مرجع رسمی شهید آیت‌الله حاج شیخ مهدی شاه‌آبادی

  • ۰
  • ۰

آیت الله محمد علی موحدی کرمانی

       آشنایی نزدیک من با این شهید بزرگوار به سال­های قبل از پیروزی انقلاب اسلامی برمی­گردد و به خصوص دو سه سال قبل از پیروزی که مبارزات روحانیت مبارز به مرحله تشکل رسید و جامعه روحانیت مبارز تهران، تهران را منطقه بندی کرد و برای هر منطقه، دو نفر انتخاب می­شدند و جلساتی داشتند و نظریات مناطق به بخش مرکزی جامعه روحانیت داده می­شد و همین طور نظریات بخش مرکزی به مناطق. و براساس این نظریات تصمیم ­گیری می­شد و به فعالیت­ها بر این اساس جهت می­داد. آشنایی ما با ایشان در یک مرحله، به واسطه همین جلسات بخش مرکزی جامعه روحانیت مبارز بود. بعدها وقتی که آقای مهدوی کنی، جمعی را به عنوان شورای مرکزی کمیته ­های انقلاب اسلامی انتخاب کردند، که از جمله در این جمع، شهید شاه آبادی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودند و بنده، این آشنایی بیشتر شد و در مرحله بعد که این رابطه باز هم نزدیک­تر و بیشتر شد، در مجلس شورای اسلامی بود که در خدمت ایشان بودیم.

و اما در مورد شخصیت ایشان بسیار می­شود گفت. مثلاً تلاش فراوان این مرد بزرگوار، یکی از خصوصیات او بود. ایشان نمی­توانست یک جا بنشیند، اصولاً انسانی بی­قرار بود، همیشه در حال حرکت بود و آرام نداشت. و اگر بخواهیم یک فردی را مثال بزنیم که به راستی استراحتش و خوابش بسیار کم بود و تلاش و کارش بسیار زیاد، یکی از مصادیق بارز و روشن آن، شهید شاه آبادی بود. و درست به دلیل همین فعال بود نشان در شورای مرکزی جامعه روحانیت که دو یا سه دفعه افراد انتخاب شدند، که یکی از افراد ایشان بود، و یک بار هم بنده در خدمت­شان بودم و خلاصه این یک صفت ممتاز ایشان بود. خصوصیت دیگر ایشان اخلاص این مرد بود. من به راستی، شهید شاه آبادی را دور از هوی یافتم و این بعد اخلاص، یک مسأله بسیار مهمی است و اگر نگویم تمام مسأله در همین جاست، باید بگویم بزرگ­ترین مسأله است. انسانی بود که دنبال نام نبود، دنبال شهرت نبود، دنبال این­که دیگران بفهمند که فلان کار را او انجام داده نبود و من در رابطه با اخلاص این شخصیت بزرگوار، اگر بخواهم سخن بگویم، گفتنی بسیار است و فقط یک مورد کوچک را عرض می-کنم و آن این­که در شورای مرکزی جامعه روحانیت مبارز تهران وقتی بررسی می­شد که چه کسانی از طرف روحانیت کاندیدای انتخابات مجلس بشوند، در یک مرحله قرار بر این شد که ببینیم از ناحیه جامعه روحانیت، چند نفر از روحانیون را معرفی کنیم و از این تعداد 30 نفر، چند نفر روحانی باشند و بالاخره تصویب شد که در لیست جامعه روحانیت، ده یا دوازده نفر کاندیدای روحانی باشند. حالا رقم دقیقش یادم نیست. بعد، این ده یا دوازده نفر انتخاب شدند. پس از انتخاب این­ها مواجه شدیم با یک مسأله ­ای، و آن این بود که یکی از روحانیون بسیار محترم به دلایلی قرار شده بود در تهران کاندید بشوند و خودشان ترجیح می­دادند که از تهران، کاندید باشند. وقتی این مسأله پیش آمد، با توجه به تصمیم قبلی مبنی بر این­که مجموعاً ده نفره­ای که با هم داشتیم، ایشان با یک اصرار و تأکید بسیار می­گفت که حتماً این آقا باشد و برای این­که آن تصمیم قبلی، نقض نشود من می­روم کنار و ایشان باید به جای من باشد و در این مورد، سخت پافشاری می­کرد و می­گفت ایشان از من صالح ­تر و لایق­ تر است. حال جدا از این­که نهایتاً قرار شد آن یک نفر به تعداد روحانیون اضافه شود، اما شما ملاحظه می­فرمایید که مسأله وکالت و نمایندگی برای او اصل نبود. آن­چه مهم بود، انجام خدمت بود، حال در هر سنگری که می­خواهد باشد و امیدوارم این حالت در همه مسئولین ما باشد. یکی دیگر از ویژگی­های ایشان، صراحت لهجه بود. هر جا تشخیص می­داد که وظیفه است و باید قاطع برخورد کند و انتقاد کند، خیلی صریح حرفش را می­زد و انتقاد می­کرد و هیچ ملاحظه ­ای نمی­کرد و هیچ چیز را در نظر نمی­گرفت جز حق و حقیقت و این­که فرضاً مقابل چه کسی است یا چه شخصیتی است برای او فرقی نمی­کرد و مهم نبود. یکی دیگر از صفات برجسته ایشان، ذوق سرشار و خوش فکری و سرعت انتقال ذهن ایشان بود. هر مطلبی را به سرعت دریافت می­کرد و به موقع حرفش را می­زد و این­ها نمونه ­هایی از صفات بارز ایشان بود. از لحاظ عقیدتی، اجمالاً بگویم که ایشان به اصطلاح خودمان در خط امام و پای­بند اسلام فقاهتی، بودند و این مسأله بسیار مهمی است. یعنی انسان باید دیدگاه ­هایی که نسبت به مسائل مختلف دارد، در چهارچوب مقررات اسلام باشد و آن هم نه اسلام ذوقی که هر چیز مطابق سلیقه ­اش بود آن را قبول داشته باشد. ایشان در عین حال که خودشان صاحب نظر بودند در مسائل اسلامی، ما اگر برای­شان در مورد خاصی نقطة ابهامی بود، تابع نظرات حضرت امام بودند و این می­شود تبعیت از همان اسلام فقاهتی. و اما برخوردشان با مسأله جنگ، یک برخورد فعالانه بود. ایشان از هر فرصتی که پیش می­ آمد برای رفتن به جبهه ­ها استفاده می­کرد و نهایتاً هم می­بینید که ایشان در جبهه به شهادت رسیدند و به آرزوی­شان دست یافتند. مسأله رفتن به جبهه ها یک مسأله بسیار مهمی است و بسیار به جاست که مسؤولین مملکتی بکوشند از جبهه­ ها بازدید داشته باشند و هر چند گاهی به جبهه بروند. هم رزمندگان را خوشحال می­کنند و به آن­ها روحیه می­دهند و هم خودشان روحیه می­گیرند. امیدوارم ما هم ان شاء الله راه شهید شاه آبادی را در پیش بگیریم. والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته.      

  • ۰
  • ۰

شهید شاه آبادی

ایشان‌ هر چند وقت یک‌ بار، چه‌ در دوران‌ طلبگی‌ و چه‌ پس‌ از آن‌، علی­‌رغم‌ فعالیت‌‌های‌ زیاد و مستمر خویش‌، همراه‌ خانواده‌ و برای‌ تبلیغ‌ دین و نشر احکام‌ و معرفی‌ حضرت‌ امام‌ (ره‌)، به‌ دوردست‌‌ها کوچ‌ می‌‌کرد و مردم‌ آن‌ سامان‌ را ارشاد می‌‌فرمود. تقریباً تمامی‌ تابستان‌‌ها و ایّام‌ ماه‌ مبارک‌ رمضان‌ و ایّام‌ محرّم‌ و صفر را که‌ دروس‌ حوزه‌‌های‌ علمیه‌ تعـطیل‌ هستند، در این‌ راه‌ می‌‌گذراند و به‌ بسیاری‌ از شهرها و روستاهای‌ کشور بار سفر می‌‌بست. خانه‌‌به‌­دوشی‌ و داشتن‌ یک‌ زندگی‌ پرمشقّـت و بی‌‌قرار در راه‌ تحقق‌ آرمان‌‌های‌ بلند امام‌، هیچ‌ مشقتی‌ برای‌ ایشان‌ نداشت‌ و تمامی‌ مشکلات‌ را خود و خانواده‌ با جان‌ خویش‌ استقبال‌ می‌‌کردند.

به‌ هر حال، مبارزات‌ این‌ روحانی‌ شجاع‌ با نظام‌ طاغوت، از همان‌ آغاز نهضت اسلامی و با شروع‌ فریادهای اعتراض امام‌ خمینی‌ علیه‌ ظلم‌ و جور آغاز می‌­شود. او به‌ عنوان‌ عنصری‌ فعّال‌، از همان‌ لحظات‌ اول‌ مبارزه‌ به‌ یاری‌ امام ‌می‌­شتابد و از هیچ‌ خدمتی‌ در این‌ زمینه‌ فروگذار نمی‌‌کند. از آنجا که‌ حضرت‌ امام (ره‌) سالیان‌ متمادی‌ با بیت‌ شهید شاه‌‌آبادی‌ ارتباط‌ نزدیک‌ داشت و شیخ‌ شهید نیز مدّت‌‌های‌ طولانی‌ از محضر پرفیض‌ امام‌ استفاده‌ و تلمّذ نموده ‌است‌، شهید شاه‌‌آبادی‌ در کنار دیگر اساتید و مدرسان‌ حوزۀ‌ علمیۀ‌ قـم‌، همچـون‌ عالم‌ مجاهد آیت‌‌الله ربّانی‌ شیرازی، نقش‌ مواصلاتی‌ بسیار قوی ‌با حضرت‌ امام‌ دارد. از این رو در جهت ایجاد هماهنگی‌‌های‌ لازم‌ بین‌ امام‌ خمینی‌ و دیگر مراجع‌ عظام، تلاش‌‌های مؤثری را به‌ عمل می­‌آورد و نقش بسیار خلاّق‌ و فعالی‌ را به‌ عهده‌ می‌‌گیرد.

 

 

  • ۰
  • ۰

شروع زندگی مشترک

شهید شاه آبادی

شهید شاه‌‌آبادی‌ در سال‌ 1336، در 27سالگی‌، زمانی که دورۀ ده‌­سالۀ سطح‌ را به‌ اتمام‌ رساند و دو سال‌ از دورۀ خارج فقه و اصول را نیز پشت‌ سر گذاشت، تصمیم‌ به‌ ازدواج‌ می‌‌گیرد و با بیت‌ مرحوم‌ آیت‌‌الله‌‌العظمی‌ میرزای‌ شیرازی‌ بزرگ، که‌ خانوادۀ علم‌ و فضیلت‌ و جهاد است‌، وصلت‌ می‌کند. شهید شاه‌‌آبادی‌ در همان‌ سال‌، مادر محترم خود را ـ که‌ او نیز اهل فضل‌ و ادب‌ بود و در آن‌ زمان‌ 75 سال‌ داشت‌ ـ به‌ نزد خود آورد‌ و بدین‌­گونه زندگی‌ مشترک‌ شهید شاه‌‌آبادی‌ و همسر بزرگوارش‌ در کنار مادر آغاز می‌‌شود و از مادر تا پایان‌ عمر او نگهداری‌ می‌­کند و به خدمتگزاری‌­اش‌ ادامه‌ می‌‌دهد.

نامۀ سرگشادۀ فضلا و مدرسان‌ حوزۀ علمیۀ قم‌ به‌ هیئت‌ دولت‌ درتاریخ‌ 8/7/1342 ـ که‌ نام‌ این‌ شهید بزرگوار نیز در بین‌ امضاءکنندگان‌ آن‌ به چشم‌ می‌‌خورد ـ یکی‌ از ده‌­ها سندی است که‌ بیانگر حمایت علنی شهید شاه‌‌آبادی‌ از امام خمینی (ره) در همان‌ روزهای‌ آغازین‌ مبارزه‌ است‌. انتشار این‌ نامه در زمانی‌ است‌ که‌ امام‌ بزرگوار پس‌ از حوادث‌ خونبار خرداد 1342، توسط‌ رژیم‌ پهلوی‌ به‌ تهران‌ منتقل‌ شده‌ بودند و در حصر بودند و علما و فضلا و مدرسان حوزه طی اخطاری به دولت، آزادی این مرجع بزرگ و دیگر علمای زندانی و مراجعت آنان به قم را در آغاز سال تحصیلی خواستار شدند.

شهید شاه‌‌آبادی‌ در سال‌‌های‌ پس‌ از رحلت‌ آیت‌‌الله‌العظمی‌ بروجردی‌ (ره‌)، وظیفۀ اصلی‌ خویش‌ را شناساندن‌ امام‌ خمینی (ره) به‌ ملّت‌ مسلمان‌ می‌‌دانست. در انجام‌ این‌ امر خطیر از هیچ‌ کوششی‌ فروگذار نمی‌‌کرد و به‌ همین‌ دلیل‌ هم‌ بود که‌ زندگی‌ پرمشـقّـتی‌ را برای‌ تحقق‌ این‌ هدف‌ مهم‌ تحمل‌ می‌‌کرد.

 

 

  • ۰
  • ۰

ملبس به لباس مقدس

آیت الله شاه آبادی

18ساله بود که‌ در حضور والد ارجمندش‌ و به‌ دست‌ یکی‌ از سادات‌ محترم‌، به‌ لباس‌ مقدس‌ روحانیت‌ ملبّس‌ شد. بیش‌ از یک‌ سال‌ از تلبّس‌ او به‌ این‌ لباس‌ شریف‌ نگذشته‌ بود که‌ در سوم‌ آذر 1328 (سوم‌ صفر 1369 ق‌) پدر بزرگوارش‌ به‌ عالم‌ بقاء رحلت‌ کرد؛ پدر گران‌‌قدری‌ که‌ نه‌‌تنها برای‌ او پدر بود، بلکه‌ معلّم‌، استاد و مراد او بود. وقتی ‌قریب‌ دو سال‌ از وفات‌ پدر گذشت‌، تصمیم‌ گرفت‌ جهت‌ ادامۀ‌ تحصیل‌ علوم ‌اسلامی‌ به‌ مهد علم‌ و تقوی‌، قم‌، عزیمت‌ کند.

در سال ‌1331 به‌ منظور گذراندن‌ دورۀ دبیرستان‌، موقتاً به‌ تهران‌ بازگشت‌. به‌ خاطر هوش‌ و استعداد سرشاری‌ که‌ داشت‌، کل‌ّ دورۀ‌ دبیرستان‌ را در طول‌ 14 ماه ‌اقامت‌ در تـهران‌ با موفّـقـیّـت‌ پشت‌ سر گذارد. در همین‌ دوران‌ بود که‌ ایران‌ در تب‌ و تاب‌ نهضت‌ آیت‌‌الله کاشانی بود. شیخ‌ شهید پس‌ از کودتای‌ نـنـگین‌ 28 مرداد، در شهریور 1332، برای‌ اولین‌‌بار در تـهـران‌ دستگیر و زندانی‌ شد. ولی‌ پس‌ از مدت‌ کوتاهی‌ آزاد  شد.

شهید شاه‌‌آبادی‌ در مهر 1332 دوباره‌ راهی‌ قم‌ شد‌ و تحصیل‌ علوم‌ حوزه‌ را با جدّیت‌ ادامه‌ داد. با ذهن‌ درّاک‌ و ذکاوت‌ سرشار، این‌ دروس‌ را سریعاً می‌‌آموخت‌. در سال‌ 1334، یعنی‌ در 25سالگی‌، سطوح‌ عالی‌ حوزه‌ را به‌ اتمام ‌رسانید.‌ در دروس‌ خارج‌ فقه‌ و اصول‌ آیت‌‌الله‌‌العظمی‌ بروجردی‌ و امام ‌راحل‌ و آیت‌‌الله‌‌العظمی‌ گلپایگانی‌ و آیت‌‌الله‌‌العظمی‌ اراکی‌ و آیت‌‌الله محقـق‌ داماد و نیز درس‌ اسفار علامه‌ طباطبایی‌ حاضر شد. در 35سالگی‌ به‌ مرتبۀ اجتهاد نائل ‌آمد و پس‌ از آن‌ به‌ تدریس‌ در حوزه‌ پرداخت.

 

 

  • ۰
  • ۰

کودکی شهید شاه آبادی

 

سال‌ 1309شمسی‌، اوج‌ اخـتنـاق‌ سنگیـن‌ و شیطـانی رضاخـان بود؛ دورانی که‌ این‌ نوکـر استـعـمـار می‌رفت‌ تا حاکـمـیّـت‌ بلامُـنازع‌ استعمـار انگلیـس‌ را بر ایـران‌ حاکـم‌ کند. می‌خواست روحانـیّـت‌، این‌ قشـر پیشتـاز و سـازش‌ناپذیر امّـت ‌اسـلامی را سـرکوب‌ کند. در چنین اوضاعی،‌ بزرگمردی بود که‌ به‌جرأت‌ می‌توان ‌گفت که‌ از استوانه‌های عرفان‌ و فقاهت‌ و سیاست ‌بود؛‌ عالمی‌ فقیه‌، که‌ علاوه‌ بر مدارج‌ والای علمـی، از مسائل‌ اجـتماعـی و تحـقـق‌ احکام‌ اسلام‌ در جامعه‌ غافل‌ نبود و در مقابل‌ رضـاخان‌ با قامتی ‌استـوار ایستـاده‌ بود. در چنان بیتی و در دامان‌ مـادری‌ که‌ در اوجـی از عـلـم‌ و معـرفـت‌ و کـمـال‌ و مـهربانی‌ قرار داشت‌، فرزندی‌ چشم‌ به‌ جـهـان ‌گـشـود. نام‌ او را «مـهـدی‌» گذاردند. در خانواده‌ای‌ که‌ گرمای‌ عرفان‌ و جهاد موج‌ می‌زد، مهدی‌ چیزی‌ جز زمزمۀ‌ عشق‌ و شهادت‌ نمی‌شنید. جز فداکاری در راه‌ اسلام‌ و اعتلای‌ کلمة‌الله چیزی‌ نمی‌آموخت‌. از دامان‌ پر مهر و عطوفت‌ مادر، چیزی جز مهربانی‌، و از مصاحبت‌ با چونان‌ پدری‌، چیزی‌ جز شیفتۀ‌ جمال‌ حق‌ گردیدن‌ و در‌هاله‌ای‌ ازتقدّس‌ و تقوا و عرفان‌ زیستن‌ فرانمی‌گرفت.

آری‌، مهدی‌ در چنین‌ خانواده‌ای‌ پا به‌ عرصۀ‌ وجود نهاد و در چنین‌ محیطی پرورش‌یافت، بدان‌ امید که‌ در اثر تربیت‌های روحانی و الهی، درآینده‌ای نه‌ چندان‌ دور،  حمل‌کنندۀ‌ بار امانتی گردد که‌ آسمان‌ها و زمین‌ از حمل‌ آن‌ اِبا کردند. او از حدود چهارسالگی‌، در سال ‌1314 هـ.ش‌. به ‌همراه ‌والد مکرم ‌خود، آیت‌الله‌العظمی میرزا محمدعلی ‌شاه‌آبادی،‌ که‌ در آن‌ زمان‌ در شهر  قم‌ رحل‌ اقامت‌ افکنده بود، به‌ تهران‌ آمد. آنگاه به مکتب‌خانۀ امامزادۀ یحیی سپرده‌ شد و در طول‌ دو سال‌، یعنی تا شش‌سالگی به فراگیـری مقدماتی قرآن مشغول شد. سپس‌ در شش‌سالگی به‌ همراه ‌دو برادر دیگرش‌، روح‌‌الله و نصرالله، که‌ به‌ دبستان‌ توفیق‌ می‌رفـتند، راهی‌ آن ‌مدرسه شد‌ و تا دوازده‌سالگی دورۀ‌ دبستان‌ را پشت‌ سر نهاد. از همان‌ ابتدا دارای ذهنی خلاق و هوشی سرشار بود. در دورۀ‌ دبستان‌، علاوه‌ بر خواندن ‌دروس‌ مدرسه‌، در منزل‌ پیش‌ پای پدر جلوس‌ کرد و صَرف‌ و نحو و دیگر مقدمات‌ ادبیات‌ عرب‌ را از پدر بزرگوارش‌ فراگرفت‌. سپس‌ در چهارده‌سالگی برای ‌ادامۀ‌ تحصیل‌ علوم‌ دینی به‌ مدرسۀ‌ مروی رفت.

 

 

  • ۰
  • ۰

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، آیت‌الله شاه‌آبادی در آغاز دورۀ اول مجلس شورای اسلامی، به عنوان کاندیدای مشترک جامعۀ روحانیت مبارز و حزب جمهوری اسلامی و دیگر گروه‌های اسلامی بود که با رأی بالای مردم تهران به نمایندگی مجلس شورای اسلامی انتخاب شد و در طی چهار سال خدمت در این سنگر، اثرات عمیقی از خود به جای گذاشت. ایشان در کمیسیون قضایی، یک عضو صاحب‌نظر فعال بود و در دورۀ دوم، با کسب یک و نیم برابر رأی بیشتر به نمایندگی مجلس انتخاب شد و همین دلیل بر افزایش محبوبیت او در بین مردم بود. نمایندگی امام در بنیاد مستضعفان از سال 1359 و همکاری با اوقاف و امور خیریه، از فعالیت‌های قابل توجه جانبی دیگر آیت‌الله شاه‌آبادی بود. در طول مدت دفاع و جنگ تحمیلی، در فرصت‌های به دست آمده در جمع رزمندگان اسلام و در کنار آنان در جبهه‌ها حضور می‌یافت. بالآخره در واپسین مرحله‌ای که آیت‌الله از مناطق جنگی جنوب بازدید می‌کرد، در منطقۀ عملیاتی جزیرۀ مجنون، در اثر انفجار و اصابت ترکش، در ششم اردیبهشت ماه سال 63، در حالی که در جمع رزمندگان اسلام حضور داشت، به شهادت رسید. نحوۀ مصرف بهینه، دوری از اسراف و برنامه‌ریزی اقتصادی این شهید والامقام، به روایت همسر بزرگوارش در ادامه می‌آید:

استفادۀ بهینه از وقت

ایشان وقتی به جبهه می‌رفت، عشق می‌کرد و می‌گفت: «اگر زمانی که من به جبهه می‌آیم، به من بگویید حاج‌آقا بشینید یا حاج‌آقا بخوابید، من دیگر جبهه نمی‌آیم! وقتی به جبهه می‌آیم، می‌خواهم وقتم ضایع نشود و برنامه داشته باشم که بچه‌ها را ببینم و به کارهایشان رسیدگی کنم و باید برنامه‌ها پشت سر هم و فشرده باشد.» وقتی در تهران برای ختم شهیدی ایشان را دعوت می‌کردند، به هر نحوی که بود، یا خودش می‌رفت یا کسی را جای خودش می‌گذاشت.

زمانی که حملۀ دشمن زیاد بود، ایشان را برای ختم زیاد دعوت می‌کردند. آقایان هم گرفتار بودند و نمی‌توانستند همه را تقبل کنند. اما برای ایشان خیلی مهم بود که برای شهیدی سخنران جور باشد. همیشه می‌گفتند: «خودتان دنبال کسی باشید و من هم تلاش می‌کنم تا حتماً کسی را برای مجلس فراهم کنم.» اگر کسی هم پیدا نمی‌شد، مخصوصاً در زمان حمله، خودش را به هر زحمت که می‌شد به آنجا می‌رساند و نمی‌گذاشت آن مجلس بدون روحانی بماند و با تمام وجود صحبت می‌کرد. حتی آن اوایل که وقتش بیشتر بود، به شهرستان‌ها می‌رفت که هیچ آقایی نمی‌توانست تقبل کند، چون همه گرفتار بودند. ایشان به هر نحوی که بود، خودش را به مجلس شهدا می‌رساند و می‌گفت: «این‌ها به گردن ما حق دارند و هستی‌شان را برای ما دادند و حالا درست نیست که حاضر نشویم یک ساعت در مجلس آن‌ها صحبت کنیم.»

آموزش غیر مستقیم مصرف صحیح

برای ما این مسئله عادی است که وقتی می‌خواهیم خیلی مراعات کنیم، نمی‌گذاریم ته ظرف‌مان غذا بماند. اما ایشان طوری ته ظرف را تمیز می‌کرد و نان در آن می‌کشید که نمی‌فهمیدیم آن ظرف شسته شده است یا نه! منظورش از کاری که می‌کرد این نبود که تنها خودش این کار را انجام دهد، بلکه طوری انجام می‌داد که در نظر همه جلوه کند و همه یاد بگیرند. این‌ها درسی بود که ایشان به بقیه می‌داد. اگر کسی مثلاً اسرافی می‌کرد، نمی‌خواست مستقیماً به او بگوید که این کار تو اشتباه است، بلکه طوری رفتار می‌کرد که آن فرد تا عمر داشت فراموش نمی‌کرد که اشتباه کرده؛ مثلاً اگر غذایی جلویش مانده بود، ایشان برمی‌داشت و می‌خورد و این‌گونه، کاری می‌کرد که این کار را نکند.

چشم‌پوشی از امکانات

مادر ایشان منزلی داشت که می‌گفت این منزل باید به دست اولاد ذکور باشد و من تا زنده هستم باید از آن استفاده کنند. ایشان منزل را اجاره می‌داد که اجاره‌اش خیلی ناچیز بود و واقع در تهران خیابان ملت بود. آن زمان ماهی سیصد تومان می‌گرفت و خرجمان را فقط از اینجا تأمین می‌کرد و هیچ منبع مالی دیگری نداشتیم. آن زمان که به روحانیان چیزی می‌دادند و ایشان سهمی داشت، اصلاً آن سهم را قبول نمی‌کرد و نمی‌گرفت. وقتی ایشان به مجلس رفت، از مجلس حقوق نمی‌گرفت. اما آن‌ها حقوق را به حساب ریخته بودند و یک‌دفعه متوجه شد که الآن حقوق به حساب ایشان رفته. بنابراین تصمیم گرفت به مکه برود و مقداری هم به من داد و گفت: «شما هم مستطیع شدید.» و من را هم با خودش به مکه برد. اما بعد از آن دیگر ایشان پول مجلس را نگرفت.

حساس به اسراف

ایشان موقع ورود به خانه، اصلاً معلوم نبود شام خورده یا نه. و اگر خورده، کجا خورده. مثلاً وقتی ساعت دو یا سه برایش شام می‌آوردم، می‌گفت: «برو ببین از قبل چی مانده، آن را برایم بیاور!» و من می‌گفتم: «همین را داریم، همین را بخورید.» اما خودش می‌رفت و می‌دید. اما من اگر چیزی بود، قایم می‌کردم که ایشان نبیند. یادم هست وقتی مجید فوت شد، ما زن‌ها طبقۀ بالا بودیم و مردها طبقۀ پایین خانه بودند. پایین سالاد درست کرده بودند و مقداری از آن باقی مانده بود و ترشیده بود. وقتی ایشان آمد آن را دید، خیلی ناراحت شد. گفت: «تا وقتی این سالاد هست، من چیز دیگری نمی‌خورم!» به این اندازه ایشان حساس بود. البته من آن را دور ریختم، اما ایشان تا این اندازه حساس بود و ما را این‌طوری تنبیه می‌کرد، هرچه ما می‌گفتیم «ما طبقۀ بالا بودیم و ندیدیم و این کار مردهاست»، باز ایشان قبول نمی‌کرد، چون خیلی حساس بود و می‌گفت: «شما باید خیلی مراقب می‌بودید!»

مصرف بهینۀ آب

در مورد مصرف آب، ایشان می­گفت نباید آب را زیاد مصرف کرد و برای وضو گرفتن چند بار شیر آب را می­بست و باز می­کرد و می­گفت: «اگر این کار را نکنیم، اسراف کردیم و نه تنها مال خدا را حرام کردیم، بلکه این کار وابستگی ما را بیشتر می­کند. باید دست به دست هم دهیم و خودمان را تأمین کنیم، نه اینکه محتاج­تر شویم.» یا مثلاً اگر زیر گلدان­های ما ظرف بود، می­گفت: «ایرادی ندارد، گل خوب است و گلدان هم خوب است، اما شلنگ آب را به روی آن نگیرید که هر چقدر خواست مصرف شود و باقی بیرون برود. باید ظرف زیر گلدان باشد و با دست آب در گلدان بریزید تا آب زیاد مصرف نشود.»

معتقد به استقلال، ریشه ­شناسی مشکلات وابستگی

روحیۀ اقتصادی ایشان طوری بود که نمی­توان گفت در چه حدی، اما خیلی مقید بود که به بهترین وجه از یک چیز استفاده کند. اگر از غذا چیزی باقی مانده باشد، نباید غذای جدید مصرف شود؛ یعنی اول غذای قبلی را می­خورد و بعد غذای جدید را می­خورد. می­گفت: «اگر این کار را نکنیم، چند تُن غذا در سطل­ها ریخته می­شود و این باعث می­شود که وابستگی ما به دنیا بیشتر شود.»

یک زندگی خوشمزۀ شیرین راحت اقتصادی

سفرۀ عقد را که پهن کردیم، چیزی در آن نبود. چیزهای مختصری مثل کره، عسل، تخم مرغ، قرآن و از این حرف­ها در آن بود. آیینه و شمعدان بود، اما عاریه کرده بود. سر عقد هم که لباس­هایم را از کس دیگر برایم گرفته بود. از دوستان و آشنایشان یک لباس سفید گرفته بود. خود پدر من موافق بود با این حرف­ها؛ یعنی مخالفت نداشت. خیلی خوشحال بود از این وصلت. آن وقت هیچ چیزی اهمیت نداشت. خلاصه یک زندگی داشتیم؛ یک زندگی خوشمزۀ شیرین راحت اقتصادی.

 

منبع: خبرگزاری تسنیم

  • ۰
  • ۰

اشرف مخلوقات

اشرف مخلوقات

تنها با وجود تحرکات خداگونه و الهی است که انسان می‌تواند به پلۀ اشرف مخلوقات پا بگذارد. در غیر این صورت چند صباح زندگی‌اش، بیشتر شبیه بازی کودکان بوده است که نتیجه‌ای جز اتلاف وقت نخواهد داشت.

 

بخشی از سخنرانی شهید شاه‌آبادی به مناسبت میلاد پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله)

  • ۰
  • ۰

نماز بخوان!

نماز بخوان!

ای انسان! مانند قطره‌ای در این تلاطم روحانی غوطه‌ور شو. و حتی در این شب‌های عزیز، برای زکات نمازی که می‌خوانی نماز بخوان. دست بر پیشانی دعا بخوان و از خدای رحیم  و رحمان بخواه که شیطان ملعون در این حالات روحانی لذت‌بخش تو ذره‌ای دخیل و سهیم نباشد. مخصوصاً که احساس می‌کنیم در همۀ ذلت‌ها و نکبت‌هایی که در این زندگی هست، پُلی به سوی تقوای الهی وجود دارد.

 

قسمتی از سخنرانی شهید شاه‌آبادی به مناسبت میلاد پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله)

  • ۰
  • ۰

آیت‌الله نورالله شاه‌آبادی

      باید این را یادآور شوم که بنده و حاج‌آقا مهدیِ شهید و حاج‌آقا نصرالله[1] و حاج‌آقا محمد[2] که الآن قم هستند، در یک جا و یک منزل زندگی می­کردیم و از دو مادر بودیم. علاقه برادرم، آقا مهدی، به پدرمان با بقیه به یک میزان بود. نه اینکه بخواهم بگویم که من یکی چیزی کمتر از ایشان نداشتم، نه، همگی ما به پدر عشق می‌ورزیدیم و واقعاً هم عشق می‌ورزیدیم.

برادرم از کودکی و نوجوانی پرتلاش بود. ایام تحصیلش در مدرسه به‌نوعی می‌گذشت که همه دانش‌آموزان هم سن و سال ایشان می‌گذراندند. ولی در برهه تحصیلات روحانی، که ابتدا در تهران شروع شد و سپس به قم رفتند و با روحیه والای حضرت امام برخورد کردند، شرایط زمانی و موقعیت خود حاج‌آقا مهدی ایجاب می­کرد که این مطالب را در آن ایام بتوانند درک کنند؛ مطالبی که فراتر از مرحلۀ نوجوانی بود. بنابراین تماس با حضرت امام خمینی (ره) و زندگی و برخورد معنوی و روحانی معظمٌ له، برادرم را جذب کرد.[3]

 

راوی: برادر شهید- آیت‌الله نورالله شاه‌آبادی

 

[1] ایشان در اسفند 1396به رحمت خدا پیوستند.

[2] ایشان در دی ماه 1391 وفات یافتند.

[3] مصاحبه با آیت‌الله نورالله شاه‌آبادی

  • ۰
  • ۰

جذب قلب

شهید شاه آبادی

زمان حج، ما در کاروان بودیم و ایشان در بعثه امام بودند. با وجود اینکه روحانی کاروان ما اخوی گرامی حاج آقا نصرالله بودند، ایشان گاهی اوقات به ما سر می‌زدند. مخصوصاً در منا و عرفات با هم بودیم و ایشان با صحبت‌هایی که می‌کردند معلوم بود که واقعاً با خلوص نیت کار انجام می‌دهند. همیشه به من که برادر بزرگ‌تر بودم می‌گفتند: «برادر، به تو سفارش می‌کنم حالا که به اینجا آمدی و شاید دیگر نتوانی به اینجا بیایی، سعی کن اعمال را به طور کامل انجام بدهی و از روی نیت خالص انجام بدهی.»

سفارش کردند در روز ششم هم که معمولاً در آنجا اجتماع ایرانیان بود، در محل بعثه شرکت کنیم. متأسفانه من آن روز به علت اینکه نقرس داشتم، نتوانستم در آن جلسه شرکت کنم. اما خانم من رفته بود و می‌گفت بسیار به ما فشار آوردند و جلسه بود و ایشان با ما همکاری کردند و نگذاشتند به ما صدمه‌ای از طرف عمال سعودی برسد. در مکه نهایت لطف و محبت را به هرکسی داشتند. به هر کسی برمی‌خوردند لبخند از لبشان جدا نبود. این لبخند جذب قلوب می‌کرد.

 

راوی: برادر شهید- حسن شاه‌آبادی