مرجع رسمی شهید آیت‌الله حاج شیخ مهدی شاه‌آبادی

  • ۰
  • ۰

از منع تا تبعید

شهید شاه‌آبادی در زندان ساواک

قبل از اینکه آیت‌الله شاه‌آبادی به تهران بیایند، یک سری فعالیت‌هایی می‌کنند که از قم به شهرستان‌های مختلف می‌روند برای سخنرانی. اینجا سخنرانی‌هایی انجام می‌دهند که ساواک مجبور می‌شود ایشان را در آن مقطع از منبر رفتن منع بکند. سندی هست که اینجا من برایتان می‌خوانم که مربوط به سال 1348 است:

«برابر اعلام ناحیه ژاندارمری مرکز، شیخ مهدی شاه‌آبادی، فرزند محمدعلی، در مورخه 7/1/48 و 8/1/48 هنگام وعظ در حوزه استحفاظی گروهان ژاندارمری دماوند، پس از ایراد مطالب دینی به بی‌حجابی و صرف بودجه مملکت، به تزئینات اشاره و در خاتمه سخنرانی از دعا به ذات اقدس همایونی امتناع، که مأمورین ژاندارمری از رفتن وی به روی منبر ممانعت و مراتب ضمن معرفی نامبرده به ساواک دماوند اعلام می‌گردد.»

این قضیه‌ای بوده که در سال 44 رخ می‌دهد، ولی بعداً که ایشان به مسجد رستم‌آباد شمیران می‌آیند و آنجا را به یک پایگاه انقلابی به اصطلاح تجهیز می‌کنند. در آنجا مراقبت‌های ساواک بیشتر می‌شود. در این مورد هم ما گزارشی داریم از ساواک که برایتان می‌خوانم:

«روز چهارشنبه 27/5/35 که برابر 1355 بوده، در مسجد رستم‌آباد پایین که امام جماعت آن مهدی شاه‌آبادی می‌باشد، نمایشنامه عروسکی در حضور عده‌ای حدود یکصد نفر زن و مرد اجرا شده و در این نمایشنامه هیئت حاکمه به صورت کدخدا قلمداد شده و با چوب و فلک با مردم رفتار می‌کنند. مأمورین هم می‌روند و اموال مردم را غارت می‌کنند و عده‌ای را به زندان می‌فرستند، عده‌ای را هم اعدام می‌کنند. در کنار این جریانات، نشان داده می‌شود که عده‌ای مشغول توپ‌بازی هستند و به این وسیله مردم را سرگرم می‌کنند.»

از آن مقطع به بعد که این مسئله ایجاد شد، ساواک دقیق‌تر شهید آیت‌الله شاه‌آبادی را زیر نظر می‌گیرد و به صورتی می‌شود که بعد از این مرحله، دستگیری‌های ایشان شروع می‌شود؛ دستگیری‌هایی که به صورت مرتب بوده است. بعد از دستگیری سال 32، اولین دستگیری که بعد از سال 50 انجام می شود، سال 52 است. این دستگیری منجر به این می‌شود که اعلامیه‌هایی که در منزل بوده و کتب انقلابی به دست می‌آید و ایشان طی این مدت تحت شکنجه قرار می‌گیرند. بعد از چهار ماه ایشان آزاد می‌شوند. دوباره سال 53 دستگیر می‌شوند و اتهام ایشان هم اقدام علیه امنیت و همکاری با عناصر خرابکار عنوان می‌شود. سال 54 هم دوباره دستگیر و دو ماه هم تحت شکنجه واقع می‌شوند که در این  خصوص هم ساواک گزارشی را در این قضیه داده است.

البته ساواک گزارش‌های متعددی در این زمینه دارد. یکی از آن گزارش‌هایی که عنوان شده به این صورت است:

«نامبرده بالا از وعاظ ناراحت و طرفدار روحانیون افراطی می‌باشد که برابر سوابق موجود، از سال 48 همواره در بالای منابر مبادرت به ایراد مطالب خلاف و تحریک‌آمیز نموده که به همین مناسبت چندین بار احضار و تذکراتی مبنی بر خودداری از ایراد اینگونه مطالب به وی داده شده. مشارالیه در سال 52 به اتهام همکاری با خواهرزاده خود، جواد احمدی و فعالیت به نفع گروه به‌اصطلاح مجاهدین خلق دستگیر و به چهار ماه حبس محکوم شده که پس از آزادی مجدداً در تاریخ 9/6/34 (1354ش) بر اساس اعترافات خلیل دزفولی، به اتهام فعالیت به نفع گروه مزبور دستگیر و چون در جریان تحقیقات انجام شده کلیه اطلاعات خود را در اختیار گذارده، با تبدیل قرار در تاریخ 3/8/54 از زندان آزاد می‌گردد. لیکن یاد شده پس از آزادی نیز کماکان به رویه قبلی خود در زمینه جانبداری از خمینی و اهانت به مقامات مملکتی ادامه داد که به همین مناسبت در تاریخ 20/9/55 با تشکیل کمیسیون حفاظت امنیت اجتماعی، یاد شده به سه سال اقامت اجباری در شهرستان بانه محکوم گردیده است. علی‌هذا خواهشمند است دستور فرمایید اعمال و رفتار مورد بحث را دقیقاً مورد نظر قرار داده و نتیجه حاصله را مرتباً به این اداره کل اعلام دارند.»

مواردی که ایشان تا سال 54-55 به این صورت بوده، مواردی بوده که ایشان به صورت مخفی و غیر علنی فعالیت‌هایشان را انجام می‌دادند.

 

راوی: ابراهیم کریم‌زاده (پژوهشگر و نویسنده)

  • ۰
  • ۰

از مسجد به زندان

آیت‌الله نورالله شاه‌آبادی برادر شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

برای اولین بار که ایشان از ماهشهر به تهران آمدند، به من فرمودند: «از من دعوت کرده‌اند که به مسجد رستم‌آباد بروم. به نظر شما چطور است؟ بروم یا نه؟» به ایشان گفتم: «آن مسجد خالی است و واقعاً نیاز است به شما. ولی جایگاهی است که می‌توان در آنجا خدمت کرد.» ایشان به آنجا تشریف بردند. روزی به یاد دارم شهید محلاتی گفت: «من می‌خواهم که شما به مسجد بنده بیایید.» برادرم به من گفتند: «صلاح می‌دانید؟ اگر صلاح می‌دانید، با هم برویم.» با هم قرار گذاشتیم نزد شهید محلاتی برویم. آشنایی پیدا کردند و نتیجۀ این آشنایی، دوستی صمیمانه بین این دو بزرگوار شد. هر دو همدیگر را صمیمانه دوست داشتند؛ هم آقای محلاتی و هم اخوی بنده. فعالیت‌های ایشان به‌قدری سریع و گسترده بود که چندی نگذشت که در مسجد رستم‌آباد ایشان را به عنوان مخالف دستگاه آن روز شاه گرفتند و به زندان قصر بردند.

 

راوی: برادر شهید- آیت‌الله نورالله شاه‌آبادی

  • ۰
  • ۰

مهری نشسته بر دل

شهید آیت‌الله حاج شیخ مهدی شاه‌آبادی

محبت‌های شهید شاه‌آبادی به یاد ماندنی و خاطره‌انگیز است. از قبل انقلاب که بچه‌ها خیلی کوچک بودند، ایشان به فرزندان ما علاقه شدیدی داشتند. مدام آن‌ها را تشویق می‌کردند و خیلی دوست‌شان داشتند. آن زمان اوایل زندگی ما بود که ایشان، همسرم، حاج‌آقا طباطبایی، را «طبا» صدا می‌زدند و ایشان را بسیار دوست داشتند. شهید شاه‌آبادی نسبت به همسرم محبت داشتند و می‌گفتند: «ایشان را از اهل‌بیت داریم.» محبت ایشان منحصر به خودشان نبود. ما با حاج‌خانم شاه‌آبادی رفت و آمد زیادی داشتیم؛ برنامه‌هایی که پیش می‌آمد یا سفره‌های نذری که داشتیم و رفت و آمدهای روزمره و... . خلق خوش و توجه به دیگران، در اطرافیان شهید شاه‌آبادی هم تأثیر گذاشته بود و حاج‌خانم هم به بچه‌های من خیلی علاقه‌مند بودند. با گذشت سال‌ها از شهادت آن مرد خدا، هنوز هم جای خالی دوستی و محبت ایشان را در وجودم حس می‌کنم.

 

راوی: خانم عشرت طباطبایی

  • ۰
  • ۰

نُه سال پس از شهادت آیت‌الله شاه‌آبادی، پیش از ماه مبارک رمضان سال 1372، وجه ناقابلی کنار گذاشته بودم و در فکر بودم که تلفن کنم تا به مسئول اخذ وجوهات شرعی حوزه شهید شاه‌آبادی بدهم. غفلت کردم و از خاطرم رفت. ایشان را خواب دیدم. مثل تذکری پدرانه به بچه‌ای که به وظیفه‌اش آشنا نیست، گفتند: «این پول را بپرداز. چرا این مبلغ را به حوزه انتقال نمی‌دهی؟» واقعاً به خودم آمدم و بیدار شدم.

روز تولد امام حسن مجتبی (سلام‌الله‌علیه)، خانم‌شان آمده بودند منزل ما. ماجرای خواب شهید و اتفاقات قبلش را تعریف کردم و گفتم: «دیگر در قیامت در مقابل گناهان و غفلت عذری از من پذیرفته نیست. زیرا درست مثل اینکه ایشان رسالت تربیتی‌شان در مورد من را بعد از شهادت هم بر عهده دارند و همانطور به من تذکر می‌دادند.» ان‌شاءالله که تحولی در ما ایجاد بشود؛ چرا که این شهیدان آمدند و رفتند و رسالت الهی خودشان را انجام دادند و ما هنوز در غفلتیم.

 

راوی: خواهر همسر آقای طباطبایی

  • ۰
  • ۰

درس شکر

شهید شاه آبادی

برای ما این مسئله عادی است که وقتی می‌‌خواهیم خیلی مراعات کنیم، نمی‌گذاریم ته ظرفمان غذا بماند. اما ایشان طوری ته ظرف را تمیز می‌کردند و نان در آن می‌کشیدند که نمی‌فهمیدیم آن ظرف شسته شده است یا نه! منظورشان از کاری که می‌کردند این نبود که تنها خودشان این کار را انجام دهند، بلکه طوری انجام می‌دادند که در نظر همه جلوه کند و همه یاد بگیرند. این‌ها درسی بود که ایشان به بقیه می‌داد. اگر کسی اسرافی می‌کرد، نمی‌خواستند مستقیماً  به او بگویند که این کار تو اشتباه است، جوری رفتار می‌کردند که آن فرد تا عمر داشت فراموش نمی‌کرد که اشتباه کرده. مثلاً اگر غذایی جلویش مانده بود، ایشان برمی‌داشتند و می‌خوردند. کاری می‌کرد که این کار را نکند.

 

راوی: همسر شهید

  • ۰
  • ۰

استادتر از استاد

شهید خندان

«نباید همین‌طور زندگی را ادامه بدهیم و فکر کنیم اگر کاری داریم، باید از دیگر کارها بی‌خبر باشیم.» این را می‌گفتند و واقعاً هم همین‌گونه زندگی می‌کردند. همیشه به بچه‌‌ها می‌‌گفتند: «درس بخوانید و تلاش کنید. زمان تفریح هم به کار منزل برسید. زمان تفریح‌تان ننشینید و کاری نکنید. بدوید، فعالیت کنید، خرید کنید و بعد سراغ کار خودتان بروید.» روش کار خودشان هم همین‌طور بود. زمانی که از کار و مطالعه و... خسته می‌شدند، به آشپزخانه می‌آمدند و می‌گفتند: «چه کار دارید؟ بگویید تا انجام دهم.»

اگر وسیله‌ای خراب می‌شد که نمی‌دانستیم چه کارش کنیم، بازش می‌کردند و درستش می‌کردند. از هیچ‌کسی برای تعمیر وسایل خانه کمک نمی‌خواستیم. کارهای دیگر منزل را هم خودشان انجام می‌دادند. زمانی هم که کار می‌کردند، باز به بچه‌ها درس می‌دادند: «بچه‌ها، کاری نکنید که از هر چیزی بی‌خبر باشید. سعی کنید از هر چیزی سردربیاورید که چطور کار می‌کند و چه استفاده‌ای از آن می‌شود، بعد به نحو احسن از آن استفاده کنید. این‌گونه به همدیگر یاری بدهید. زندگی‌تان را بدون اینکه بفهمید چطور روز شب شد و چه اتفاقی افتاد، نگذرانید. طوری زندگی نکنید که از همه‌چیز ناآگاه باشید.» خودشان هم در هر کاری بهترین بودند. ما تعجب می‌کردیم که مثلاً دورۀ این کار را کجا دیده‌اند که در آن کار از  استاد آن استادتر بودند.

 

راوی: همسر شهید

  • ۰
  • ۰

برای رضای خدا

شهید شاه آبادی

یک بار قرار شد به جمکران برویم. مرحوم ساوجی را هم که پیش‌نماز مسجد محمدیه بود سوار کردیم. حاج‌خانم و حسین هم بودند. مسیر قم آن‌زمان اتوبان نبود. شهید شاه‌آبادی سرشان را روی پای مرحوم ساوجی گذاشته بودند و شعری از حضرت علی (سلام‌الله‌علیه) را با سوز و گداز می‌خواندند. وقتی رسیدند به قضیۀ شکافته شدن فرق مبارک امام، دیگر نتوانستند ادامه دهند. مرحوم ساوجی دستی به محاسن شهید شاه‌آبادی کشید و گفت: «شیخ! امیدوارم محاسن تو با خون گلویت خضاب شود.» حاج‌آقا گفتند: «ان‌شاءالله برای رضای خدا و در رکاب حضرت مهدی (عجل‌الله‌فرجه)» و سرانجام هم دعایشان مستجاب شد و محاسنشان به خون گلویشان خضاب شد.

 

راوی: حاج‌آقا عرفاتی

  • ۰
  • ۰

زهرا شاه‌آبادی دختر شهید شاه‌آبادی

شهید آیت‌الله شاه‌آبادی، علاوه بر فعالیت‌های مبارزاتی و خدمات خارج از منزل، توجه خاصی نیز به مسائل تربیتی خانواده داشتند؛ از تربیت بچه‌ها و آشنا ساختن آنان به مبارزه گرفته، تا کمک در کلیۀ امور خانه و دادن درس به بچه‌ها. تسلط فوق‌العادۀ او بر کلیۀ دروس جدید، باعث می‌شد که فرزندانشان را در هر مقطع تحصیلی که باشند از نظر درسی کمک نمایند.

ایشان مخصوصاً در ریاضیات تبحر وافر داشته و مسائل پیچیدۀ حساب استدلالی و هندسۀ فضایی و مثلثات و رقومی، نیز مسائل مشکل لگاریتم را به‌راحتی به فرزندان و دیگر بستگان یا دوستان و آشنایانشان می‌آموختند. این تسلط ایشان، باعث گردیده بود که فرزندانشان بیشتر بتوانند با ایشان احساس نزدیکی کنند. این امر، در استحکام بخشیدن کانون گرم خانوادگی اثر به‌سزایی داشت.

شهید شاه‌آبادی در مواقعی که در منزل بودند، از انجام کارهای خانه نیز دریغ نمی‌ورزیدند و علاوه بر رفع نیازهای فنی خانواده و منزل، حتی در شستن لباس و ظروف نیز همکاری می‌کردند و در همان وقت کمی که به منزل می‌آمدند، آن‌قدر تند و سریع کار می‌کردند که همۀ افراد منزل، به تلاش تشویق و ترغیب می‌شدند.

زهرا شاه‌آبادی، دختر شهید، روایت می‌کند:

اولین باری که برای دیدن آقاجون به بانه رفتیم، وسط سال تحصیلی بود. همه مجبور بودند برگردند. من ماندم و قرار شد آخر سال به طور متفرقه امتحان بدهم. در این مدت که من و آقاجون تنها بودیم، برخوردهای او بسیار به‌یادماندنی، محبت‌آمیز و از طرفی آموزنده و رشددهنده بود. آن مدت، دورۀ آموزش نظم و استفادۀ درست از وقت بود.

او ارتباطات جدید و کارهای جدیدی برای خودش تعریف کرده بود؛ از جمله اینکه با اهل تسنن ارتباط گسترده و تأثیرگذاری داشت و پایه‌ریزی وحدت و همدلی شیعه و سنی را سرلوحۀ کار خود داشت، و همچنین ارتباطاتی با انقلابیان داشت که معمولاً تا نیمه‌شب طول می‌کشید و فرصت زیادی از ایشان می‌گرفت. از طرفی، امکانات ما در آن تبعیدگاه خیلی محدود بود. ما دو تا اتاق بیشتر نداشتیم که فقط یکی از آن‌ها را می‌توانستیم گرم کنیم و آن اتاق اصلی و محل رفت و آمد میهمانان ایشان بود. اتاق دوم خیلی سرد بود و ما به آنجا یخچال می‌گفتیم.

آقاجون خیلی استعداد و توانایی فنی، خلاقیت و ابتکار داشتند. با چاشنی مهربانی خاص خودشان، از ابزاری مثل یک جعبه میوه و یک لامپ کم‌نور و یک پتو، برای من یک کرسی کوچک درست کردند. مدتی که میهمان در آن اتاق داشتند، برای من برنامه‌ریزی مطالعاتی در نظر می‌گرفتند، تقریباً به من سر می‌زدند تا تنهایی و آن شرایط موجب کسالت من نشود و وقت من تلف نشود. گاهی یک ورزش هم چاشنی این مطالعه و زنگ تفریح بود. در زمان‌های دیگر هم برنامه‌ریزی منظمی کرده بودند. برای دروس عربی، زبان انگلیسی و ریاضی ابتدا معلم می‌شدند و تدریس می‌کردند و بعد از مطالعۀ من، مثل مادر مهربان از من درس می‌پرسیدند. خلاصه، من تنها نبودم، همشاگردی من هم می‌شدند. اگرچه آن روزها مثلاً من مانده بودم تا آقاجون تنها نباشند و برای آقاجون می‌خواستم فرزندی کنم، اما آقاجون همه‌جور خانه‌داری و آشپزی را به من یاد دادند و خلاصه کلی بچه‌داری کردند.

نکتۀ دیگر، حالات روحانی آقاجون در این دوره بود؛ حالاتی که پیش از این ندیده بودم. ماندن من در فضای سرد تبعیدی و آن تنها اتاق کوچک، چشم من را به خلوت شب‌های آقاجون بینا کرد. به هر حال، اولین درک ارتباط با ادعیه و مفاهیم آن و حتی درک نماز از یادگارهای این دوره و آن اتاق است.

حمید شاه‌آبادی، فرزند شهید، نیز روایت می‌کند:

سال 60 بود و من سن زیادی نداشتم. دیدم در محل، تعدادی از جوان‌ها برای رفتن به جبهه ثبت نام می‌کنند. من هم همراه یکی از دوستانم به آب و آتش می‌زدم تا خودم را به غائلۀ جنگ برسانم. اما آقاجون که می‌دانستند رفتن ما کمی از روی احساسات است و عقلانیت در آن نیست، مخالف این قضیه بودند و جبهه رفتن ما را خیلی تحویل نگرفتند. شاید چون فکر می‌کردند خیلی قصد قربت در کار ما نیست و کمی از شیطنت‌های بچگی در وجودمان هست. شاید هم رعایت حال مادرم را بعد از فوت برادرم، مجید، می‌کردند. نمی‌دانم دقیقاً به چه علت مخالف بودند، اما ما همین‌طور سرمان را پایین انداختیم و به جبهه رفتیم.

ابتدا به تیپ سی اهواز و بعد به پادگان حمید رفتیم و دیدیم نخیر، نمی‌شود دستمان را به جایی بند کنیم. زنگ زدیم به آقاجون که بالآخره ما تا اینجا آمده‌ایم، شما هماهنگ کنید که دستمان را بگیرد. ایشان هم سفارش ما را به آقای جزایری که آن زمان رئیس بهداری جنگ بود، کرد. گفتند به سراغ ایشان بروید. پیش او که رفتیم گفت: «زود بروید یکی از این «زمین‌شوی‌ها» را بردارید و زمین را تمیز کنید!» ما هم که همراه رفیقمان بودیم، با خودمان گفتیم ما آمده‌ایم بجنگیم، نیامده‌ایم زمین بشوییم! خلاصه لب و لوچه‌مان آویزان شد و با همان حال شروع به شستن کردیم. کار سختی بود و تمام نمی‌شد! وقتی یک سالن تمام می‌شد، در یک سالن دیگر را باز می‌کردند! در آرزوی اینکه برویم جبهه و تفنگ به دست بگیریم و بجنگیم ماندیم.

بعد از یکی دو روز به تهران برگشتیم. روزی که رسیدیم، صبح عید فطر بود و مسجدی‌ها آمده بودند منزل‌مان تا آقاجون را برای اقامۀ نماز عید به مسجد ببرند. عصر همان روز، قرار بود باز عده‌ای از افراد به همراه پدرم از مسجد به جبهه اعزام شوند. من هم خوشحال شدم که این بار همراه پدرم به جبهه می‌روم، اما ایشان گفتند: «نه! نمیشود تو بیایی. اگر اهل جبهه رفتن بودی، آنجا بهترین شرایط برایت مهیا بود و باید می‌ماندی و هر کاری که وظیفه‌ات بود و می‌توانستی، انجام می‌دادی. اما اگر اهل تفنگ‌بازی و این حرف‌ها هستی که بچۀ من نیستی!» خلاصه، به خاطر اینکه به قصد قربت به جبهه نرفته بودیم، ما را تنبیه کردند.

 

منبع: خبرگزاری دفاع مقدس

  • ۰
  • ۰

اگر صبر مادر نبود

خانواده شهید شاه‌آبادی

به تعبیر خود پدرم اگر توانایی و درک و صبر مادرتان نبود، خیلی جاها من نمی‌توانستم فعالیت کنم. زمان قبل از انقلاب که ما بچه‌های کوچکی بودیم و ایشان تحت عنوان تبلیغ در روستاها حضور پیدا می‌کردند، ‌اوایلش روزگار سختی بود. وقتی وارد روستایی می‌شدیم حتی به ما نان نمی‌دادند. ما توسط نوعی از انحراف که در درک مردم از روحانیت ایجاد شده بود، تحت فشار قرار می‌گرفتیم؛ حتی در زمینۀ مواد غذایی و منزل. آن موقع رسم بود و طبیعی بود که کسی تابستان در دهی زندگی کند، اما ما چون در این لباس و خانواده بودیم حتی روز اول که می‌رسیدیم، مدتی در منطقه بلاتکلیف بودیم و به ما منزل نمی‌دادند. وقتی می‌رفتیم به مسجد محله، ‌می‌دیدیم درِ آن قفل است و حتی خادم ندارد که بدانیم کلید آن کجاست. وارد مسجد که می‌شدیم‌، می‌دیدیم مسجد را غبار گرفته و مدتی طول می‌کشید تا آنجا را تمیز کنیم. از ابتدای ورود خیلی تلخ با ما برخورد می‌کردند، ‌اما صبری که مادرم داشتند و تأیید و تشویقی که پدرم به این صبر و متانت می‌کردند و کمکی که برای تحمل این سختی از طرف ایشان دریافت می‌شد، این مشکلات را برطرف می‌کرد.

 

راوی: دختر شهید

  • ۰
  • ۰

شهید شاه آبادی

در ماه رمضان دعوت داشتیم در ده‌ونک. وقتی رسیدیم ده‌ونک، دیدیم شلوغ و درگیری است. مثل اینکه با روحانی مسجد درگیری و چنددستگی شده بود. کمیته و پاسداران دخالت کرده بودند و گویا تیراندازی هم شده بود. وقتی متوجه شدم موضوع درگیری و به جان هم افتادن چیست، بعد از افطار فوراً به منزل آقای شاه‌آبادی زنگ زدم و گفتم اینجا چنین مشکلی هست. گفت: «بسیار خب، کی می‌توانم شما را ببینم؟» گفتم: «هر وقت شما امر بفرمایید.» من رفتم منزل ایشان و جریان را گفتم. ایشان از حاج‌آقا رستگاری دعوت کرد که ایشان نیامد، از آقای خوانساری دعوت کرد و ایشان پذیرفت. ایشان تشریف می‌آورد و در مسجد جلساتی می‌گذاشت. به ما هم افتخار می‌داد و بعد از اتمام جلسه به منزل ما تشریف می‌آورد.

 

راوی: خواهر همسر آقای طباطبایی