خستگی ناپذیری

آیت‌الله حاج آقا مهدی شاه‌آبادی واقعاً در دوران مبارزه، یک مبارز ایثارگر و کاملاً از خود گذشته، فداکار، شجاع و پرتحرک بود. بعد از پیروزی انقلاب هم، همه چیز را در خدمت انقلاب گرفته بود و همیشه در جاهای پرخطر حضور داشت. ما در مجلس شورای اسلامی، با وجود ایشان یک همکار نیرومندی داشتیم و نمونۀ عظمت روحی ایشان و شجاعت و فداکاری‌شان، همین شیوۀ شهادت ایشان است.

بیشتر بخوانید

صدای جمهوری اسلامی ایران به مناسبت پانزدهمین سالگرد شهادت شهید شاه‌آبادی، ششم اردیبهشت ۱۳۷۸، ویژه‌برنامه‌ای تهیه و پخش کرده است. پس از شهادت ایشان مقامات بلندپایۀ کشوری دربارۀ آن شهید بزرگوار سخن گفتند. مقام معظم رهبری، رئیس جمهور وقت، طیّ سخنرانی کوتاهی به معرفی اجمالی ابعاد شخصیتی شهید شاه‌آبادی پرداخته‌اند. رهبر انقلاب اسلامی با توجه به همنشینی و همرزمی با شهید، به‌خوبی زوایای مختلف زندگی ایشان را مورد توجه قرار داده است.

 

بیشتر بخوانید
خاطره آیت‌الله نصرالله شاه‌آبادی از خستگی‌ناپذیری شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی

یک روزی که در قضیۀ بنیاد مستضعفان امام ناراحتی پیدا کردند، به نٌه نفر برای رسیدگی به آنجا مأموریت دادند که از جملۀ آن‌‌ها اخوی ما بود. دورۀ اول نمایندگی مجلس‌‌شان بود و این مأموریت را هم پیدا کرد. وقتی به منزل ما آمد، به داداش گفتم که چرا این کار را قبول کردی؟ گفت: «چرا قبول نکنم‌؟» گفتم که نمی‌­رسی، با یک دست که نمی‌­توانی شش هندوانه برداری! گفت: «چرا، می‌­رسم.»

بیشتر بخوانید
شهید شاه‌آبادی در بیان مقام معظم رهبری5

بعد از پیروزی انقلاب این انسان گویی خواب و استراحت برایش معنا ندارد. چقدر شب‌ها اتفاق می‌افتاد که ساعت ۱۲ و ۱ بعد از نیمه‌شب از جایشان بلند می‌شدند و با بعضی دوستانشان به سراغ بیمارستان‌ها می‌رفتند و به عیادت مجروحان و جانبازها و رسیدگی به وضع بیمارستان‌ها که آیا کسی به بیمارها رسیدگی می‌کند یا نه. و اگر نقصی وجود دارد پیگیری کند و دنبال کند و با مسئولین تماس بگیرد. یک انسان نمونه و استثنائی بود. یک بار من به خاطر ندارم در طول این دوستی چندین ساله‌ای که با این شهید عزیز داشتیم که ببینم از کار خسته شدند، و آثار کسالت و خستگی را هرگز در چهرۀ این مرد عزیز ندیدم.

بیشتر بخوانید
بالاترین استراحت و لذت شهید شاه‌آبادی

امام خمینی (ره) كه مبارزات خودشان را شروع کردند، شهید شاه‌آبادی بالاترین وظیفه‌‌ها را  برای خود می‌‌دانستند؛ که کمک کنند به چنین شخصیتی که برایشان شناخته‌شده است. خیلی هم خوشحال بودند که این مبارزه را ايشان شروع کرده‌‌اند. چون مي‌‌دانستند كه تنها حضرت امام (ره) مي‌توانند اين كار را  به آخر برسانند و تحت تأثیر هیچ‌جا و هیچ‌کس و هیچ حرفی قرار نمی‌گیرند. تنها امیدشان این بود که ان‌شاءالله ایشان بتوانند این انقلاب را به سرانجام برسانند.

بیشتر بخوانید
شهید شاه‌آبادی در بیان فرزندش حمید شاه‌آبادی

شخصیت‌های نامدار و مبارز انقلاب، از منظرهای گوناگون قابل ارزیابی هستند.بی‌تردید یکی از این مناظر، توصیف آن‌ها در قامت یک «پدر» و از سوی «فرزندان» است. در گفت و شنودی که پیش روی دارید، شهید آیت‌الله حاج شیخ مهدی شاه‌آبادی از دیدگاه فرزندش حمید شاه‌آبادی مورد روایت قرار گرفته است. امید آنکه مقبول افتد.

بیشتر بخوانید
مسئولیت‌های گوناگون شهید شاه‌آبادی پس از پیروزی انقلاب اسلامی

می‌گویند با یک دست چند هندوانه را نمی‌توان برداشت. این ضرب‌المثل درستی است، اما یک اشکال دارد. آن هم اینکه اگر آن دست دستِ خدایی باشد، هر هندوانه و غیر هندوانه‌ای در آسمان‌ها و زمین باشد می‌توان برداشت و سر جایش گذاشت...

بیشتر بخوانید
شهید شاه‌آبادی در بیان مقام معظم رهبری5

با آن سوابقی که در مبارزه داشت، که بنده از سال ۴۳ـ ۴۲ یادم است که این شهید عزیز در مبارزات بود، و با بعضی از کسانی که در آن زمان جزء ارکان اصلی محسوب می شدند و محور فعالیت و تلاش در مبارزه بودند دائماً در ارتباط بود، در قم که من قدر زحمات ایشان را می دانستم و بعدها هم، چه در تهران و چه در نقش روحانیت مبارز و چه به عنوان یک روحانی و چه به عنوان ارتباط با دوستانی که کارهای سیاسی می کردند، در همه موارد تا قبل از پیروزی انقلاب یک انسان مبارز و فداکار و فعال، علاقه‌مند و سخت‌کوش بود که هرگز از کار خسته نمی‌شد...

بیشتر بخوانید
سختکوشی شهید شاه‌آبادی در درس

با مختصر غذایی در ماه مبارک رمضان افطار می‌کردم و به مطالعه می‌نشستم و هنوز جابجا نشده بودم که صدا می‌زدند و می‌گفتند دیر شده و نزدیک اذان است. به‌سرعت چیزی می‌خوردم و به نماز مشغول می‌شدم. طی چند سال متمادی ایام تحصیل، اتفاق نیفتاد که در شبانه‌روز بیش از چهار ساعت بخوابم، حتی پنج دقیقه هم بیشتر نمی‌شد...

بیشتر بخوانید

جلسات سخنرانی حاج آقا حساب و کتاب نداشت. گاهی که برای دانشجوها سخن می‌گفتند، در حالی که قرار سخنرانی ۴۵ دقیقه‌ای داشتیم، گاه جلسه ساعت‌ها ادامه پیدا می‌کرد. دانشجوها، که یک روحانی دیده بوند که ساده و خودمانی و دوستانه با آن‌ها صحبت می‌کند، جلسات پرسش و پاسخ برگزار می‌کردند و جلسه ادامه پیدا می‌کرد؛ آنقدر که گاه هوشنگ، راننده پدرم، به مادر زنگ می‌زد و می‌گفت: «حاج‌خانم! شما را به خدا به حاج‌آقا بگویید این چه‌جور سخنرانی است؟»

اصلاً به جوان‌ها که می‌رسیدند آدم دیگری می‌شدند. انگار پابه‌پای آن‌ها جوان می‌شدند.

 

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها