مرجع رسمی شهید آیت‌الله حاج شیخ مهدی شاه‌آبادی

  • ۰
  • ۰

ملبس به لباس مقدس

آیت الله شاه آبادی

18ساله بود که‌ در حضور والد ارجمندش‌ و به‌ دست‌ یکی‌ از سادات‌ محترم‌، به‌ لباس‌ مقدس‌ روحانیت‌ ملبّس‌ شد. بیش‌ از یک‌ سال‌ از تلبّس‌ او به‌ این‌ لباس‌ شریف‌ نگذشته‌ بود که‌ در سوم‌ آذر 1328 (سوم‌ صفر 1369 ق‌) پدر بزرگوارش‌ به‌ عالم‌ بقاء رحلت‌ کرد؛ پدر گران‌‌قدری‌ که‌ نه‌‌تنها برای‌ او پدر بود، بلکه‌ معلّم‌، استاد و مراد او بود. وقتی ‌قریب‌ دو سال‌ از وفات‌ پدر گذشت‌، تصمیم‌ گرفت‌ جهت‌ ادامۀ‌ تحصیل‌ علوم ‌اسلامی‌ به‌ مهد علم‌ و تقوی‌، قم‌، عزیمت‌ کند.

در سال ‌1331 به‌ منظور گذراندن‌ دورۀ دبیرستان‌، موقتاً به‌ تهران‌ بازگشت‌. به‌ خاطر هوش‌ و استعداد سرشاری‌ که‌ داشت‌، کل‌ّ دورۀ‌ دبیرستان‌ را در طول‌ 14 ماه ‌اقامت‌ در تـهران‌ با موفّـقـیّـت‌ پشت‌ سر گذارد. در همین‌ دوران‌ بود که‌ ایران‌ در تب‌ و تاب‌ نهضت‌ آیت‌‌الله کاشانی بود. شیخ‌ شهید پس‌ از کودتای‌ نـنـگین‌ 28 مرداد، در شهریور 1332، برای‌ اولین‌‌بار در تـهـران‌ دستگیر و زندانی‌ شد. ولی‌ پس‌ از مدت‌ کوتاهی‌ آزاد  شد.

شهید شاه‌‌آبادی‌ در مهر 1332 دوباره‌ راهی‌ قم‌ شد‌ و تحصیل‌ علوم‌ حوزه‌ را با جدّیت‌ ادامه‌ داد. با ذهن‌ درّاک‌ و ذکاوت‌ سرشار، این‌ دروس‌ را سریعاً می‌‌آموخت‌. در سال‌ 1334، یعنی‌ در 25سالگی‌، سطوح‌ عالی‌ حوزه‌ را به‌ اتمام ‌رسانید.‌ در دروس‌ خارج‌ فقه‌ و اصول‌ آیت‌‌الله‌‌العظمی‌ بروجردی‌ و امام ‌راحل‌ و آیت‌‌الله‌‌العظمی‌ گلپایگانی‌ و آیت‌‌الله‌‌العظمی‌ اراکی‌ و آیت‌‌الله محقـق‌ داماد و نیز درس‌ اسفار علامه‌ طباطبایی‌ حاضر شد. در 35سالگی‌ به‌ مرتبۀ اجتهاد نائل ‌آمد و پس‌ از آن‌ به‌ تدریس‌ در حوزه‌ پرداخت.

 

 

  • ۰
  • ۰

کودکی شهید شاه آبادی

 

سال‌ 1309شمسی‌، اوج‌ اخـتنـاق‌ سنگیـن‌ و شیطـانی رضاخـان بود؛ دورانی که‌ این‌ نوکـر استـعـمـار می‌رفت‌ تا حاکـمـیّـت‌ بلامُـنازع‌ استعمـار انگلیـس‌ را بر ایـران‌ حاکـم‌ کند. می‌خواست روحانـیّـت‌، این‌ قشـر پیشتـاز و سـازش‌ناپذیر امّـت ‌اسـلامی را سـرکوب‌ کند. در چنین اوضاعی،‌ بزرگمردی بود که‌ به‌جرأت‌ می‌توان ‌گفت که‌ از استوانه‌های عرفان‌ و فقاهت‌ و سیاست ‌بود؛‌ عالمی‌ فقیه‌، که‌ علاوه‌ بر مدارج‌ والای علمـی، از مسائل‌ اجـتماعـی و تحـقـق‌ احکام‌ اسلام‌ در جامعه‌ غافل‌ نبود و در مقابل‌ رضـاخان‌ با قامتی ‌استـوار ایستـاده‌ بود. در چنان بیتی و در دامان‌ مـادری‌ که‌ در اوجـی از عـلـم‌ و معـرفـت‌ و کـمـال‌ و مـهربانی‌ قرار داشت‌، فرزندی‌ چشم‌ به‌ جـهـان ‌گـشـود. نام‌ او را «مـهـدی‌» گذاردند. در خانواده‌ای‌ که‌ گرمای‌ عرفان‌ و جهاد موج‌ می‌زد، مهدی‌ چیزی‌ جز زمزمۀ‌ عشق‌ و شهادت‌ نمی‌شنید. جز فداکاری در راه‌ اسلام‌ و اعتلای‌ کلمة‌الله چیزی‌ نمی‌آموخت‌. از دامان‌ پر مهر و عطوفت‌ مادر، چیزی جز مهربانی‌، و از مصاحبت‌ با چونان‌ پدری‌، چیزی‌ جز شیفتۀ‌ جمال‌ حق‌ گردیدن‌ و در‌هاله‌ای‌ ازتقدّس‌ و تقوا و عرفان‌ زیستن‌ فرانمی‌گرفت.

آری‌، مهدی‌ در چنین‌ خانواده‌ای‌ پا به‌ عرصۀ‌ وجود نهاد و در چنین‌ محیطی پرورش‌یافت، بدان‌ امید که‌ در اثر تربیت‌های روحانی و الهی، درآینده‌ای نه‌ چندان‌ دور،  حمل‌کنندۀ‌ بار امانتی گردد که‌ آسمان‌ها و زمین‌ از حمل‌ آن‌ اِبا کردند. او از حدود چهارسالگی‌، در سال ‌1314 هـ.ش‌. به ‌همراه ‌والد مکرم ‌خود، آیت‌الله‌العظمی میرزا محمدعلی ‌شاه‌آبادی،‌ که‌ در آن‌ زمان‌ در شهر  قم‌ رحل‌ اقامت‌ افکنده بود، به‌ تهران‌ آمد. آنگاه به مکتب‌خانۀ امامزادۀ یحیی سپرده‌ شد و در طول‌ دو سال‌، یعنی تا شش‌سالگی به فراگیـری مقدماتی قرآن مشغول شد. سپس‌ در شش‌سالگی به‌ همراه ‌دو برادر دیگرش‌، روح‌‌الله و نصرالله، که‌ به‌ دبستان‌ توفیق‌ می‌رفـتند، راهی‌ آن ‌مدرسه شد‌ و تا دوازده‌سالگی دورۀ‌ دبستان‌ را پشت‌ سر نهاد. از همان‌ ابتدا دارای ذهنی خلاق و هوشی سرشار بود. در دورۀ‌ دبستان‌، علاوه‌ بر خواندن ‌دروس‌ مدرسه‌، در منزل‌ پیش‌ پای پدر جلوس‌ کرد و صَرف‌ و نحو و دیگر مقدمات‌ ادبیات‌ عرب‌ را از پدر بزرگوارش‌ فراگرفت‌. سپس‌ در چهارده‌سالگی برای ‌ادامۀ‌ تحصیل‌ علوم‌ دینی به‌ مدرسۀ‌ مروی رفت.

 

 

  • ۰
  • ۰

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، آیت‌الله شاه‌آبادی در آغاز دورۀ اول مجلس شورای اسلامی، به عنوان کاندیدای مشترک جامعۀ روحانیت مبارز و حزب جمهوری اسلامی و دیگر گروه‌های اسلامی بود که با رأی بالای مردم تهران به نمایندگی مجلس شورای اسلامی انتخاب شد و در طی چهار سال خدمت در این سنگر، اثرات عمیقی از خود به جای گذاشت. ایشان در کمیسیون قضایی، یک عضو صاحب‌نظر فعال بود و در دورۀ دوم، با کسب یک و نیم برابر رأی بیشتر به نمایندگی مجلس انتخاب شد و همین دلیل بر افزایش محبوبیت او در بین مردم بود. نمایندگی امام در بنیاد مستضعفان از سال 1359 و همکاری با اوقاف و امور خیریه، از فعالیت‌های قابل توجه جانبی دیگر آیت‌الله شاه‌آبادی بود. در طول مدت دفاع و جنگ تحمیلی، در فرصت‌های به دست آمده در جمع رزمندگان اسلام و در کنار آنان در جبهه‌ها حضور می‌یافت. بالآخره در واپسین مرحله‌ای که آیت‌الله از مناطق جنگی جنوب بازدید می‌کرد، در منطقۀ عملیاتی جزیرۀ مجنون، در اثر انفجار و اصابت ترکش، در ششم اردیبهشت ماه سال 63، در حالی که در جمع رزمندگان اسلام حضور داشت، به شهادت رسید. نحوۀ مصرف بهینه، دوری از اسراف و برنامه‌ریزی اقتصادی این شهید والامقام، به روایت همسر بزرگوارش در ادامه می‌آید:

استفادۀ بهینه از وقت

ایشان وقتی به جبهه می‌رفت، عشق می‌کرد و می‌گفت: «اگر زمانی که من به جبهه می‌آیم، به من بگویید حاج‌آقا بشینید یا حاج‌آقا بخوابید، من دیگر جبهه نمی‌آیم! وقتی به جبهه می‌آیم، می‌خواهم وقتم ضایع نشود و برنامه داشته باشم که بچه‌ها را ببینم و به کارهایشان رسیدگی کنم و باید برنامه‌ها پشت سر هم و فشرده باشد.» وقتی در تهران برای ختم شهیدی ایشان را دعوت می‌کردند، به هر نحوی که بود، یا خودش می‌رفت یا کسی را جای خودش می‌گذاشت.

زمانی که حملۀ دشمن زیاد بود، ایشان را برای ختم زیاد دعوت می‌کردند. آقایان هم گرفتار بودند و نمی‌توانستند همه را تقبل کنند. اما برای ایشان خیلی مهم بود که برای شهیدی سخنران جور باشد. همیشه می‌گفتند: «خودتان دنبال کسی باشید و من هم تلاش می‌کنم تا حتماً کسی را برای مجلس فراهم کنم.» اگر کسی هم پیدا نمی‌شد، مخصوصاً در زمان حمله، خودش را به هر زحمت که می‌شد به آنجا می‌رساند و نمی‌گذاشت آن مجلس بدون روحانی بماند و با تمام وجود صحبت می‌کرد. حتی آن اوایل که وقتش بیشتر بود، به شهرستان‌ها می‌رفت که هیچ آقایی نمی‌توانست تقبل کند، چون همه گرفتار بودند. ایشان به هر نحوی که بود، خودش را به مجلس شهدا می‌رساند و می‌گفت: «این‌ها به گردن ما حق دارند و هستی‌شان را برای ما دادند و حالا درست نیست که حاضر نشویم یک ساعت در مجلس آن‌ها صحبت کنیم.»

آموزش غیر مستقیم مصرف صحیح

برای ما این مسئله عادی است که وقتی می‌خواهیم خیلی مراعات کنیم، نمی‌گذاریم ته ظرف‌مان غذا بماند. اما ایشان طوری ته ظرف را تمیز می‌کرد و نان در آن می‌کشید که نمی‌فهمیدیم آن ظرف شسته شده است یا نه! منظورش از کاری که می‌کرد این نبود که تنها خودش این کار را انجام دهد، بلکه طوری انجام می‌داد که در نظر همه جلوه کند و همه یاد بگیرند. این‌ها درسی بود که ایشان به بقیه می‌داد. اگر کسی مثلاً اسرافی می‌کرد، نمی‌خواست مستقیماً به او بگوید که این کار تو اشتباه است، بلکه طوری رفتار می‌کرد که آن فرد تا عمر داشت فراموش نمی‌کرد که اشتباه کرده؛ مثلاً اگر غذایی جلویش مانده بود، ایشان برمی‌داشت و می‌خورد و این‌گونه، کاری می‌کرد که این کار را نکند.

چشم‌پوشی از امکانات

مادر ایشان منزلی داشت که می‌گفت این منزل باید به دست اولاد ذکور باشد و من تا زنده هستم باید از آن استفاده کنند. ایشان منزل را اجاره می‌داد که اجاره‌اش خیلی ناچیز بود و واقع در تهران خیابان ملت بود. آن زمان ماهی سیصد تومان می‌گرفت و خرجمان را فقط از اینجا تأمین می‌کرد و هیچ منبع مالی دیگری نداشتیم. آن زمان که به روحانیان چیزی می‌دادند و ایشان سهمی داشت، اصلاً آن سهم را قبول نمی‌کرد و نمی‌گرفت. وقتی ایشان به مجلس رفت، از مجلس حقوق نمی‌گرفت. اما آن‌ها حقوق را به حساب ریخته بودند و یک‌دفعه متوجه شد که الآن حقوق به حساب ایشان رفته. بنابراین تصمیم گرفت به مکه برود و مقداری هم به من داد و گفت: «شما هم مستطیع شدید.» و من را هم با خودش به مکه برد. اما بعد از آن دیگر ایشان پول مجلس را نگرفت.

حساس به اسراف

ایشان موقع ورود به خانه، اصلاً معلوم نبود شام خورده یا نه. و اگر خورده، کجا خورده. مثلاً وقتی ساعت دو یا سه برایش شام می‌آوردم، می‌گفت: «برو ببین از قبل چی مانده، آن را برایم بیاور!» و من می‌گفتم: «همین را داریم، همین را بخورید.» اما خودش می‌رفت و می‌دید. اما من اگر چیزی بود، قایم می‌کردم که ایشان نبیند. یادم هست وقتی مجید فوت شد، ما زن‌ها طبقۀ بالا بودیم و مردها طبقۀ پایین خانه بودند. پایین سالاد درست کرده بودند و مقداری از آن باقی مانده بود و ترشیده بود. وقتی ایشان آمد آن را دید، خیلی ناراحت شد. گفت: «تا وقتی این سالاد هست، من چیز دیگری نمی‌خورم!» به این اندازه ایشان حساس بود. البته من آن را دور ریختم، اما ایشان تا این اندازه حساس بود و ما را این‌طوری تنبیه می‌کرد، هرچه ما می‌گفتیم «ما طبقۀ بالا بودیم و ندیدیم و این کار مردهاست»، باز ایشان قبول نمی‌کرد، چون خیلی حساس بود و می‌گفت: «شما باید خیلی مراقب می‌بودید!»

مصرف بهینۀ آب

در مورد مصرف آب، ایشان می­گفت نباید آب را زیاد مصرف کرد و برای وضو گرفتن چند بار شیر آب را می­بست و باز می­کرد و می­گفت: «اگر این کار را نکنیم، اسراف کردیم و نه تنها مال خدا را حرام کردیم، بلکه این کار وابستگی ما را بیشتر می­کند. باید دست به دست هم دهیم و خودمان را تأمین کنیم، نه اینکه محتاج­تر شویم.» یا مثلاً اگر زیر گلدان­های ما ظرف بود، می­گفت: «ایرادی ندارد، گل خوب است و گلدان هم خوب است، اما شلنگ آب را به روی آن نگیرید که هر چقدر خواست مصرف شود و باقی بیرون برود. باید ظرف زیر گلدان باشد و با دست آب در گلدان بریزید تا آب زیاد مصرف نشود.»

معتقد به استقلال، ریشه ­شناسی مشکلات وابستگی

روحیۀ اقتصادی ایشان طوری بود که نمی­توان گفت در چه حدی، اما خیلی مقید بود که به بهترین وجه از یک چیز استفاده کند. اگر از غذا چیزی باقی مانده باشد، نباید غذای جدید مصرف شود؛ یعنی اول غذای قبلی را می­خورد و بعد غذای جدید را می­خورد. می­گفت: «اگر این کار را نکنیم، چند تُن غذا در سطل­ها ریخته می­شود و این باعث می­شود که وابستگی ما به دنیا بیشتر شود.»

یک زندگی خوشمزۀ شیرین راحت اقتصادی

سفرۀ عقد را که پهن کردیم، چیزی در آن نبود. چیزهای مختصری مثل کره، عسل، تخم مرغ، قرآن و از این حرف­ها در آن بود. آیینه و شمعدان بود، اما عاریه کرده بود. سر عقد هم که لباس­هایم را از کس دیگر برایم گرفته بود. از دوستان و آشنایشان یک لباس سفید گرفته بود. خود پدر من موافق بود با این حرف­ها؛ یعنی مخالفت نداشت. خیلی خوشحال بود از این وصلت. آن وقت هیچ چیزی اهمیت نداشت. خلاصه یک زندگی داشتیم؛ یک زندگی خوشمزۀ شیرین راحت اقتصادی.

 

منبع: خبرگزاری تسنیم

  • ۰
  • ۰

اشرف مخلوقات

اشرف مخلوقات

تنها با وجود تحرکات خداگونه و الهی است که انسان می‌تواند به پلۀ اشرف مخلوقات پا بگذارد. در غیر این صورت چند صباح زندگی‌اش، بیشتر شبیه بازی کودکان بوده است که نتیجه‌ای جز اتلاف وقت نخواهد داشت.

 

بخشی از سخنرانی شهید شاه‌آبادی به مناسبت میلاد پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله)

  • ۰
  • ۰

نماز بخوان!

نماز بخوان!

ای انسان! مانند قطره‌ای در این تلاطم روحانی غوطه‌ور شو. و حتی در این شب‌های عزیز، برای زکات نمازی که می‌خوانی نماز بخوان. دست بر پیشانی دعا بخوان و از خدای رحیم  و رحمان بخواه که شیطان ملعون در این حالات روحانی لذت‌بخش تو ذره‌ای دخیل و سهیم نباشد. مخصوصاً که احساس می‌کنیم در همۀ ذلت‌ها و نکبت‌هایی که در این زندگی هست، پُلی به سوی تقوای الهی وجود دارد.

 

قسمتی از سخنرانی شهید شاه‌آبادی به مناسبت میلاد پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله)

  • ۰
  • ۰

آیت‌الله نورالله شاه‌آبادی

      باید این را یادآور شوم که بنده و حاج‌آقا مهدیِ شهید و حاج‌آقا نصرالله[1] و حاج‌آقا محمد[2] که الآن قم هستند، در یک جا و یک منزل زندگی می­کردیم و از دو مادر بودیم. علاقه برادرم، آقا مهدی، به پدرمان با بقیه به یک میزان بود. نه اینکه بخواهم بگویم که من یکی چیزی کمتر از ایشان نداشتم، نه، همگی ما به پدر عشق می‌ورزیدیم و واقعاً هم عشق می‌ورزیدیم.

برادرم از کودکی و نوجوانی پرتلاش بود. ایام تحصیلش در مدرسه به‌نوعی می‌گذشت که همه دانش‌آموزان هم سن و سال ایشان می‌گذراندند. ولی در برهه تحصیلات روحانی، که ابتدا در تهران شروع شد و سپس به قم رفتند و با روحیه والای حضرت امام برخورد کردند، شرایط زمانی و موقعیت خود حاج‌آقا مهدی ایجاب می­کرد که این مطالب را در آن ایام بتوانند درک کنند؛ مطالبی که فراتر از مرحلۀ نوجوانی بود. بنابراین تماس با حضرت امام خمینی (ره) و زندگی و برخورد معنوی و روحانی معظمٌ له، برادرم را جذب کرد.[3]

 

راوی: برادر شهید- آیت‌الله نورالله شاه‌آبادی

 

[1] ایشان در اسفند 1396به رحمت خدا پیوستند.

[2] ایشان در دی ماه 1391 وفات یافتند.

[3] مصاحبه با آیت‌الله نورالله شاه‌آبادی

  • ۰
  • ۰

جذب قلب

شهید شاه آبادی

زمان حج، ما در کاروان بودیم و ایشان در بعثه امام بودند. با وجود اینکه روحانی کاروان ما اخوی گرامی حاج آقا نصرالله بودند، ایشان گاهی اوقات به ما سر می‌زدند. مخصوصاً در منا و عرفات با هم بودیم و ایشان با صحبت‌هایی که می‌کردند معلوم بود که واقعاً با خلوص نیت کار انجام می‌دهند. همیشه به من که برادر بزرگ‌تر بودم می‌گفتند: «برادر، به تو سفارش می‌کنم حالا که به اینجا آمدی و شاید دیگر نتوانی به اینجا بیایی، سعی کن اعمال را به طور کامل انجام بدهی و از روی نیت خالص انجام بدهی.»

سفارش کردند در روز ششم هم که معمولاً در آنجا اجتماع ایرانیان بود، در محل بعثه شرکت کنیم. متأسفانه من آن روز به علت اینکه نقرس داشتم، نتوانستم در آن جلسه شرکت کنم. اما خانم من رفته بود و می‌گفت بسیار به ما فشار آوردند و جلسه بود و ایشان با ما همکاری کردند و نگذاشتند به ما صدمه‌ای از طرف عمال سعودی برسد. در مکه نهایت لطف و محبت را به هرکسی داشتند. به هر کسی برمی‌خوردند لبخند از لبشان جدا نبود. این لبخند جذب قلوب می‌کرد.

 

راوی: برادر شهید- حسن شاه‌آبادی

  • ۰
  • ۰

حوصلۀ بحر

آن‌قدر باحوصله با بچه‌ها صحبت می‌کردند و آن‌قدر باعاطفه بودند که می‌دیدیم در هر کلامشان چند درس وجود دارد؛ هم درس اخلاق، هم درس ایمان و هم درس شجاعت و فراست. متحیر می‌شدیم که چطور بدون فکر قبلی این حرف ادا شد و حالا چگونه باید با ایشان زندگی کنم که روح ایشان را آزرده نکنم. حاج‌آقا با بزرگ‌ترها نوعی صحبت می‌کردند و با کوچک‌ترها نوعی دیگر.

صبح بچه‌ها را برای نماز صدا می‌زدند، نه به شکلی که به آن‌ها تحمیل کنند، بلکه طوری می‌گفتند که بچه‌ها خودشان با عشق نزدیک آقاجون‌شان می‌آمدند. دعاهای مستحب را به آن‌ها آموخته بودند. همیشه بعد از نماز این دعاها را می‌خواندند. تمام دعاهای ماه رجب و شعبان را می‌خواندند. اگر بچه‌ها نمی‌رسیدند یا نبودند که بخوانند، خودشان با صدای بلند شروع می‌کردند به خواندن. اگر احیاناً من گرفتار بودم، نزدیک آشپزخانه می‌آمدند و این دعا را می‌خواندند که من هم استماع کنم و مستفیض شوم.

 

راوی: همسر شهید

  • ۰
  • ۰

شهید شاه‌آبادی و عبدالعلی علی‌عسکری

حقیقتاٌ اولین جایی بود که خواستگاری می‌رفتم و غیر از ایشان به هیچ کس دیگری مراجعه نکرده بودم و موردی در ذهنم نبود. اصولاٌ با  اینکه ما سالیان قبل از انقلاب و بعد از انقلاب با ایشان ارتباط داشتیم، من حقیقتاٌ هیچ اطلاعی نداشتم که ایشان دختری دارند یا ندارند. یک روز که ما در لانه جاسوسی بودیم (چون من از آن دانشجوهایی بودم که در لانه جاسوسی بودند) وقتی امام ناراحتی قلبی پیدا کردند و در محلی در بالای تجریش اقامت فرمودند، بنا شد که در آن منزل در قالب یک جمعی مراجعه کنند و برای ایشان دعا کنند. من هم آنجا رفتم و به طور اتفاقی ایشان را آنجا زیارت کردیم.

آقازاده شهید شاه‌آبادی آنجا بودند. اتفاقی گفتند که همشیره ما هم در لانه جاسوسی است. با وجود اینکه من چند ماه در لانه بودم، از این موضوع اطلاع نداشتم که بعداٌ به طور اتفاقی به ما گفتند که این یک تلنگری به ذهن می‌زد؛ چون من هم به سنی رسیده بودم که می‌خواستم ازدواج کنم و به هر حال به فکر فرورفتم که اقدامی کنیم، چون ایشان می‌تواند مورد خوبی باشد.

در همان ایام من هر هفته یک روز سحرگاه با آقای شاه‌آبادی در ارتباط بودم و ایشان در حسینیه‌ای که نزدیک منزل‌شان بود، جلسه داشتند و موضوع این بود که من مطالعه تاریخی و سیاسی داشتم و یک سری اخبار. خدمت ایشان می‌آمدیم و مسائلی را مطرح می‌کردیم و ایشان هم مطالبی مطرح می‌کردند که ما استفاده می‌کردیم. پشت سر ایشان هم نماز صبح را می‌خواندیم و نیم ساعتی جلسه داشتیم بعد به منزل می‌آمدیم. وقتی این مطلب پیش آمد، من درنگ نکردم و استخاره کردم، خیلی خوب آمد. سوره‌ای آمد که در مورد حضرت سلیمان صحبت می‌کند که بلقیس را می‌گوید بیاورند و در اواسط سوره می‌گوید «انه بسم الله الرحمن الرحیم...» در جریان نامه‌ای که می‌نویسد. و گفتند این استخاره بسیار خوبی است.

من هم بلافاصله در اولین جلسه‌ای که با ایشان در سحر داشتم، موضوع را با ایشان مطرح کردم که قضیه به این شکل است. ایشان خنده‌ای کردند. گفتند: «من که پسندیدم. خودتان با هم صحبت کنید. اگر ایشان هم پسندیدند، حرفی نیست.» ما هم صحبت کردیم و بالاخره به تفاهم رسیدیم و خدا می‌داند که تا آن زمان در فکر هیچ‌کسی نبودم و ایشان اولین و آخرین فرد مورد نظر من بود و خدا هم خواست و مراسم خیلی ساده‌ای برگزار شد.

 

راوی: عبدالعلی علی‌عسکری داماد شهید

  • ۰
  • ۰

معجزه بیان

شهید آیت‌الله حاج شیخ مهدی شاه‌آبادی

شهید شاه‌آبادی روحیه مشورت کردن بالایی داشتند. دوست داشتند که با بچه‌ها صحبت کنند، طوری که ما را متوجه کنند مثل یک دوست هستند. یک سری مَنعیات داشتند که خیلی سخت‌تر از بقیه بود. مثلاً ایشان خیلی سخت‌شان بود که مصرف چیزی بالا باشد. اما زبانی نمی‌گفتند که این کار را نکنید. با دلیل و برهان و صحبت کردن همه را متقاعد می‌کردند که این کار اشتباه است.

اگر می‌خواستیم کارهایی که برخلاف میل ایشان بود انجام دهیم، باید با ایشان مشورت می‌کردیم. مخالفت سرسختانه نمی‌کردند که با اوقات‌تلخی آن کار را انجام بدهیم یا ندهیم. طوری صحبت می‌کردند که ما هم متقاعد می‌شدیم و آن کار را انجام نمی‌دادیم. اگر هم انجام می‌دادیم، با رضایت خودشان انجام می‌دادیم. بنابراین کاری را که می‌خواستیم انجام بدهیم اول با ایشان صحبت می‌کردیم. حاج‌آقا ما را راهنمایی می‌کردند. حتی قبل از آن فکر می‌کردیم که اصلاً این کار غلط است و نباید انجام شود، اما بعد از صحبت با ایشان نظرمان فرق می‌کرد.

 

راوی: همسر شهید