  • ۰
  • ۰

اتحاد رمز پیروزی

ایشان همانطوری که میدانید عضو شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز بودند و تا موقعی که شهید شاه‌آبادی در قید حیات بودند ما هیچ فاصله‌ای در صفوف مبارزان ندیدیم و ایشان خیلی با دقت این مسائل را زیر نظر داشتند و با نفوذی که بر همه این آقایان داشتند، هیچ وقت اجازه نمیدادند که شکافی بین اینها ایجاد شود که خداینکرده انقلاب آسیب ببیند.

خاطرم هست هفته وحدت سال 61 به اتفاق مرحوم شهید شاه‌آبادی رفتیم منطقه کرمانشاه و از آنجا به شهرهایی از استان کردستان. برایم خیلی جالب بود که اهل تسنن خیلی با ایشان سریع گرم میگرفتند. این نشان میداد که اینها از سالهای قبل با ایشان در تماس بودند و شهید شاه‌آبادی هم متقابلاً با اینها بهاصطلاح گرم میگرفت. دائم تأکید به وحدت بین تشیع و تسنن داشتند و میگفتند که ما با این وحدت است که میتوانیم به مشکلات فائق بیاییم؛ چه بین گروه‌های سیاسی و چه بین اهل تسنن و تشیع.

 

راوی: محمد سلطانی (محافظ و پاسدار شهید)

  • ۰
  • ۰

پدری سراسر نور

آیت‌الله‌العظمی میرزا محمدعلی شاه‌آبادی و فرزندشان شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

مرحوم  والدش، آیت‌الله شاه‌آبادی، استاد عرفان حضرت امام بود، وقتی که شاه‌آبادی به قم آمد. شاه‌آبادی اصلاً اهل اصفهان است، ولی در تهران پیش استادان بزرگ نظیر حاج میرزا حسن آشتیانی و مرحوم جلوه از نظر فلسفه و از نظر اصول درس خوانده. وقتی که وارد قم شد، یک طلبه دنبالش آمد و آن طلبه، طلبه جوانی بود به نام روح‌الله از خمین. در کنار این بزرگ‌مرد آمد، عرض داشت آقا می‌خواهم خدمت شما فلسفه بخوانم. شاه‌آبادی اول قبول نکرد، فرمود: «فلسفه؟!» عرض کرد:

«نه می‌خواهم عرفان بخوانم.»

  • چه کتابی را می‌خواهی بخوانی؟
  • فصوص می‌خواهم بخوانم، مفتاتیح‌الغیب بخوانم، منازل‌السائرین، که این کتاب‌ها از کتاب‌های عرفانی است، بخوانم.

گاهی پنج تا طلبه، گاهی هشت تا طلبه، گاهی هفت تا طلبه، اما یک طلبه در حدود هفت سال دنبال شاه‌آبادی رفت. آنچه که کسب کرده بود از نظر عرفان تحویل این شاگرد داد که این شاگرد الآن در روی زمین از نظر عرفان، اول عارف است. یک روز مقام زعامت و مقام درسی آیت‌الله شاه‌آبادی داشت. این مرد در زمان رضاخان وقتی که در تهران گفتند مساجد تعطیل، گفت تعطیل نمی‌کنم، حرف‌هایم را می‌زنم. حرکت کرد رفت در شاهزاده عبدالعظیم، مدت ده ماه متحصن شد. لذا امام امت درباره این مرد فرمود: «شاه‌آبادی هم عالم بود و هم مبارز.» دو جنبه داشت. در جنبه علمی آنچه که یاد گرفته، اهل عمل و در جنبه امر به معروف و نهی از منکر باز از نظر ولایت مرد عمل بود. این دو جهت را داشت. زندگی این مرد پر از نورانیت بود. فرزندش حجت‌الاسلام والمسلمین شاه‌آبادی هم این‌چنین بود.

 

راوی: ابراهیم کریم‌زاده (پژوهشگر و نویسنده)

  • ۰
  • ۰

استخاره بد است!

شهید آیت‌الله شاه‌آبادی در کنار آیت‌الله مهدوی کنی

خاطرم هست قبل از واقعه انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در سرچشمه، خدمت ایشان در مسجد رسیدم و بین دو نماز مغرب و عشا از ایشان خواستم برای من استخاره بکنند. ایشان چند لحظه‌ای فکر کردند و گفتند که استخاره نمی‌کنم. من خیلی تعجب کردم. گفتم: «چطور شد شما استخاره نمی‌کنید؟ من مشکلی دارم که دلم می‌خواهد استخاره بشود.» ایشان گفتند: «نه، شما مشکلت را برای من بگو، بلکه نیازی به استخاره نباشد.» من مطلب را به ایشان عنوان کردم و مطلب هم این بود که آن موقع ما می‌خواستیم با کمک بعضی از دوستان و ایشان، یک مؤسسه پزشکی خصوصی در یکی از مناطق تهران دایر کنیم. بعد اینکه مطلب را شنیدند، با همان خنده‌ای که همیشه در چهره‌شان بود، فرمودند که استخاره بد است. ما هم دیگر هیچ بحثی نکردیم. از این کار پشیمان شدیم و انجام ندادیم. بعداً در یک فرصتی از ایشان پرسیدم: «چطور شما موافق با این کار نبودید و بدون استخاره گفتید این بد است.» ایشان گفتند که در آن موقع انقلاب، مملکت نیاز داشت همه در مؤسسات دولتی باشند و همه وقت‌شان را در آنجا باشند ولذا من صلاح نمی‌دانستم. باز ما در موارد دیگری خدمت ایشان رسیدیم و از راهنمایی‌های ایشان بهره‌مند شدیم.

 

راوی: دکتر رمضانی