همسر شهید

شبکۀ خبر صدا و سیما یکی از قسمت‌های مستند حماسه‌سازان را به بررسی زندگی شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی گذرانده است. در این برنامه علاوه بر مصاحبه با خانواده و دوستان ایشان، قسمت‌هایی از بیان رهبری، وصیت‌نامه و اسنادی از ساواک دربارۀ آن روحانی شهید به نمایش درمی‌آید. مستند حماسه‌سازان، علی‌رغم ساخت نه‌چندان قوی‌اش، حاوی نکات آموزنده و جالبی از زندگی شهید شاه‌آبادی است. این مستند بیست دقیقه‌ای در ذیل قابل مشاهده است.

بیشتر بخوانید

مقاله‌ای در سایت شهید آوینی با عنوان «ده خاطره از شهید شاه‌آبادی» برای این شهید بزرگوار کار شده است. ارتباط مستقیم، دائمی و خستگی‌ناپذیر آیت‌الله شاه‌آبادی با مردم و رسیدگی به مشکلات و گرفتاری‌های آن‌ها، نیز دشواری‌های خانوادۀ ایشان در زمان زتدان و آخرین سخنرانی ایشان پیش از شهادت، موضوع خاطرات همسر شهید است. شمه‌ای از فعالیت ورزشی و آمادگی بدنی شهید، موضوع خاطرۀ منقول از فرزندشان، حجت‌الاسلام سعید شاه‌آبادی است.

بیشتر بخوانید

سایت آفتاب در مطلبی به زندگی شهید مهدی شاه‌آبادی پرداخته است. در این مطلب ابتدا زندگی‌نامۀ ایشان آمده و سپس مختصری از فعالیت‌ها، تحصیلات و مبارزات شهید شاه‌آبادی در دورۀ پیش و پس از انقلاب اسلامی گفته شده است. در ادامه نطرات چهره‌های انقلاب و خاطره‌ای از خانواده ایشان آورده شده است.

بیشتر بخوانید
سفر آخر

ویژه‌نامۀ بزرگداشت شهادت شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی، سفر آخر، به ذکر گوشه‌ای از فعالیت‌ها و زندگی ایشان پرداخته است. این مجموعه شامل زندگی‌نامه، خاطرات خانواده، دوستان و نظرات چهره‌های انقلاب دربارۀ حیات سراسر عبادت و خدمت و فعالیت این شهید بزرگوار است. این ویژه‌نامه به همت روزنامۀ همشهری و با قلمی جذاب و دلنشین در ۱۶ صفحۀ رنگی به همراه تصاویری از شهید شاه‌آبادی فرهم آمده است. برای مشاهدۀ این ویژه‌نامه می‌توانید از لینک زیر استاده کنید.

بیشتر بخوانید

بعد از سفر اول که با هم رفتیم، سفرهای بعدی مکه را با ارگان‌هایی مثل هلال احمر رفتند. آنجا همه به فکر سوغاتی و این حرف‌ها بودند. اما حاج‌آقا چند تا چاقو خریده بودند و قربانی‌های حاجی‌ها را انجام می‌دادند. همه نوع کاری انجام می‌دادند؛ از کارهای داخل کاروان گرفته تا بیرون کاروان. مثلاً آن زمان همه لباس‌هایشان را درمی‌آوردند و مردم تشخیص نمی‌دادند که کدام شخص روحانی است و کدام نیست؛ این برای شهید شاه‌آبادی مسئله بود. برای همین عبا و عمامه‌شان را می‌گذاشتند که اگر مسئله‌ای برای مردم پیش آمد یا سؤالی داشتند، بتوانند از ایشان بپرسند.

بیشتر بخوانید

شهید شاه‌آبادی به اسراف نكردن مقيد بودند و مي‌گفتند بايد از تشريفات گريزان باشيم. البته اين‌ها را تحميل نمي‌كردند که پذيرشش برايمان سخت باشد، بلكه طوري آن را براي ما حلّاجي مي‌كردند كه وظيفۀ ما است و بايد در مقابل نعمت‌هاي خداوند اين‌گونه باشيم؛ يعني براي ما حقيقت را مي‌شكافتند كه خودمان مايل مي‌شديم اين كار را انجام دهيم؛ مثلاً ايشان نمي‌گفتند من پول ندارم كه زيادي خرج كنم يا نمي‌گفتند كه نمي‌توانم اسراف كنم و.... بلكه مي‌گفتند: «پول دارم و مي‌توانم انجام بدهم، ولي وظيفۀ ما اين است كه با كم‌ترين امكانات در مقابل ملتي كه اين‌طور زجر مي‌كشند زندگي كنيم.

بیشتر بخوانید

ايشان‌ هر چند وقت يك‌ بار، چه‌ در دوران‌ طلبگی و چه‌ پس‌ از آن‌، علی­‌رغم‌ فعاليت‌‌های زياد و مستمر خويش‌، همراه‌ خانواده‌ و برای تبليغ‌ دين و نشر احكام‌ و معرفی حضرت‌ امام‌ (ره‌)، به‌ دوردست‌‌ها كوچ‌ می‌كرد و مردم‌ آن‌ سامان‌ را ارشاد می‌فرمود. تقريباً تمامی تابستان‌‌ها و ايّام‌ ماه‌ مبارك‌ رمضان‌ و ايّام‌ محرّم‌ و صفر را كه‌ دروس‌ حوزه‌‌های علميه‌ تعـطيل‌ هستند، در اين‌ راه‌ می‌گذراند و به‌ بسياری از شهرها و روستاهای كشور بار سفر می‌بست.

بیشتر بخوانید

شهید شاه‌‌آبادي‌ در سال‌ ۱۳۳۶، در ۲۷سالگي‌، زماني كه دورۀ ده‌­سالۀ سطح‌ را به‌ اتمام‌ رساند و دو سال‌ از دورۀ خارج فقه و اصول را نيز پشت‌ سر گذاشت، تصميم‌ به‌ ازدواج‌ مي‌‌گيرد و با بيت‌ مرحوم‌ آيت‌‌الله‌‌العظمي‌ ميرزاي‌ شيرازي‌ بزرگ، كه‌ خانوادۀ علم‌ و فضيلت‌ و جهاد است‌، وصلت‌ مي‌کند.

بیشتر بخوانید

زمان انقلاب حاج‌آقا خیلی تلاش می‌کردند و نسبت به رزمنده‌ها حسّاس بودند و برابرشان احساس شرم و مسئولیت می‌کردند، جوری که آدم متحیّر می‌شد. ایشان در شبانه‌روز یکی‌دو ساعت می‌خوابیدند و در خانه تلفنی همیشه در دسترس بقیه بودند. مثلاً می‌خواستیم با هم غذا بخوریم اما تلفن اجازه نمی‌داد، یک‌بند زنگ می‌زد. ‌یک بار گفتم پشتی را جلوی پریز بگذارند که دیده نشود و به بچه‌ها گفتم: «شما بروید کنار آقاجان بنشینید و سیم تلفن را خیلی آرام بکشید تا آقاجان دو تا لقمه غذا بخورند.» اما تا بچه‌ها این کار را کردند و به محض این‌که قطع شد، بلافاصله ایشان متوجه شدند چرا تلفن دیگر زنگ نزد و خودشان رفتند سروقتش.

بیشتر بخوانید

حاج‌آقا دوست داشتند اسامی ائمه را روی بچه‌ها بگذاریم. اما من دوست داشتم اسم‌هایی که از بچگی در ذهنم بود را روی بچه‌ها بگذارم. ایشان هم با من مخالفت نمی‌کردند. مثلاً سعید را ایشان محمدعلی گذاشته بودند، چون اسم پدرشان محمدعلی بود. تا چند وقت هم محمدعلی بود. اما دیدم همۀ پسرها و برادرها اسم پسرشان را محمدعلی گذاشتند. گفتم: «من اصلاً نمی‌خواهم اسم بچه‌ام را محمدعلی بگذارم. می‌خواهم اسمش را عوض کنم و سعید بگذارم که از کوچکی در ذهنم بود.» ایشان هم مخالفتی نکردند.

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها

مطالب مرتبط