از نگاه خانواده

مراسم رونمایی از تندیس شهید شاه‌آبادی

مراسم رونمایی از تندیس شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی، روز پنج‌شنبه اول مهر ماه ۱۳۹۵ در موزۀ عبرت ایران برگزار شد. در این مراسم بیت معظم شهید، جمعی ازخانواده‌های شهدا و زندانیان سیاسی قبل از انقلاب حضور داشتند. حجت‌الاسلام سعید شاه‌آبادی، فرزند شهید، سخنران دیگر این مراسم بود و خاطراتی از مبارزات و خستگی‌ناپذیری شهید شاه‌آبادی، پیش و پس از انقلاب اسلامی بیان فرمود.

بیشتر بخوانید

شهید شاه‌آبادی به اسراف نكردن مقيد بودند و مي‌گفتند بايد از تشريفات گريزان باشيم. البته اين‌ها را تحميل نمي‌كردند که پذيرشش برايمان سخت باشد، بلكه طوري آن را براي ما حلّاجي مي‌كردند كه وظيفۀ ما است و بايد در مقابل نعمت‌هاي خداوند اين‌گونه باشيم؛ يعني براي ما حقيقت را مي‌شكافتند كه خودمان مايل مي‌شديم اين كار را انجام دهيم؛ مثلاً ايشان نمي‌گفتند من پول ندارم كه زيادي خرج كنم يا نمي‌گفتند كه نمي‌توانم اسراف كنم و.... بلكه مي‌گفتند: «پول دارم و مي‌توانم انجام بدهم، ولي وظيفۀ ما اين است كه با كم‌ترين امكانات در مقابل ملتي كه اين‌طور زجر مي‌كشند زندگي كنيم.

بیشتر بخوانید

اهالی منطقۀ رستم‌آباد، یک بار پس از آزادی شهید شاه‌آبادی از زندان به خدمت ایشان می‌رسند و کسب اجازه می‌کنند تا در میدان اختیاریه جمع شوند و با کُشتن گوسفند و سلام و صلوات به استقبال ایشان بروند.

بیشتر بخوانید

زمان انقلاب حاج‌آقا خیلی تلاش می‌کردند و نسبت به رزمنده‌ها حسّاس بودند و برابرشان احساس شرم و مسئولیت می‌کردند، جوری که آدم متحیّر می‌شد. ایشان در شبانه‌روز یکی‌دو ساعت می‌خوابیدند و در خانه تلفنی همیشه در دسترس بقیه بودند. مثلاً می‌خواستیم با هم غذا بخوریم اما تلفن اجازه نمی‌داد، یک‌بند زنگ می‌زد. ‌یک بار گفتم پشتی را جلوی پریز بگذارند که دیده نشود و به بچه‌ها گفتم: «شما بروید کنار آقاجان بنشینید و سیم تلفن را خیلی آرام بکشید تا آقاجان دو تا لقمه غذا بخورند.» اما تا بچه‌ها این کار را کردند و به محض این‌که قطع شد، بلافاصله ایشان متوجه شدند چرا تلفن دیگر زنگ نزد و خودشان رفتند سروقتش.

بیشتر بخوانید

شهید آیت‌الله شاه‌آبادی در اوایل ورود به روستای فشم، وقتی سراغ مسجد محل را از اهالی می‌گیرند، مکانی متروکه را نشانشان می‌دهند. با تلاش بسیار پس از دو روز، موفق به گشودن درش می‌شوند؛ مسجدی که کف آن به‌قدری پستی و بلندی داشته که به عنوان مصلّی قابلیت استفاده نداشته. اما ایشان به همراه تنها مأمومشان، یعنی فرزندشان، تا یک ماه به‌تنهایی به مسجد می‌رفتند، در حالی که هیچ‌کس برای اقتدا به ایشان، به مسجد نمی‌آمد. ایشان در بازگشت به منزل، به خاطر احتیاط به سبب ناهمواری سطح مسجد نماز را اعاده می‌کردند. ولی رفتن به مسجد را تعطیل نمی‌کردند.

بیشتر بخوانید

حاج‌آقا دوست داشتند اسامی ائمه را روی بچه‌ها بگذاریم. اما من دوست داشتم اسم‌هایی که از بچگی در ذهنم بود را روی بچه‌ها بگذارم. ایشان هم با من مخالفت نمی‌کردند. مثلاً سعید را ایشان محمدعلی گذاشته بودند، چون اسم پدرشان محمدعلی بود. تا چند وقت هم محمدعلی بود. اما دیدم همۀ پسرها و برادرها اسم پسرشان را محمدعلی گذاشتند. گفتم: «من اصلاً نمی‌خواهم اسم بچه‌ام را محمدعلی بگذارم. می‌خواهم اسمش را عوض کنم و سعید بگذارم که از کوچکی در ذهنم بود.» ایشان هم مخالفتی نکردند.

بیشتر بخوانید

ایشان از اوّل من را با لفظ خانم صدا می‌کردند و من هم متقابلاً ایشان را آقا صدا می‌کردم. اما بعدها  به زبان بچه‌ها که آقاجون صدا می‌کردند، من هم آقاجون می‌گفتم و ایشان همچنان خانم می‌گفتند. اگر کسی من را به اسم صدا می‌کرد، ناراحت می شدند. با وجود این‌که من سنّی نداشتم که به من حاج‌خانم بگویند یا حتی خانم، ایشان ناراحت می شد اگر کسی مرا به اسم صدا می کرد. تا این حدّ دقّت داشتند.

بیشتر بخوانید

پدرشان، آیت‌الله العظمی شاه‌آبادی، قبلاً در نجف درس خوانده بودند و خانمشان عرب بودند. عرب‌ها به مادر می‌گویند «یومّا». مادرشان هم اصلاً به اسم «یومّاخانم» معروف بودند؛ یعنی مادرم و تمام فامیل ایشان را به اسم خانم یومّا می‌شناختند. در وصف مادر حاج‌آقا که نمی‌توانم بگویم و نمی‌دانم چطور بگویم که حقّشان را ادا کنم. سطح فکرشان خیلی بالا بود. تک‌فرزند بودند و پدرشان هم خیلی ثروتمند بودند. بعد از فوت پدر هشت خانه به ایشان رسید. یومّاخانم تمام هشت خانه را در راه خدا داد.

بیشتر بخوانید

یک ساعت مشخصی قرار بود به جبهه بروند. این بار پسرشان، آقامسعود، را هم با خودشان می‌بردند. آن ساعتی که قرار بود بروند، کمی جلوتر افتاده بود. زنگ زدند به ایشان که پرواز جلو افتاده. این شد که کمی کارهایشان به هم خورده بود. پاسدارشان هم نیامده بود و من دور و برشان راه می‌رفتم تا کمکشان کنم. یک آن گفتند: «یقین دارم این دفعه می‌خواهم شهید شوم، ‌شما یک احترام دیگری به من می‌گذارید، یک طور خاصی مواظب من هستید.» گفتم: «نه. این‌طور نیست. از کجا معلوم که این‌جوری شود؟ شهادت خیلی خوب است. خدا قسمت ما هم بکند. ما خودمان هم می‌خواهیم که شهید شویم.» ناگهان دیدم ایشان اصلاً منتظر آمدن پاسدارشان نیستند.

بیشتر بخوانید

مقیّد بودند که همه سحر بیدار شوند و از فضیلت صبح محروم نباشند. خودشان صبح‌ها برای نماز اوّل وقت بیدار می‌شدند. البته همه را با هم صدا نمی‌کردند، بلکه یکی‌یکی بچه‌ها را بیدار می‌کردند و بعد نماز جماعت می‌خواندند. بعد با بچه‌ها نرمش می‌کردند.

وقتی که خانه بودند مثل شمعی بود که بچه‌ها دورش بودند. با هرکدام از بچه‌ها به فراخور حالش رفتار می‌کردند و با آنها صحبت می کردند؛ مثلاً از لحاظ درسی و یا هر کار دیگری که داشتند کمکشان می‌کردند. اگر بچه خلافی می‌کرد، دادی سرش نمی‌زدند؛ بلکه توضیح می‌دادند که این کار اشتباه است و بهتر است این کار را نکنی.

بیشتر بخوانید

صفحه‌ها